printlogo


سفرنامه حج
سلام من به مدینه...

    با بدنی خیس از عرق بیدار شدم. لباس‌ها چسبیده بودند به تنم. حدود 30ساعت بیدارخوابی و استرس بالاخره جایی باید از جانمان خارج می‌شد و چه جایی بهتر از مدینه. خستگی نگذاشته بود بفهمیم سیستم خنك‌كننده هتل خاموش و اتاق شده بود مثل رختكن حمام‌های سنتی، دم كرده و چسبناك... تلفن هم كار نمی‌كرد كه زنگ بزنم بیایند چك كنند. هنوز گیج و گولم، منگم، بدنم كرخت است و لش... 90 كیلو وزنم را می‌كشانم به بچه یخچال هتل درش را باز می‌كنم. یخچال مقداری سرما ذخیره كرده. بطری آب معدنی را برمی‌دارم. درنیامده و نرسیده به هوای اتاق پشتش عرق می‌كند. درش را باز می‌كنم و لاجرعه سر می‌كشم. به موسیقی گلویم گوش می‌دهم، صدایی مثل بچه‌نهنگ است. آب از دو طرف لب‌هایم شره می‌كند روی پیراهنم. آب جان می‌دواند توی جسمم. اتاق را دارم آنالیز می‌كنم؛ یك دراور و آینه با سه كشوی تمام‌چوب، یك چای‌ساز، یك قرآن، دو تا سیب و چند لیوان یك بار مصرف كاغذی كنار هم نشسته‌اند، دو دیوار رو‌به‌روی هم لختند، یك دیوار عكس گنبد نبوی را دارد و یك دیوار جهت نمای قبله، كف اتاق سرامیك است و سقف چراغ‌های زرد دارد. كولر خود به خود روشن می‌شود. باد می‌خورد به عرق تنم مورمورم می‌شود، یك نقشه روی میز است و جاهای زیارتی مدینه را نشانك‌گذاری كرده. تا حرم نبوی حدود دو كیلومتر راه است. چمدان را باز می‌كنم و مهربانی‌های همسرم را كنار می‌گذارم، خاكشیر، نبات، آلو بخارا، تخم شربتی، انجیر خشك، قرص نعنا و.... كیسه وسایل حمام را پیدا می‌كنم. دوش داغی می‌گیرم و لباس زابلی سفیدم را می‌پوشم كه حامد غلامی، دوست عكاسم به من هدیه داده است.
همان شب عید غدیری كه در زابل شعرخوانی داشتم، عطر توسكان لیدرم را می‌زنم و از هتل می‌زنم بیرون. دو كیلومتر پیاده‌روی در لوار (كویری‌ها به باد داغ می‌گویند لوار) در حاشیه اتوبانی كه منتهی می‌شود به حرم، سه دقیقه نمی‌كشد باد داغ در لباس بلوچی‌ام می‌افتد و همه رطوبت بعد حمام بدنم را بخار می‌كند، سه دور تسبیح صلوات راه است تا رسیدن و این دیدار است. چه بگویم و چه بخواهم؟ راهم می‌دهید، من كجا، اینجا كجا؟....كفش‌هایم را درمی‌آورم...