printlogo


روایت‌های یك مادر كتاب‌باز
دوپــــایـه‌ها
سمیه‌سادات حسینی / نویسنده

  با حرارت گفتم: «ظرف دو روز چندمیلیارد تن از یخ‌های گرینلند توی قطب شمال آب شدن. پیش‌بینی كردن كه آب اقیانوس‌ها به خاطر این اتفاق میاد بالا. شهرهای زیادی می‌رن زیر آب.» 
دخترك از كتابی كه داشت می‌خواند، آمد بیرون و با ترس خودش را انداخت وسط مكالمه من و پدرش و پرسید: «چرا داره اینجوری می‌شه؟!» 
گفتم: «به خاطر این‌كه آب و هوای كره زمین داره تغییر می‌كنه. داره گرم‌تر می‌شه.» 
بعد رو كردم به پدرش و دوباره از روی تلفن‌همراه خواندم: «اینو ببین! یه مقاله علمی چند سال پیش چاپ شده كه نتیجه تغییرات اقلیمی رو تا سال ۲۰۵۰ پیش‌بینی كرده. مثلا گرمای شهرهای اروپا. اما جالبه كه می‌گه تمام اون دمای پیش‌بینی‌شده، امسال توی شهرهای اروپایی تجربه شده! یعنی 31 سال زودتر!»
دوباره به جای پدرش، دخترك جواب داد: «مامان! من دارم می‌ترسم! اینا یعنی چی؟!» 
نمی‌خواستم بترسانمش. پرسیدم: «از چی می‌ترسی؟»
گفت: «خب از همین چیزا كه گفتی دیگه. وقتی شهرها برن 
زیر آب، یعنی یه‌عالمه آدم می‌میرن. یا وقتی هوا خیلی گرم بشه، مثل همین امسال، بعضیا می‌میرن یا آب شهرها تموم می‌شه. مثل ایران كه خودت همه‌اش می‌گفتی خشكسالیه.
اینا ترسناكه دیگه. فكر كن! كلی از این شهرها خالی خالی می‌شه. آدم‌هاش یا می‌میرن یا از اون شهرها می‌رن. بعد مثلا صدسال دیگه، یه آدمی یهو اتفاقی یكی از این شهرها رو پیدا می‌كنه. همه‌جا خراب و گرد‌وخاك‌گرفته. مغازه‌ها همین‌طوری باز و خالی و خاكی. خونه‌ها همین‌طور. خیلی ناراحت‌كننده و ترسناكه دیگه.»
تا كجای جریان را دیده بود! تصویرسازی‌اش حرف نداشت! خواستم بابت آن تشویقش كنم كه چشمم افتاد به جلد كهنه بنفش آشنای كتاب روی پایش. پرسیدم: «داری كوه‌های سفید می‌خونی؟»
گفت: «اوهوم! الان تازه سه تایی رسیدن توی اون شهر بزرگ خرابه. گرسنه‌شون بود. كلی شهرو گشتن. خیابونا و مغازه‌ها رو دیدن. حتی نمی‌دونستن ماشین چی بوده یا مترو. كنسرو پیدا كردن مال صد سال پیش. رفتن توی یه خونه خرابه كه بخورنش. خیلی آدم ناراحت می‌شه. الان این چیزایی كه تو گفتی، باعث شد یاد این قسمت كتاب بیفتم. اگه آب و هوا طوری كه تو گفتی، عوض بشه، خیلی از شهرها این شكلی می‌شن دیگه. حالا توی كتاب كوه‌های سفید، سه‌پایه‌ها حمله كردن، توی دنیای واقعی...»
پریدم وسط حرفش: «دوپایه‌ها!... توی دنیای واقعی، دوپایه‌ها یا آدم‌های دوپا حمله كردن!»
پرسید: «چی؟! یعنی همه اینا تقصیر خودمونه؟ آخه چطوری؟»
گفتم: «توی این چندصد سال اخیر، آدم‌ها یهو یه مدل زندگی جدید برای خودشون درست كردن به اسم انقلاب صنعتی كه خیلی به طبیعت ضربه زد. منابع طبیعت رو مصرف كرد. بخش‌های زیادی از طبیعت و حیوانات رو نابود كرد. باعث تولید مواد مضری شد كه داره آب‌وهوای كره زمین رو نابود می‌كنه. همه‌اش تقصیر خودمونه.»
ناراحتی و یاس عجیبی توی چهره دخترك دویده بود. نمی‌خواستم بار عذاب وجدان كل انقلاب صنعتی را روی دوش‌های بی‌گناه او بگذارم. اما موقعیتی ایجاد شده بود كه اگر از دستش می‌دادم، شاید بعدها به این راحتی به‌دست نمی‌آمد: موقعیت تبدیل او به یك شهروند مسؤول در برابر محیط زیست!
گفتم: «حالا البته آدم‌های عادی مثل ماها، توی اون بخش اصلی آلوده‌كردن و نابود‌كردن كره زمین، مقصر و موثر نیستیم. اما به هرحال ماهام یه كارهایی می‌تونیم انجام بدیم كه این تغییرات دیرتر اتفاق بیفتن.»
ذوق‌زده از این‌كه راه‌حلی وجود دارد، پرسید: «چه كارهایی؟!» 
گفتم: «مثلا وقتی توی یه كاغذ فقط یك خط كشیدی، مچاله نكنی بندازی دور. وقتی می‌ریم فروشگاه، به‌جای بیست‌تا بستنی لیوانی با بسته‌بندی پلاستیكی، یه‌دونه دولیتری برداری توی خونه با كاسه قاشق معمولی بخوری. وقتی هوا خنكه، پنجره رو باز كنی و پنكه و كولر رو خاموش كنی...» 
ناگهان پسرك كه گمان می‌كردم حواسش به ما نیست و غرق تلویزیون است، گفت: «ااا مامان! تقلب نكن! كولر خاموش‌كردن، كار باباهاست! نه ما!»