دیدم كه جانم میرود...
محمدتقی حاجیموسی
روزنامه نگار
یكبار قبلا در صفحه شخصیام نوشتم كه از 30 سالگی به بعد، از دست رفتنها آغاز میشود. از این سن به بعد باید هر روز منتظر بود تا چیزی را از دست بدهی. یا از جسم خودت یا از جان خودت. جسم خودت كه معلوم است. جانت اما میشود همه آن چیزهایی كه بهشان وابستهای. از پدر و مادر و خانواده گرفته تا دوستان. تا رفقایی كه گاهی از خانوادهات به تو نزدیكتر میشوند. رفقایی كه گاهی هر روزت با آنها میگذرد. آنقدر به تو نزدیك میشوند كه بعدا جزئی از تو میشوند و میشوند جان تو. برای من اولین تكه جانم كه بعد از 30 سالگی رفت تو بودی. نمیدانی یا شاید هم بدانی از دیروز كه خبر را شنیدم چند بار بغض كردم و چند بار بغضم شكست. این اولین بار بود كه توی خیابان برای كسی گریه میكردم. عكسهایت را كه نگاه میكردم. حرفهایمان را كه دوباره خواندم. هر بار محكمتر از قبل فهمیدم كه بخشی از جانم را با خودت بردهای.
حالا توی همه پستها تو داری میخندی و تویسر من هم فقط صدای خندههایت پیچیده است. به خدای خودت قسم كه نمیتوانم باور كنم چهرهات را روی اعلامیه خواهم دید. نمیشود باور كرد آن صورت ماهت قرار است زیر خاك برود. مگر میشود باور كنی كسی كه هر روز كنارش نشستهای و نفس به نفسش كار كردهای حالا دیگر نفس نمیكشد؟ به خود امام حسین(ع) كه خیلی كارمان را سخت كردی آقا شادمانی! حالا این محرم برای من و همه ما خیلی سختتر از محرمهای دیگر است. باور میكنی یك روز قبل از محرم سیاهپوش شدهام؟ باور میكنی لباس عزایت را به عزای حسین وصل كرده ام؟ اصلا باور میكنی خودت كه نگران محرم امسال بودی، عاشورای امسال كنار ارباب باشی؟ برای این اتفاقات باید غمگین بود یا خوشحال؟ برای رفتن تو باید چه كرد؟ باور كن این اولین بار است كه دارم یادداشت مینویسم و نمیدانم چه بنویسم و چند بار هر چه نوشتم را پاك كردم. اصلا تو خودت بودی كه یادداشت نوشتن را به من یاد دادی. حالا من دارم برای رفتن تو یادداشت مینویسم. این اگر تراژدی نیست، چیست؟ من دارم برای تو مینویسم. برای تو كه جان من بودی و هستی. برای تو كه استاد من بودی و هستی. برای تو كه عاشق نوشتن بودی و حالا همه برایت مینویسند. سفرتبخیر آقا شادمانی. سلام ما را به ارباب برسان. فقط یادت باشد، كار ما را خیلی سخت كردی، خیلی.