سفرنامه حج
حواسمان به تحریمهای موقت باشد
حامد عسکری
صدایم كرده و گفته باید ششدانگ حواست به من باشد، حرامم كرده نگاه در آینه را، حرامم كرده كندن شاخ درختی و كشتن هر جانداری را. حرامم كرده زیر سقف رفتن در روز را و حرامم كرده لذتهای كوچك و بزرگ زندگیام را. انگار دارم مرگ را تمرین میكنم. مرده از لذت تعریفی ندارد، از مرده كشتن و رنجاندن و آزار برنمیآید، مرده را فرقی نیست كه مزارش در كف سحرای سینا باشد یا در شورآشوب شرشر بارانهای جنگلهای كارائیب! مرده مرده است! من همه او میشوم! میل به سمت خاك شدن و خوشا به من كه همه مرگم و خوشتر كه هنوز پنبه در گوش و چشم و دهان ندارم پس لبیك ا...م لبیك... لبیك! دعاهای احرام را میخوانیم، نیت میكنیم، شیخ شیرینی از حج و احرام میگوید، جان میسپارم به كلمههایش نماز وعده پنجم را میخوانیم و دو ركعت به شكرانه احرام، حالا محرمم و رها، دارم خودم را روحم را تشییع میكنم به سمت و سویش... ذكر مدامم لبیك است و ا...م لك لبیك... یعنی داری میبینی؟ روی این كره خاكی كه در دستگاه آفرینش تو غباری كمتر است داری این بندهات را میبینی؟ میبینی كه دارد به همه غمهای جهان لبخند میزند و هیچ تعلقی بههیچ چیز ندارد و نمیتواند داشته باشد.
چقدر لباس بندگیات را دوس دارم، از كت و شلوار دامادیام بیشتر از مشكی محرم حسین كمتر! میرسیم مكه هتل محل اسكانمان، راننده اتوبوس ترمز میكند و پیاده میشویم، دل توی دلم نیست، اتاقم را تحویل میگیرم، چراغ میكشم و در تاریكی چسبناكش تا دو سه ساعت مانده به اذان كفن پوشیده و تنها تمام زندگیام را مرور میكنم.
بعد از نمازصبح نمیدانم توی مرور چند سالگیام به خواب میروم و توی سی و هفت سالگیام از خواب بیدار میشوم، شوق و عطش دیدنش صبحانهام را به یك چای تقلیل میدهد كه تلواسه بیابانی مردم را چای درمان است، هتل بر كوهپایه كوهی سخت و سرمهای قرار دارد، مكه اصولا كوهستانی است، شهری است نشسته در كف گودالی كوهستانی كه در عمیقترین جای این كاسه خانه دوست بنا شده است، برای هضم موقعیتم ترجیح میدهم پیاده گز كنم، بیرون میزنم.
خیابانهای مكه دارند مرا قدم میزنند از كنار كوه و درخت میگذرم، غرق بهتم و تماشا. حسگرهای مغزم با تمام توان در حال اسكن و آنالیزند. مثل مشتزنی كه مشت سنگینی خورده و دوباره بلند شده، دارم تلاش میكنم ببینم كجای رینگم و چه موقعیتی دارم، هوا خنكای مطبوع كه نه اما قابل تحملی دارد، باد در لباس احرام عرق را بخار میكند و مور مور شیرینی به جانت میخزد. یك لكه چمن خودرو شیطنت كرده بر رملهای حاشیه بلوار روییدهاند و مراعاتشان را میكنم كه لگدكوب غفلت من نشوند.
من باید برگشتنا بیشتر حواسم باشد به پیرمردهای توی مترو. به بچههای كار به زنان دستفروش به نوازندههای گوشه خیابان... باید حواسم به بایدها و نبایدها باشد و احرام مگر چیزی است غیر همین تمرین تحریمهای موقت....
دهانم نه طعم چای تازه صبح كه طعم نوعی جوشانده بكر و مقدس دارد. تكتك سلولهایم عطش است و اشتیاق. توی دلم خالی میشود من دارم میروم به جایی كه بیخ آغوش خداست! ترس شیرینی بغلم كرده، سراسر حیرت و بهت و تماشایم...