printlogo


قصه سفر خیالی از قم تا مشهد
هدی برهانی


 اولین روزی كه به عنوان معلم كتابخوانی به دبستان رفتم، ولادت حضرت معصومه بود. با بچه‌ها جشن گرفتیم و قرار شد من هم كاری برای دهه كرامت انجام دهم. تصمیم گرفته بودم با بچه‌ها كلاژ حرم امام رضا(ع) و حرم حضرت معصومه(س) را درست كنیم و بعد از روی تصویری كه ساخته‌ایم قصه سفر خیالیمان از قم به مشهد را بسازیم و برای اهل منزل تعریف كنیم. ساختن كلاژ سه روز زمان می‌برد و می‌خواستم هر روز در زمان ساختن كاردستی‌مان یك‌داستان درباره امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) تعریف كنم. راستش را بخواهید كار كردن با بچه‌های دبستانی اولش خیلی سخت است و نمی‌شود فهمید چقدر از حرف‌های تو را می‌فهمند و برای چقدرش الكی سر تكان می‌دهند. با خودم فكر می‌كردم اگر بروم بالای منبر و شروع كنم با زبانی سخت برای بچه‌ها قصه بگویم خیلی بد می‌شود و شاید اصلا نتیجه عكس بدهد. برای همین تصمیم گرفتم قصه‌ها را با زبان كودكانه بخوانم.
به كتابخانه مدرسه رفتم و سركی میان قفسه‌های كتاب كشیدم. پنج تا كتاب درباره امام رضا(ع) بیشتر نداشتیم و البته از این پنج كتاب سه تایش هم زیاد جالب نبودند. همین مساله باعث شد بعد از مدرسه به كتابفروشی بزرگی كه در راه خانه بود سری بزنم. 
در قسمت كودك و نوجوان، دنبال قفسه كتاب‌های مذهبی می‌گشتم كه به قفسه پیشنهادات هفته برخوردم. داخلش چند جلد كتاب درباره امام رضا(ع) و یكی دو تایی هم درباره حجاب بود. یكی از كتاب‌ها نظرم را جلب كرد. در واقع در همان نگاه اول شیفته نقاشی روی جلدش شده بودم! درست مثل بچه‌ها. كتاب را برداشتم و تورق كردم. داستان جدیدی داشت و مثل باقی كتاب‌های این سبك، درباره اتفاقات زندگی ائمه نبود. زبان كودكانه‌اش همان چیزی بود كه دنبالش می‌گشتم! آن را برداشتم و به سمت صندوق رفتم. 
همین كه روی صندلی اتوبوس نشستم، كتاب را از كیفم بیرون آوردم و مشغول مطالعه شدم. تصویرهایش دلم را برده بود. صمیمی بود و واقعی. انگار كه تصویرگرش نشسته بود میان صحن كهنه و جزء به جزء ایوان طلا و گنبد را نقاشی كرده بود. متن كتاب كوتاه بود و كودكانه، اما تصویرهایش، و امان از تصویرهایش. می‌شد چشم‌هایت را ببندی و خودت را در خیابان امام رضا(ع) تصور كنی، وقتی داری به سمت حرم قدم بر می‌داری و گنبد نزدیك و نزدیك‌تر می‌شود. وقتی به ورودی می‌رسی و دست بر سینه می‌گذاری و سلام می‌دهی و گنبد فیروزه‌ای گوهرشاد خاتون روبه‌رویت نمایان می‌شود. از همان اول كتاب كه كودك قصه دستش را توی دست بابا گذاشته بود و وارد حرم شده بود. انگار این خودت بودی كه روبه‌روی گنبد اذن دخول می‌خواندی. گرچه اسم كتاب «زیارت‌نامه برای زائر كوچولو» بود، اما از من می‌شنوید یك زیارت‌نامه مصور بود؛ برای همه، برای بزرگ‌ترها كه دور مانده‌اند از مشهد و خاطرات مدام جلوی چشمشان رژه می‌رود...
شب ولادت امام‌رضا(ع)، به جای شیرینی و شكلات 50جلد كتاب با خودم به جشن میلاد بردم. كتاب‌ها را در كاغذ ساده‌ای پیچیده بودم و رویش نوشته بودم: «زیارت‌نامه برای زائر كوچولو و برای هركس كه دلش برای آیینه‌كاری‌های حرم تنگ شده.»