پای خاطرات 2 امدادگر اورژانس عملیاتی كه فراموش نمیشوند
ورود به برخی مشاغل، دل و جرات زیادی میخواهد. مثل كاركردن روی دكلهای بلند برق، پاك كردن شیشه برجهای چند ده طبقه یا پلیس مبارزه با مواد مخدر كه هر آن ممكن است در یكی از ماموریتها هدف گلوله قاچاقچیان قرار بگیرد و دیگر به خانه برنگردد. تكنیسینها و كارشناسان فوریتهای پزشكی اورژانس هم در این دسته قرار میگیرند. آنها در موارد بسیاری با حوادثی روبهرو میشوند كه ممكن است حتی زندگی آنان را نیز به خطر بیندازد. این هفته پای صحبت دو امدادگر اورژانس اصفهان نشستیم و آنها از خاطرات تلخ و شیرین شان گفتند.
مصدومی با صورت ترسناك
عباس عابدی، مسؤول روابطعمومی مركز مدیریت و حوادث اصفهان
چند سال پیش، عملیات امداد و نجاتی مربوط به مجتمع فرهنگیان در خمینیشهر به ما گزارش شد كه به علت حجم بالای كار، همیشه حادثه داشتند. وقتی به محل اعزام شدیم، كارگران زیادی در طول مسیر ایستاده بودند. همه میگفتند وارد ساختمان شوید. در ساختمان نیمهكاره تازه بتونریزی شده بود. تا یك قسمتی با آمبولانس رفته و بقیه مسیر را پیاده رفتم. یكی از كارگران گفت برو جلو و دیگر دنبالم نیامد.
داخل ساختمان كه شدم، تاریك بود. تاریكی را كه رد كردم، چشمم به
یك بالابر ساختمانی افتاد. وسیلهای درست مثل آسانسور، اما دیواره و اتاقكی نداشت. یك صفحه كه كارگران روی آن مصالح ساختمانی میگذاشتند و بین طبقات جابهجا میشدند.
جلوتركه رفتم، دیدم فردی روی صفحه پلت نشسته و نصف صورتش كنده شده است. خیلی وحشتناك بود. بعد از دیدن او تازه متوجه شدم چرا هیچكس دنبالم نیامد.
به پلت كه نگاه كردم، متوجه جریان شدم. صفحه پلت، چند سیم بوكسل قوی دارد. سیم بوكسل آن پاره و پلت همراه با بار داخلش، رها شده بود. با افتادن پلت به زمین، سیم بوكسلش بهشدت به صورت آن كارگر برخورد كرده و باعث شده بود نصف صورتش كنده شود. بنده خدا به خاطر ضربه شدیدی كه به صورتش وارد شده بود، گیج بود و نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.
در همان حال روی یك مصدوم دیگر كه او هم بیهوش بود، نشسته بود. رفتم بالای سرش وگردنش را با دست نگه داشتم تا آن را تكان ندهد و آسیبش بیشتر نشود. در حال بستن گردنبند طبی به گردنش بودم كه یكدفعه چیزی روی سرم سقوط كرد. سریع خودم را عقب كشیدم.
زمانی كه این اتفاق افتاد، من در پاركینگ بودم و كارگران در طبقات بالاتر مشغول گچكاری بودند كه تكه بزرگی از گچها روی سرم افتاد. ممكن بود خودم هم دچار آسیب جدی شوم. با این اتفاق، برایم كلاه ایمنی آوردند و روی سرم گذاشتم. با مشقت زیادی مصدوم را از بالابر خارج كردم. خونریزی صورتش آنقدر شدید بود كه یك لحظه هم نمیشد او را خواباند. چون تا كمی میخواست دراز بكشد، خون وارد حلقش میشد و احساس خفگی میكرد. برای همین بیمار را به صورت نشسته به بیمارستان منتقل كردم. تا دو روز تصویرش جلوی چشمم بود و اعصابم خرد بود. بعدها كه پیگیر شدم، متوجه شدم چشم آسیبدیدهاش تخلیه و صورتش هم جراحی شده است.
زجر آورترین ماموریت عمر
محسن ایرانپور،كارشناس فوریتهای پزشكی اصفهان
ماموریتی كه به آن اعزام شدم، مربوط به راننده لودری بود كه تختهسنگ بسیار سنگینی روی او سقوط كرده بود. آن روز من در پایگاه بین شهری بودم. با اعلام حادثه، از پایگاه به یكی از روستاهای اطراف به نام زفره رفتم و بعد از این روستا، 20 كیلومتر به داخل كوه پیشروی كردیم تا به مصدوم رسیدیم.
روز حادثه مصدوم مشغول كار بود كه متوجه شد تختهسنگ برش
داده شدهای در حال حركت به سمت لودرش است. از لودر پیاده شد و فرار كرد تا تختهسنگ رویش نیفتد، اما از بخت بد، سنگ تغییر جهت داده و از پشت و در حالی كه قفسه سینهاش به سمت زمین بود، روی او افتاد. پس از اینكه به محل حادثه رسیدیم، وضعیتش را ارزیابی كردم. بدن او از زیر جناغ سینه تا پایین زیر سنگ بود و فقط 40 سانتیمتر از بدنش دیده میشد. تمام اقدامات درمانی لازم مثل بستن آتل گردنی، وصل اكسیژن و تزریق سرم را انجام دادم، اما به دلیل شرایط موجود و دردی كه داشت، همه را باز كرد. به او دلداری دادم و گفتم در شرایط مشابه تو بودم و به بیمار كمك كردهام. هركاری كه از دستم بربیاید، برای نجاتت انجام میدهم. با گفتن این حرفها، آرام شد و اجازه داد دوباره همان اقدامات درمانی را روی او انجام دهم. تختهسنگ باید از روی او برداشته میشد. یك ساعت و نیم طول كشید تا رانندهای از معدن دیگری بیاید و لودر را روشن كرده و سنگ را جابهجا كند، اما این جابهجایی باید بهآرامی انجام میشد. در علم پزشكی، اگر خون قسمتی از بدن به دلیل فشار وارده، حالت ایستا پیدا كند، با برداشته شدن فشار، خون ناگهان با سرعت زیادی به سمت قسمتی كه خون در آن محل بسته شده است، هجوم میبرد و این وضعیت بسیار خطرناك است. چون این شرایط را میدانستم از راننده خواهش كردم سنگ را بهآرامی از روی مصدوم بلند كند.
حدود دو ساعت طول كشید تا سنگ برداشته شود. در مدتی كه راننده داشت سنگ را برمیداشت، در كنار مصدوم بودم از خودش، خانوادهاش و دوستانش گفت. نگران كارش بود كه آن را از دست بدهد. سنگ با هزار مكافات و خطری كه داشت و ممكن بود روی خود ما بیفتد، برداشته شد. اما به محض اینكه سنگ از روی بدنش كنار رفت، یكدفعه انگار هرچه خون در بدن بیمار بود، از قسمت شكمش كه زیر سنگ له شده بود، بیرون زد و درجا فوت شد.
وقتی دستانش شل شد، او را با استفاده از تخته كمری به آمبولانس آوردم و شروع به احیا كردم، اما صحنهای دیدم که بسیار وحشتناك بود. از تمام رگهای خونی احشای پاره شكمش، سرم خارج میشد. این یعنی حتی یك قطره خون هم در بدنش نمانده بود. همانجا سرم را گرفتم و بیحركت نشستم. دیگر هیچ كاری نمیشد برای نجاتش انجام داد.
16 سال است در اورژانس فعالیت میكنم و حوادث مختلفی به چشم دیدهام، ولی این حادثه، یكی از زجرآورترین صحنههایی بود كه در تمام مدت كاریام دیدهام. تا سه روز قادر به انجام هیچ كاری نبودم. شرایط روحیام به گونهای بود كه نزد روانپزشك و روانشناس رفتم و سه ماه دارو مصرف كردم.
در كشورهای دیگر به كسانی كه در چنین صحنههایی حضور دارند، خیلی رسیدگی میكنند و پیگیر وضعیتش میشوند. اما در ایران و بهخصوص اصفهان چنین چیزی وجود ندارد. بعد از این حادثه، بارها اعلام كردم توان ادامه كار را ندارم، اما یكی از مسؤولان بهجای حل این مشكل بسیار زجرآور، گفت انشاءا... دیگر ماموریت نمیروی. متاسفانه او درك نكرد برای من چه اتفاقی افتاده است، در حالیكه ما برای احیای جسمی و روحی به توجه ویژه نیاز داریم.