printlogo


زِ تو چشمِ بدخواهِ تو دور باد...
منصوره رضایی / دانشجوی دكترای زبان و ادبیات فارسی

 سووشون را اولین بار در دبیرستان خواندم؛ البته فقط چند صفحه‌اش را. از همان چند صفحه، جمله‌ «شلخته درو كنید تا چیزی گیر خوشه‌چین‌ها بیاید» توی تمامِ امتحان‌ها می‌آمد. از همین یك جمله هم می‌شد فهمید یوسف - شخصیت اصلی داستان - چقدر خوب و جوانمرد است. دبیرستانی بودیم و پچ‌پچه‌های عشق و عاشقی‌مان به راه! وقتی درسِ سووشون را خواندیم و معلمِ ادبیات‌مان از یوسف بیشتر برایمان گفت و تأكید كرد كه حتما رمانِ كاملش را بخوانیم؛ به زری - همسرِ یوسف – حسودی‌مان شد و تهِ دلمان قیلی ویلی رفت! برای داشتنِ چنین مردی! مردی كه عاشق زنش باشد؛ با بچه‌هایش مهربان باشد؛ دلسوز مردم باشد؛ شجاع و دلیر باشد؛ پولدار باشد! و خیلی از صفاتِ خوبِ دیگر... كنكورم كه تمام شد و سرم از درس و تست و امتحان بیرون آمد؛ یادِ توصیه معلم ادبیات‌مان افتادم و رفتم سراغ رمانِ سووشون و یك هفته تمام كارم شده بود سووشون خوانی؛ عشقِ یوسف و زری را دنبال می‌كردم و بقیه ماجراها را با سرعت بیشتری می‌خواندم و شاید هم نمی‌خواندم! معلم‌مان گفته بود سووشون همان سیاوشان است كه مراسم عزاداری برای سیاوش است، اما در كل داستان، خبری از سیاوش نبود. به صفحات پایانی كتاب نزدیك شده بودم و مثل زری از كله‌شقی یوسف كه یك تنه مقابل قلدری خارجی‌ها ایستاده بود حرص می‌خوردم و همزمان به او افتخار هم می‌كردم؛ اما آخرهای كتاب دلم آشوب شد؛ آنجا كه پای سیاوش به داستان باز می‌شد؛ همان‌جا كه زن و مرد رفته بودند بالای تپه و منتظر بودند سیاوش با دشمن‌ها بجنگد و شكست بخورد و كشته شود و برایش عزاداری كنند! هر چه از عشقِ زری و یوسف سرخوش شده بودم اینجا از پایم درآمد. وقتی زنِ خوشه‌چین به زری می‌گوید:« قربانش بروم، تك و تنها می‌آید سی میدان. دور میدان یواش یواش می‌گردد. فكری است. چطور یك تنه با آن همه دشمن لعین جرّ بكند؟ تك و تنها، منتظر آن لعین‌ها، همان‌طور سوار بر اسب ایستاده. نه شمشیر دارد، نه تیر و كمان.آفتاب هم سر تا سر میدان را گرفته... آن لعین‌ها سوار بر اسب از چهار گوشه میدان تاخت می‌كنند. سی چهل نفر می‌ریزند به سرِ مباركش. جرّ می‌كنند... دهل می‌زند. آی می‌زند و می‌كوبد. آی تند می‌زند. همچین كه دلِ آدم از جا كنده می‌شود...» 
دلم از جا كنده شد و نفهمیدم سیاوش همان یوسف است و لعینها همان انگلیسی‌ها كه چهار گوشه كشور را گرفته و ریخته بودند سرِ مردمِ دست خالی و حتی لقمه نان را هم از دهانشان می‌كشیدند. حالا كه كمی عقل‌رس شده‌ام و سووشون را دوباره خواندم، فهمیدم همه آن عشق و عاشقی‌ها بهانه‌ای بوده برای نشان دادنِ چهره استعمار. حالا به جای سیاوش برای زنانی می‌گریم كه وقتی «چند بچه از تیره اژدهاكش، پای سگ سروان انگلیسی را زخمی می‌كنند و بعد از ترس سگ را می‌كشند، سروان هم وا می‌دارد سه تا زنِ بچه‌شیرده از تیره اژدها كش توله‌هایش را شیر بدهند.» حالا به جای زری، دلم برای مادرِ زری می‌سوزد كه به چه بدبختی برای جهیزیه دخترش چرخ خیاطی زینگر خریده بود و وقتی جنگ جهانی شروع شد، دیده بود مستر زینگر، مأمور فروش چرخ خیاطی افسر شده و مقابلشان ایستاده و 17 سالِ تمام، مردم را فریب می‌داده. حالا به جای صدای بازی یوسف با بچه‌ها، این دیالوگش یادم مانده كه انگار همین الان دارد به زن‌های جامعه می‌گوید: «مربی‌ها و معلم‌هایی كه مادرت (زری) دیده، سعی كرده‌اند همیشه از واقعیت‌های موجود دور نگهش دارند. در عوض، مقداری آداب و تصدیق و تبسم و ناز و عشوه و گلدوزی یادش بدهند. هی از آرامش حرف می‌زنند.» حالا به جای حرف‌های عاشقانه یوسف، این حرفش توی سرم تكرار می‌شود كه به زری می‌گوید: «به مك‌ماهون - خبرنگار ایرلندی‌- گفتم: بله جانم، مردم این شهر شاعر متولد می‌شوند؛ اما شماها شعرشان را كشته‌اید. گفتم: پهلوان‌هایشان را اخته كرده‌اید. حتی امكان مبارزه هم باقی نگذاشته‌اید كه لااقل حماسه‌ای بگویند و رجزی بخوانند... گفتم: سرزمینی ساخته‌اید خالی از قهرمان. گفتم: شهر را كرده‌اید عینِ گورستان، پر جُنب و جوش‌ترین محله‌اش محله مردستان است...» 
حالا می‌فهمم كه سیمین دانشور، سووشون را ننوشته، بلكه زندگی كرده است. سیمین همان زری است كه برخلافِ زن‌های اطرافش، حواسش به دنیای پیرامونش هست؛ چهره استعمار را می‌شناسد و با آن مبارزه می‌كند.
سیمین در یكی از مصاحبه‌هایش درباره پیشینه استعمار در ایران و انعكاس آن در رمان سووشون چنین گفته است:
«مروری بر تاریخ ایران به شما نشان می‌دهد كه كشور ما چهار‌راه حوادث بوده؛ هر كه آمده، لگدی به ما زده و تا مدت‌ها نرفته. اسكندر آمده و جانشینانش سلوكی‌ها، قریب یك‌قرن‌و‌نیم در این مُلك جا خوش كرده‌اند .مغول آمده و ایلخانان تا مدت‌ها امان ما را بریده‌اند؛ تیموریان دست مغول را از پشت بسته‌اند. آن یكی كله‌منار ساخته؛ آن دیگری در نیشابور حتی سگ و گربه را زنده نگذاشته و تازه امرا و شاهان خودی، همواره بلای جان ما بوده‌اند. یكی‌شان آدمخور داشته و از ریخت هر كه خوشش نمی‌آمده به آدمخورش دستور می‌داده كه «بخورش». آن دیگری انتقام خواجگی خود را از مردم كرمان گرفته و یك چارك چشم ـ مقدار دقیقش را نمی‌دانم ـ از مردم بی‌گناه درآورده . شما در تاریخ كمتر كشوری می‌خوانید كه حكمرانی یا پادشاهی، برادران و پسران خود را از ترس رقابت آنها با خودش كشته باشد یا كور كرده باشد و در دویست و اندی سال اخیر ـ شاید هم بیشتر، اگر از صفویه و از جنگ ایران و عثمانی به تحریك غرب، حساب كنیم ـ استثمار و استعمار غرب از نوع كهنه و نویش، شیره جان ما را مكیده، هنوز هم دست از سر ما برنمی‌دارد. تازه آخرین پادشاه این كشور چرا بایستی به جای آن كه از مصدق پشتیبانی كند با ایدون و آیزنهاور گاوبندی كرد؟ حالا در جمهوری اسلامی با وجود خواست درست و محكم « نه شرقی، نه غربی» چقدر هم شرق و غرب برایمان خط و نشان می‌كشند و گربه می‌رقصانند؟ در «سووشون » به ایهام بر داغ‌های مردم ایران گریسته‌ام، اما امید هم داده‌ام.»
حالا مفهوم نمادین چند خطِ پایانی سووشون را می‌فهمم. آنجا كه «زری، از همه چیز دلش به هم خورده بود. حتی از مرگ، مرگی كه نه طواف، نه نماز میت و نه تشییع جنازه داشت»...آنجا كه زری، پیام تسلیت مك ماهون را برای خسرو و عمه ترجمه كرد:
« گریه نكن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد، پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه كه می‌آمدی، سحر را ندیدی؟»