روایتهای یك مادر كتابباز
خواب یك ستـــاره
سمیهسادات حسینی / نویسنده
پسرك ولو شده بود كف زمین و با ژستی متفكر و ناراضی، داشت فرمی را پر میكرد كه برای شروع سال تحصیلی جدید برایشان فرستاده بودند.
چنان قیافه شاكی و اخمآلودی به خود گرفته بود كه طاقت نیاوردم سكوت كنم: «چی شده مگه؟ شماره حساب خواستن ازت كه یه ربعه زل زدی به صفحه، هیچی نمینویسی؟»
بلند شد و نشست: «آخه آدم نمیدونه چی بنویسه. توی بخش فعالیتهای فوق برنامه نوشته كتابخوانی دوست داری؟»
گفتم: «خب این كه واضحه. نیست؟ دوست داری دیگه.»
جواب داد: «اینكه دوست دارم، واضحه. ولی دلم نمیخواد اعلامش كنم.»
قبلا هم در این باره حرف زده بودیم. با اینحال، معلوم بود كه میخواهد دوباره دربارهاش حرف بزند. برای همین پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «خب آخه یهجور بدی شده وضعیت. معلمها خیال میكنن بهبه! چه دانشآموز خوب كتابخونی! بذار به همه بچهها بگیم كه یكی دوتا همكلاسی كتابخون دارن. شاید اونا هم تشویق بشن، بیشتر كتاب بخونن. اما وقتی بقیه میفهمن تو كتابخوندن دوست داری، میدونی چی میشه؟»
خط بعدی دیالوگ را گفتم: «چی میشه؟»
با شور و حرارت صدایش رفت بالا: «هیچی! از چشم خیلیا میفتی! میشی پسر لوس كلاس! پسری كه بهجای باحالبودن و بلدبودن كارهای خفن، همهاش سرش توی كتابه. اگه تا قبلش یهكم تونسته باشی با بعضیها رفیق بشی، تا اسم كتاب میاد، دیگه حوصلهتو ندارن!»
راستش حرف خاصی نداشتم بزنم.
دورشدن دیگران از فرد، بهخاطر كتابخوانبودن، تجربه شخصی من نبود.
نمیدانم از زمان نوجوانی من دنیا اینقدر عوض شده بود؟ یا این تفاوت در جنس دختر و پسر همواره بوده است؟
گفتم: «مامان جون تو خودت دوست داری كه كتابخون كتابدوست باشی؟»
كمی فكر كرد: «من اینجوری به خودم فكر نمیكنم كه كتابخون یا كتابدوستم. ولی كتاب میخونم. خوندن
كتاب رو دوست دارم. اونجوری كه یه اسم میاد روی آدم، انگار یه برچسب بچسبونن روی پیشونی، بگن این آدم همهاش همینه. از این قسمتش، خوشم نمیاد.»
این بار من كمی فكر كردم: «راست میگی. اینم حرف درستیه. حالا اگه این برچسب بیاد روی پیشونیت، چی میشه؟ توی مدرسه چه وضعی پیدا میكنی؟!»
گفت: «مامان! اینو كه اول گفتم! بچهها خیال میكنن یكی كه اهل كتابخوندنه، دیگه اهل كارهای باحال نیست. فقط سرش توی كتابه. از همه بدترش میدونی چیه؟ بیشتر بچهها، اصلا بگو هیچكدومشون كتابخون نیستن. حوصلهشو ندارن. یا اگر هم میخونن، صداشو در نمیارن. همینجوریش هم درباره كتاب نمیشه باهاشون حرف زد. نخوندن بیشتر كتابا رو.»
این هم مسألهای بود. پرسیدم: «خب؟ حالا بالاخره توی اون فرم چی مینویسی؟»
گفت: «نمینویسم كتابخوان یا كتابدوست!»
گفتم: «خب همین حرفی كه الان زدی رو بنویس. بنویس كتاب دوست دارم و میخونم، اما خیلی از فعالیتهای دیگه رو هم دوست دارم و انجام میدم.»
در حال تفكر، سرش روی فرم خم شد و چند دقیقهای هیچكدام چیزی نگفتیم.
بعد كه فرم را پر كرد و كنار گذاشت، كش و قوسی به بدنش داد، بعد پرسید: «اصلا چرا ما بهنسبت خیلیها، بیشتر كتاب میخونیم؟ چطوریه كه میشه اسم ما رو گذاشت كتابخون؟ یا كتابباز؟»
گفتم: «خوب تو همین الانمونو ببین دیگه. همهمون دوست داریم كتاب خوندن رو. براش وقت میگذاریم.»
گفت: «نه! اینا نتیجهاس. اون اول چی شده كه الان اینجوری شده!»
خب خیلی جوابها میشد به این سؤال داد. شاید اینكه من خودم از كودكی در منزل والدینم میان ردیفردیف كتاب بزرگ شده بودم. شاید اینكه در جمع دوستانم از نوجوانی، كتابخواندن فعالیتی محبوب و مشترك بود كه مرتب دستجمعی انجامش میدادیم و كتابهای جدید، دست هركداممان میرسید، حتما به همدیگر قرض میدادیم تا همه بخوانیم و بعد با اشتیاق راجع به آن كتاب با هم گپ بزنیم.
شیرینترین تجربه این كتابخوانی جمعی هم مربوط به كتاب «خرمگس» بود. چه گفتوگوهای پرحرارتی بعد از خواندن این كتاب بینمان در میگرفت. كتابی كلیشهشكن كه چارچوبهای معصومانه ذهنهای بكر و خاممان را به بازی گرفته بود: مثلا پدیده عشق، آنهم برای فردی معیوب و نازیبا كه كل فهیمهرحیمیهای پیش از آن را شسته بود و برده بود.
مبارزه و مفهوم آمادگی و ایثار برای از دستدادنِ آنچه عزیز است.
یا مذهب و سد محكم قانون ممنوعیت ازدواج كشیشها كه كل هیجان درام رمان را بهوجود آورده بود.
بعدها كتابهای مشترك زیادی خواندیم و حرفشان را زدیم: پرندگان خارزار، بربادرفته، داییجان ناپلئون، حتی انبوهی فهیمه رحیمی و دانیل استیل كه «زویا»یش طاقتمان را طاق كرده بود از آن همه زجر ناگریز.
و كتاب «یوسف پیامبر» كه ایستگاه آخرش خانه ما بود و مامان آن را نامناسب برای سن ما تشخیص داده و توقیفش كرده بود!
هنوز هم نمیدانم چه بر سر آن كتاب با تصویر جلد كلیشهای و بد ریختش آمد.
اما اینها را برای پسرك نگفتم. این همه خاطره درخشان و ناب از آن دوران طلایی و تُرد نوجوانی من و دوستانم، حتما كام او را كه میدانستم از چنین فضایی محروم است، تلختر میكرد. بیتردید آن «اول» كه در سؤال او بود، بخشیاش در نوجوانی خرم كتابخوانی من نهفته بود، اما بهجایش پرسیدم: «اول منظورت چه موقعس خوب؟ مثلا از زمان تولد؟»
گفت: «آره دیگه. قبلش كه ربطی به من نداره.»
ناگهان چیزی در ذهنم درخشید. گفتم: «اتفاقا میدونی اكثر متخصصین میگن كه بخشی از ریشههای شخصیتی آدم زمانی شكل میگیره كه هنوز به دنیا نیومده و به شكل جنین داره زندگی میكنه؟»
خندید: «یعنی میخوای بگی از زمانی كه منو باردار بودی، كاری كردی كه كتابخون بشم؟!»
خندیدم: «آره تقریبا! یه جورایی!»
چشمهایش را گرد كرد: «جدی؟! چه جورایی یعنی؟!»
گفتم: «زمانی كه تو رو باردار بودم، یه كتاب نوشتم! یعنی تو در حالی رشد كردی كه من داشتم با مراحل آمادهكردن اون كتاب سر و كله میزدم و تمام فكروذكرم شده بود كتاب. حتما روی توام اثر گذاشته.»
گفت: «جدی؟! چه كتابی؟!»
گفتم: «زندگینامه یك شهید. دوره دانشجویی، یه دوره از كتابهای زندگینامه شهدا رو خوندم كه خیلی خوب بودن. با تمام روشهای شعاری و كلیشهای قبل و بعدشون فرق داشتن. خیلی خوشم اومد ازشون. وقتی بهم پیشنهاد شد كه منم زندگینامه یك شهید رو بنویسم، همهاش اون كتابها جلوی چشمم بود.»
پرسید: «كدوم شهید؟ كدوم كتاب؟»
از جا بلند شدم و رفتم سمت كتابخانه، كتابی باریك از یكی از طبقات كشیدم بیرون، گرفتم سمت پسرك و گفتم: «میشناسیش. پدربزرگت!»
كتاب را گرفت و آهی از سر استفهام كشید: «آها! خواب
یك ستاره.»