printlogo


روایت‌های یك مادر كتاب‌باز
صدای كتاب‌خواندن در تنهایی
سمیه‌سادات حسینی

  پسرك عادت دارد حتی هنگامی كه تنهاست، موقع خواندن كتاب، به جای خنده‌دارش كه رسید، بلند‌بلند بخندد. 
بارها شده كه دیگران از بیرون اتاق صدایش را شنیده‌اند و تعجب كرده‌اند كه چطور می‌شود از خواندن نوشته‌ای این‌طور خندید؟ 
اما ما عادت داریم. پسرك صدای خنده‌اش را در سكوت و تنهایی اتاقش، رها می‌كند و بلد است جانِ طنز لغات و كلمات را دریافت كند.
این بود كه وقتی مهمان‌ها در فاصله‌ای نزدیك از درِ اتاق پسرك نشسته بودند و همگی حین گپ ‌زدن منتظر بودیم تا چایمان خنك شود، برای من عجیب نبود كه صدای خنده‌های بلند پسرك را از پشت در اتاق بشنوم. 
تا چند دقیقه‌ای مهمان‌ها كه از دوستانم بودند، خودشان را به نشنیدن زدند. اما در پی یكی از خنده‌های انفجاری خاص پسرك، یكی از دوستان طاقت نیاورد و پرسید: «داره فیلم می‌بینه؟»
گفتم: «نه. داره كتاب می‌خونه.» 
یكی دیگر گفت: «جدی؟! موقع كتاب‌خوندن اینجوری می‌خنده؟ من موقع فیلم‌ دیدن اینجوری خنده‌ام نمی‌گیره.» 
خندیدم: «می‌دونم. بیشتر كسانی كه من می‌شناسم همین‌طوری هستن. وقتی تنهایی یا حتی توی جمع فیلم می‌بینن، نمی‌تونن بلند بخندن. اما پسرك حتی وقت كتاب‌خوندن هم می‌تونه.» 
دوست اولی لبخند زد: «چه جالب. خیلی بامزه‌اس.» 
بحث كشید به كتاب‌ خواندن بچه‌ها و یكی ‌در میان دوستان شكایت داشتند كه بچه‌هایشان به‌قدر دلخواه كتابخوان و كتاب‌دوست نیستند. 
گفتم: «حالا البته خیلی هم نگران نباشین. كتاب‌ خوندن هم دوره‌های اوج و فرود داره. مثلا این پسرك من هم مدتی بود حوصله كتاب نداشت. مدت‌ها سراغ كتاب‌های جدید نمی‌رفت. الان دوباره چند وقته كه شروع كرده. اونم به ضرب و زور معلم زبان مدرسه كه اصرار كرده كتاب‌های انگلیسی خیلی ساده رو بخونن. البته ما یه‌‌كم تقلب كردیم. من بهش پیشنهاد دادم برای شروع كتاب‌هایی رو بخونه كه قبلا  فارسی‌اش رو خونده.»
دوست دیگر گفت: «برای بچه‌های منم یه معلم خوشفكر انگیزه ایجاد كرد. مسابقه‌های جالب براساس كتاب‌هایی كه خودش معرفی می‌كرد، می‌گذاشت. تئاتر براساس داستان كتاب یا این‌كه كتاب رو نصفه می‌خوند براشون و ازشون می‌خواست حدس بزنن بقیه داستان چیه... اون مدت، بچه‌ها تند و تند پشت سر هم كتاب تازه می‌خوندن.» 
بلند شدم. استكان‌های خالی چای را در سینی گذاشتم و رفتم به طرف آشپزخانه. كارم در آشپزخانه كمی طول كشید. وقتی ظرف میوه و كیك ساده را روی سینی جدید گذاشتم و دوباره به اتاقی كه دوستان در آن نشسته بودند برگشتم، احساس كردم ساكت شدند.  نشستم پیش‌شان و میوه و كیك را تعارف‌شان كردم و دوباره گپ سر چیزهای ساده شروع شداما حرف گرم نمی‌شد. در غیاب من چیزی رخ داده بود كه نمی‌دانستم چیست و ظاهرا تصمیم هم نداشتند به من بگویند. 
در وقفه‌ای كه اتاق كاملا ساكت بود، ناگهان صدای پسرك به گوش رسید كه آه بلندی كشید و پشت‌بندش شبه‌واژه‌ای مانند «هههعیی» را با صدای بلند ادا كرد. همزمان من و یكی از دوستان با هم حرف زدیم: 
«ای بابا! خوب چه‌تونه؟! چی شده اینجا وقتی من توی آشپزخونه بودم؟!» 
«عزیزم پسرت چند سالشه؟» 
همه خندیدیم. اما بعد از آن پرسیدم: «باباجان بگین چی شده. خوب نیست از من مخفیش كنین‌ها!» 
همان دوست گفت: «می‌خوام بهت بگم دیگه. برای همین پرسیدم پسرت چند سالشه؟» 
«جدی؟ یعنی این سؤال به موضوع مربوطه؟ چه عجیب! سیزده‌سال و خرده‌ای. چطور مگه؟»
دومی خم شد جلو و گفت: «لپ‌تاپ داره؟ موبایل چطور؟ تبلت چی؟» 
حكمت سؤال‌هایشان را نمی‌فهمیدم: «بله. داره، اما نمی‌فهمم.» 
«مطمئنی الان داره كتاب می‌خونه؟!» 
دیگر واقعا گیج شده بودم: «آخه چطور؟!» 
سومی گفت: «فیلم نمی‌بینه الان؟!» 
گفتم: «لپ‌تاپ و تبلتش رو فعلا پدرش گرفته. چون خیلی وقتشو می‌گرفت. فعلا فقط موبایل دستشه كه اونم برنامه گذاشتیم وقتی توی خونه‌اس، دستش نباشه. اما بازم نمی‌فهمم اصلا برای چی این حرف‌ها رو می‌زنین.» 
در همین حین دوباره صدای نیم‌خنده‌ای كوتاه از اتاق پسرك بلند شد. 
چهارمی گفت: «آها! یه دقیقه ساكت بشین صداهای پسرت رو گوش كن! اصلا این كار رو كردی تا حالا؟!» 
خنده‌ام گرفت: «مگه رادیوئه آخه؟! صداشو می‌شنوم. ولی گوش نمی‌كنم.» 
دومی گفت: «دِ همینه دیگه! حواست به بچه‌ات نیست. مادرِ خوب باید بیست‌وچاری چشم و گوش و حواسش به بچه‌اش باشه. عین رادار. عین عقاب. اصلا من می‌گم باید مدام وسایل بچه‌تو بگردی. حتی شده دوربین مخفی بذاری توی ...» 
سومی حرفش را قطع كرد: «بی‌خیال بابا! نكنه تو این كارا رو كردی با شوهر و بچه‌هات كه الان داری كارای ط...» 
تا خواستم حرف بزنم، دوست اولی كه مدتی بود ساكت نشسته بود، گفت: «جفتتون ساكت شین. بهترین كار اینه كه صدای پسرت رو گوش كنیم چند دقیقه تا بفهمی ما چی می‌گیم!»
با این حرف همه در سكوت بلند شدیم و كنار دیوار مشترك با اتاق پسرك صف كشیدیم و سرها را به دیوار نزدیك كردیم. 
اگر كسی همان‌لحظه وارد اتاق می‌شد، حتما خیال می‌كرد صحنه‌ای از یك فیلم كمدی را می‌بیند. پنج زن بزرگ یك‌وری ایستاده‌اند و گوش چسبانده‌اند به دیوار! 
خنده‌ام گرفته بود. اما گوش می‌كردم: 
پسرك اول دوباره خندید. خنده‌ای كوتاه و كم‌جان. بعد از دو دقیقه آهی طولانی و ممتد كشید. بعد، صدایی حاكی از تعجب از خودش درآورد. آخر سر ناله كرد و...
دوست دومی دیگر طاقت نیاورد: 
«شنیدی حالا؟! آخه اینا صداهاییه كه آدم موقع كتاب‌خوندن از خودش دربیاره؟!»
با دلخوری گفتم: «منظورت چیه؟! پس داره چكار می‌كنه یعنی؟!»
دوست عاقل اولی نشست روی مبل و گفت: «ناراحت نشو. بالاخره پسربچه‌اس. اونم توی سن بلوغ. ببینم روی موبایلش فیلترشكن داره؟ از این برنامه‌های محافظت از كودكان برای اینترنت نصب نكردین روی موبایلش؟»
عصبانی شدم: «باباجان! یكی‌تون درست بگه حرف حسابش چیه؟!» 
«ببین به‌نظر ما پسرت كتاب نمی‌خونه. داره فیلم می‌بینه. اونم فیلم‌هایی كه شاید چندان خوب و مناسب سنش نیستن. مثلا فیلم‌سینمایی‌های بدون سانسور كه برای بزرگ‌ترها ساخته شدن یا حتی بدتر، مثلا...» 
منفجر شدم: «بسه تو رو خدا. این بچه مدلش همین‌طوریه. موقع كتاب‌خوندن با صدای بلند ابراز احساسات می‌كنه.» 
اما ته دلم لرزیده بود. حقیقتش تا به‌حال ننشسته بودم دقیق به صداهای تنهایی پسرك گوش كنم و این‌طور تحلیل‌شان كنم. نگاهی به قفسه توی اتاق، جایی كه پدرش مقرر كرده بود، موبایلش را روی آن بگذارد، انداختم و قفسه خالی بود! حال بدی ناگهان تمام وجودم را فراگرفت و از ترس این‌كه حدس دوستانم درست باشد، عرق سرد بر بدنم نشست. 
آرام از اتاق بیرون رفتم و دست گذاشتم روی دستگیره در اتاق پسرك و كاملا بی‌صدا در اتاقش را باز كردم...
پسرك روی تخت ولو شده بود و كتابِ انگلیسی تازه‌ای كه دیروز از كتابخانه گرفته بود، دستش بود و با چهره‌ای غمگین، می‌خواندش. 
 خواستم بروم داخل كه پایم گرفت به كوله‌پشتی پسرك همان بیرونِ در اتاق و دیدم گوشه موبایلش از جیب جلویی كوله‌پشتی دیده می‌شود. چنان نفسی از سر آسودگی كشیدم كه پسرك سرش را بلند كرد و نگاهم كرد.
با تعجب پرسید: «مهمونا رفتن مامان؟! چطوری این‌قدر بی‌صدا تونستی بیای توی اتاق كه من نفهمم؟!» 
رفتم جلو و روی تخت كنارش نشستم: «چیه این كتاب این‌قدر جالبه؟»
نیم‌خیز شد: «از كجا فهمیدی كتابش جالبه؟!» در حالی كه پسرك با صدای بلند و هیجان فراوان حرف می‌زد، صدای تیلیك آهسته‌ای از سمت در اتاقش شنیدم! از ترس آن‌كه مبادا مثل سكانس بعدی همان فیلم طنز، چهارتایی همدیگر را هُل بدهند و ناگهان بیفتند روی هم وسط اتاق پسرك از جا بلند شدم و رفتم طرف در اتاق و گفتم: «حالا مهمونام كه رفتن، مفصل درباره كتابت واسه‌ام حرف بزن ولی لطفا یه‌كم با صدای یواش‌تر كتاب بخون.»