مقاومت و تحول بزرگ در توازن قوا
طی دو دهه اخیر تحولاتی در توازن قوا در روابط بینالملل آغاز شد که اکنون داریم نتایج آن تحولات را بهوضوح میبینیم.
مصطفی مصلحزاده - دیپلمات پیشین
از زمانی که آمریکاییها و اسرائیلیها در سال ۲۰۰۶ به لبنان حمله کردند و اسرائیل عقبنشینی کرد ــ عقبنشینیای که برای اسرائیل بسیار مفتضحانه بود و به همین دلیل، کمیته تحقیق تشکیل دادند تا بررسی کنند چه اتفاقی افتاده است ــ میتوان گفت نوعی تحول در روابط بینالملل آغاز شد. این تحول هم از نظر ژئوپلیتیکی و هم از نظر راهبردی، بهتدریج نشان میداد توازن قوا در حال تغییر است و ما باید محاسبات خود را تغییر دهیم. اکنون این تحول به اوج خود رسیده است و مؤلفههای آن را در جنگ آمریکا و ایران میبینیم. تا پیش از جنگ ایران و آمریکا، یعنی تهاجم آمریکا و اسرائیل به ایران، به ذهن کسی خطور نمیکرد چنین اتفاقاتی رخ دهد. برای مثال، اگر گفته میشد آمریکا قدرت برتر نظامی جهان است، بسیاری تصور میکردند این کشور میتواند در برابر هر تهاجمی مقاومت کند و در مقابل، هر مقاومتی را شکست دهد. به عبارت دیگر، تصور این بود که قدرت پدافندی آمریکا، با موشکهای تاد و پاتریوت و همچنین سامانههای پدافندی اسرائیل، از جمله گنبد آهنین که همگی به فناوری آمریکایی متکی هستند، مجموعهای از سامانههای بسیار قدرتمند و مطمئن را در برابر هر مهاجمی تشکیل میدهند و توازن قوا را از نظر پدافندی به نفع آمریکا تغییر میدهند. از نظر آفندی نیز تصور میشد آمریکا، وقتی تهاجم به کشوری را آغاز کند، قدرتی دارد که نمیتوان در برابر آن ایستادگی کرد. اگر به تبلیغات توجه کنید، برای مثال، درباره بمبافکنهای B-52 آمریکا و جنگندههای F-35 گفته میشد وقتی آمریکا حمله را آغاز کند، دیگر راه گریزی وجود ندارد. این تصور از قدرت آمریکا بهعنوان برترین قدرت نظامی جهان، در واقع، به این معنا بود که این کشور با برخورداری از قدرت آفندی و پدافندی خود، در هر جنگی که وارد شود، حتما طرف مقابل را شکست خواهد داد. اما وقتی جنگ با ایران آغاز شد، این نظریه در هر دو وجه توازن قوا با شکست مواجه شد. این جنگ نشان داد نه قدرت پدافندی آمریکا میتواند مانع همه حملات شود و نه قدرت آفندی آن لزوما میتواند به نابودی طرف مقابل بینجامد. البته این مسأله پیشتر در یمن نیز خود را نشان داده بود؛ همانطور که حزبالله در سال ۲۰۰۶ این واقعیت را نشان داد و یمن هم در جریان جنگ هشتساله خود با عربستان، بهنوعی آن را به نمایش گذاشت. اکنون یمن میتواند بخشهای مختلف جغرافیای عربستان را، با وجود تمام تجهیزات پرهزینهای که این کشور در اختیار دارد، هدف قرار دهد. از سوی دیگر، طرف مقابل نیز با استفاده از همان تجهیزات آمریکایی اقدام میکند اما نمیتواند یمن را بهطور کامل نابود کند یا آن را به تسلیم وادارد. این وضعیت نشان میدهد که یک بلوک مقاومت شکل گرفته است که مدیریت اصلی آن با ایران بوده و قدرت آفندی و پدافندی آن از ایران آغاز شده و به حزباالله، انصارالله یمن، گروههای عراقی و حماس منتقل شده است. در حقیقت، این تحول باعث میشود که ایران، با توجه به تواناییاش در تغییر توازن قوا به این شکل، به یک ابرقدرت تبدیل شود. این نکته بسیار مهم است. باید به این مسأله توجه کنیم که ابرقدرتها باید بتوانند در برابر تهاجم قدرت مقابل مقاومت کنند اما آیا صرف مقاومت کردن به معنای تبدیل شدن به ابرقدرت است؟ خیر. یک کشور زمانی میتواند در این جایگاه قرار بگیرد که علاوه بر مقاومت و تسلیم نشدن، بتواند طرف مقابل خود را نیز که اتفاقا یک ابرقدرت است، وادار کند شرایط مقاومت را بپذیرد. در تمام این جنگها، طرف مقابل در حقیقت آمریکا بوده است. بنابراین، مسأله فقط مقاومت کردن نیست؛ بلکه باید بتوان طرف مقابل را وادار کرد که شرایط مورد نظر نیروی مقاومت را بپذیرد. همانطور که گفتم، اوج این مسأله را در اسلامآباد دیدیم؛ جایی که آمریکاییها تمام خواستههای ایران را پذیرفتند، هرچند آنها را اجرا نکردند اما به هر حال پذیرفتند. قطعا در یمن نیز همین اتفاق خواهد افتاد؛ زیرا دیگر امکان تسلیم کردن یمن وجود ندارد و نمیتوان جلوی قدرت آفندی آن را گرفت. بنابراین، سعودیها نیز، همانطور که آمریکاییها مجبور شدند خواستههای ایران را بپذیرند، هرچند به آنها عمل نکردند، مجبور خواهند شد خواستههای یمن را بپذیرند؛ هرچند احتمالا در عمل به آنها پایبند نخواهند بود. تکرار همین سناریو، فرمول حاکم بر آینده جنگ یمن خواهد بود. این تحول بزرگ در توازن قوا در روابط بینالملل است. اما علت اینکه اکنون سعودیها با وجود هزینههای زیادی که برای خرید سلاح کرده و تسلیحات فراوانی در اختیار دارد، و همینطور آمریکاییها در برابر ایران و یمن دچار این بنبست شدهاند و راه خروجی هم ندارند، همان دو راهی است که اشاره کردم. یمن نه تسلیم میشود و نه از بین میرود؛ زیرا آمریکاییها و سعودیها، با وجود تفاوتهایشان، در این زمینه با یک فرآیند و راهبرد مشابه عمل میکنند: طرف مقابل یا باید تسلیم شود یا نابود شود. اما وقتی طرف مقابل نه تسلیم میشود و نه نابود، طبیعتا راه سوم، یعنی دیپلماسی، مطرح میشود. همانطور که اشاره کردم، در روند اسلامآباد نیز آمریکا مجبور شد وارد مسیر دیپلماسی شود. البته آمریکاییها از دیپلماسی بهعنوان ابزاری برای فریب استفاده میکنند. یعنی وقتی دچار بنبست میشوند ــ مسیری که در برابر یمن نیز طی کردهاند ــ و میبینند طرف مقابل نه تسلیم میشود و نه از بین میرود، به تاکتیک سوم روی میآورند؛ تاکتیکی که میتوان آن را «دیپلماسی فریب» نامید. در این رویکرد، آنها وارد مذاکرات دیپلماتیک میشوند تا خواستههایی را که نتوانستهاند از طریق جنگ به دست بیاورند، از طریق دیپلماسی محقق کنند. آمریکاییها اکنون نیز همین کار را انجام میدهند.