printlogo


روایتی از کتاب‌هایی که روزگاری پرمخاطب بودند
قفسه کتاب‌های بازنشسته
هدی برهانی

 امروز سومین روزی بود كه مشغول مرتب كردن كتابخانه مدرسه بودم. سومین و آخرین روز. گرچه كار فوق‌العاده‌ای به نظر می‌رسد، اما سختی‌های خودش را هم دارد. روبه‌روی قفسه‌های تمیز و مرتبی كه انتظار بچه‌ها را می‌كشید نشسته بودم و یاد كتابخانه بزرگ مدرسه خودمان افتادم. كتابخانه‌ای با چند هزار عنوان كتاب كه بیشترشان سال‌ها بود همراه هیچ بچه‌ای به خانه برده نشده بودند. كتاب‌هایی با چاپ‌های قدیمی‌تر و جلدهای مشمایی دهه 60. كتاب‌های بازنشسته كه حتی كتاب‌دار كم‌حرف و گوشه‌گیر كتابخانه هم سراغشان نمی‌رفت. كتاب‌های رنگ و رو رفته، با فونت‌هایی كه از دل سال‌های ابتدایی پس از انقلاب می‌آمدند. آنهایی كه دیگر در مقابل داستان‌های ترسناك و علمی - تخیلی محبوب آن سال‌ها شانسی برای انتخاب شدن نداشتند.
بیشتر بچه‌ها برای «نبرد با شیاطین» صف می‌بستند و با هم سر كلاس قول و قرار می‌گذاشتند و نوبت‌ها را میان خودشان تقسیم می‌كردند. كار به جایی رسیده بود كه مسؤولان كتابخانه ناچار شدند فهرست انتظار برای هر كدام از آن كتاب‌ها تهیه كنند. درست در هیاهوی همان روزها بود كه اعلامیه عجیب كتابخانه در مدرسه منتشر شد. سرانجام و برای اولین‌بار مجوز ورود به مخزن كتابخانه صادر شده بود. این خبر برای من كه همیشه آرزو داشتم میان آن قفسه‌های بلند پر از كتاب قدم بزنم، مثل یك رویا بود. 
نوبت پایه ما دوشنبه بود و اولین زنگ تفریح دوشنبه برای من، یك زنگ عجیب و غریب بود. ساعتی كه در آن به آرزوی بزرگ خودم می‌رسیدم. دوشنبه صبح‌ها حساب داشتیم، با خانم خمسه، معلم سختگیری كه از قضا آن روز می‌خواست دستگاه مختصات را آموزش بدهد. آن‌روز به‌قدری در خیالاتم غرق بودم كه هیچ چیز از درس نفهمیدم و به محض تمام شدن كلاس با عجله خودم را به در كتابخانه رساندم و با اجازه مسؤول آن، برای بازدید وارد مخزن شدم. میان قفسه‌ها راه می‌رفتم و اسم‌های عجیب و غریب كتاب‌ها را مرور می‌كردم. آنجا همه چیز بود، از كتاب‌های مذهبی گرفته تا آموزش شنا و بازیگری! دنیای عجیب و غریبی بود. دنیایی پر از كتاب‌های مختلف. خودم را به قفسه‌های ردیف آخر رساندم؛ جایی كه انگار تبعیدگاه كتاب‌های بی‌مخاطب بود. آنهایی كه دیگر چند سالی بود بازنشسته شده بودند و تنها حقوق دریافتی‌شان، زندگی در یك قفسه خاك گرفته در انتهای فضای مخزن بود. چشم می‌چرخاندم و عنوان كتاب‌ها را می‌خواندم تا این‌كه یك‌جا متوقف شدم. كتاب رنگ و رو رفته‌ای كه عنوانی عجیب داشت! «داستان یك انسان واقعی»! بی‌معطلی كتاب را بیرون كشیدم تا ببینم آن انسان واقعی چه كسی می‌تواند باشد كه عكس روی جلدش متعجبم كرد. یك خلبان؟ یك خلبان یك انسان واقعی بود؟! خیال می‌كردم حتما قهرمان كتاب مثل خلبان‌های هالیوودی هواپیمای شعله‌ور در حال سقوط را صحیح و سالم بر زمین نشانده یا این‌كه جان مسافران وحشت‌زده را از گزند تیراندازی یك هواپیماربا نجات داده. خیلی راحت در دام عنوان كتاب افتاده بودم، كنجكاوانه كتاب را برداشتم و به سمت پیشخوان رفتم. كارت امانت را از پشت جلد خارج كردم تا اسمم را بنویسم كه آخرین تاریخ ثبت شده توجهم را جلب كرد. ده سال از آن زمان می‌گذشت! كارت را كامل كردم و كتاب را امانت گرفتم. عصر وقتی ماجرای پیدا كردن كتاب و آن ده سال را برای مادرم تعریف كردم، متوجه شدم كه «داستان یك انسان واقعی»، سال‌های پیش از انقلاب كتابی محبوب و معروف بوده و از قضا مادر هم یك نسخه از آن را در جوانی خوانده بود. 
اشتیاق مطالعه یك كتاب محبوب قدیمی باعث شد خواندن داستان دو روز بیشتر طول نكشد. داستان زندگی «الكسی مره‌سیف» عجیب بود! خیلی عجیب و البته عجیب‌تر از تصور من از یك خلبان قهرمان. روزی كه كتاب را برای پس دادن به كتابخانه بردم، همراه خود روزنامه دیواری بزرگی داشتم كه در آن حسابی برای آن كتاب تبلیغ كرده بودم. كتابی كه معنای تلاش، انسانیت و وطن‌پرستی را طور دیگری بیان می‌كرد و توانسته بود همه این مفاهیم را در قالب داستانی گیرا طرح كند. مسؤول كتابخانه كه از این‌همه ذوق من به وجد آمده بود، آن روزنامه‌دیواری را كنار در ورودی چسباند تا بچه‌ها هم تبلیغات مرا بخوانند! اگرچه با وجود آن همه تعریف و تمجید تب خواندن كتاب‌های ترسناك پایین نیامد، اما «داستان یك انسان واقعی» خیلی زود از تبعیدگاه كتاب‌های بازنشسته به قفسه پرمخاطب‌ها برگشت؛ جایی كه به آن تعلق داشت. جایی كه خیلی از كتاب‌های بازنشسته، روزگاری آن را به تسخیر خود درآورده بودند.