روایتهای یك مادر كتابباز
میبــاره بــارون...
سمیهسادات حسینی
ناباورانه نشستهام و زل زدهام به جنازه مندرس كتاب بیجلدی كه در دست دارم. كتابی آنقدر قدیمی كه اسم كتاب را كنج تمام صفحاتش درج نكرده بودند. فقط گویا روی جلد و صفحه اول نام كتاب را نوشته بودند كه الان، دیگر بر تن كتاب نیست.
اما خود خودش بود! امكان ندارد آن توصیفات مجذوبكننده اول كتاب را یادم برود. آن زمان كه جوانك مجروح جانباز بستری در بیمارستان، میخواهد به پدر و مادرش خبر زندهبودن، اما جانباز شدنش را بدهد...
هنوز یادم هست كه وقتی گوشی تلفن عمومی آسایشگاه را میداد دست عبدا... تا به جای او حرف بزند، از خنده میافتادم كف زمین.
وقتی عبدا... وقت ملاقات، پدر و مادر را مشغول میكرد تا بلافاصله متوجه قطع دست شخصیت اصلی نشوند، آنقدر بلندبلند میخندیدم كه مامان شتابزده میآمد سروقتم كه ببیند چه خبر شده.
آن سالهای دور نوجوانی، بارها و بارها این كتاب لاغر كوچك را خوانده بودم. چنان عمیق و چنان عاشقانه كه زار و نزارش كرده بودم. جلد و یكی دوصفحه اولش پوسیده و كنده شده بود.
لبههای صفحاتش همه برگشته بود.
جای انگشتهای كثیف همهجایش مانده بود.
هروقت بیحوصله و بدخلق بودم، میرفتم سراغش و با خواندن همان ده صفحه اول، حالم خوب میشد. ماجراهای آن جانبازان جوان و شوخوشنگ را میخواندم و میخواندم تا برسم چند صفحه آخر.
برسم آنجا كه عبدا... شهید شده بود و آسایشگاه مانده بود و یك روز بارانی و گوشی تلفن عمومی آسایشگاه كه دیگر بیصاحب و بیفایده، دلتنگ طنازیهای عبدا... آویزان و رها توی نسیم كدر و تیره آن غروب پاییزی خیس، تاب میخورد.
آنجا كه شخصیت اصلی داستان كه هیچجای قصه معلوم نمیشد، اسمش چیست، كم بیاورد و توی باجه زرد قدیمی، زانوهایش تاب بخورد و بیفتد كف گلی زمین و با گریه و زاری فریاد بكشد: «عبدا.......عبدا...هههه....» و صدایش بپیچد توی حیاط خجول آسایشگاه و دیگر ساكنانش هم پشت درختها، بغضشان بشكند، اما رو نشان ندهند تا دوست عبدا... یك دل سیر زار بزند.
من هم زار میزدم. هربار! بیاستثنا! هربار برای عبدا... گریه میكردم. بیاختیار گریه میكردم. گریه میكنم... .
صدای دخترك مرا برمیگرداند به زمان حال كه كف خاكآلود انباری ماماناینها نشستهام و كتاب بینام و نشان را ورق زدهام تا رسیده صفحات آخرش و بیصدا، بالای جنازه جانباز داستان عبدا... اشك میریزم.
دست خودم نیست! انگار پیكر عزیز مفقودالاثرم، به وطن بازگشته باشد. منتها بیدست، بیپا، بیسر، بینام...
دخترك هول كرده. با شتاب مینشیند كنارم: «مامان چی شده؟ چرا گریه میكنی؟»
به زور لبخند میزنم و با پشت دست اشكهایم را پاك میكنم. میگویم: «چیزی نیست مامان جون. این كتابی بود كه نوجوانیام میخوندم. سالها گمش كرده بودم. داستانش خیلی غمانگیزه. هر دفعه میخونم، گریهام میگیره. حتی همون موقع كه نوجوان بودم.»
دخترك میگوید: «خوب چرا میخونی؟ وقتی میدونی ناراحتت میكنه، خوشت میاد اشك خودتو دربیاری؟!»
سرم را میاندازم پایین و خیره میشوم به جملات چروكیده كتاب، توی صفحاتی كه پیداست بارها قبلا خیس اشك شده...آستین خالی پیراهن عبدا... توی باد تاب میخورد و خیالش از پیش چشم رفیق بازمانده محو میشود...
میگویم: «یادته چند شب پیش رفتیم روضه؟»
با شور و شوق میگوید: «اون كه بعدش رفتیم تا نصفشب تو خیابونا چرخیدیم؟ كه هی رفتیم ایستگاه صلواتی؟ هرچی داشتن خوردیم؟ اون كه تو ماشین با همدیگه نوحه و آواز همخوانی كردیم؟»
میگویم: «خودشه! یادته اونشب، خود روضه رو؟»
میگوید: «یادمه خیلی گریه كردی. من یهكم ترسیده بودم.»
میگویم: «طبیعیه كه بترسی. چون بیشتر وقتها گریه آدمهارو وقتی دیدی كه درد دارن یا یه مشكلی دارن. اما گریه همهاش اون نیست.»
تكیه میدهم به دیوار گچی مرطوب: «اونشب، توی روضه، یهو دیدم احتمال اینكه اتفاقاتی مثل ماجراهای كربلا یا حتی سادهتر برای ما بیفته، چقدر كمه. ما زندگیمون حتی تا آخرش، خیلی راحتتر میگذره. ما توی زندگیمون با اون همه درد و عذاب، مواجه نمیشیم.»
دخترك هنوز متوجه حرفهای من نیست: «خب! این گریه داره؟»
ادامه میدهم: «ببین مامانجون. غم و اندوه، مثل شادی و خنده، مثل ترس، مثل خشم، از احساسات طبیعی آدمیزاده. همهشون هم نوع خوب و بد داره. گریه و غم، اونم وقتی غم خودت نباشه، میتونه خیلی زیبا باشه. میتونه حال آدم رو یهجوری خوب كنه كه فقط همون نوع غم میتونه. غمی كه مال خود آدم نیست. اما خودش غم بزرگیه. توی روضه مثلا، وقتی غم به اون شدیدی رو تجربه میكنی، در اصل خودت داری بزرگ میشی. داری به خودت امكان اینو میدی كه چیزی رو حس كنی كه توی زندگی معمولی خودت، امكان نداره تجربهاش كنی.»
دخترك ساكت است. نمیدانم متوجه حرفهایم هست یا نه. من اما بیشتر برای دل خودم، انگار واگویه، ادامه میدهم: «از غم نباید همیشه فرار كرد. یه وقتایی، اتفاقا باید دل داد بهش. باید اجازه داد كامل قلب و روح آدمو پر كنه. مثل وقتی توی روضه برای داستانی گریه میكنی كه هزار سال قبل از تو اتفاق افتاده. اما برای بهترین آدمهای دوران خودش. برای اون وضعیتی كه باعث شده كسانی كشته بشن كه حیف بوده روزگار ازشون محروم بشه. طوری كشته بشن كه هرلحظهاش رنج و عذاب شدید بوده. بعضی داستانها خیلیخوب غم رو مجسم میكنن. غم خیلی زیبا و باشكوهی رو مجسم میكنن. مثل داستان عاشورا. تندادن به غم، غمهای زیبا، گاهی حال روح آدمو خوب میكنه.»
دخترك هم تكیه داده به دیوار، كنار من، خیره به روبهرو و مسخشده گوش میكند. انگار بیآنكه بفهمد چه میگویم، آهنگ عجیب صدایی كه به غم آغشته است، او را گرفته.
ادامه میدهم: «مثل اونشب بعد از روضه. اون شب كه جلوی اون ایستگاه صلواتی ماشین رو نگه داشتم. شماها دلتون چایی میخواست. پیاده شدم. رفتم جلو. دیدم سماورش خاموشه. یه كلمه پرسیدم: «چایی؟» گفت: «تموم شده آبجی. برگشتم شما دو تا رو نگاه كردم كه توی ماشین، منتظر چایی بودین. چشمهام از گریه روضه پفكرده و سرخ بود. حتی هنوز اونقدر بغض داشتم كه اگر یك كلمه دیگه حرف میزدم، دوباره اشكهام جاری میشد. تاریكی مسجد، صدای روضهخوان كه میشناختمش و میدونستم اون لرزش صداش سر دعای آخر، مال اینه كه داره از هوش میره. میدونستم چنان غرق چیزی شده كه خودش برامون روایت كرده كه الان بعد از دعای فرج، از منبر، نیمهبیهوش میارنش پایین و آب میپاشن به صورتش... برای همین فقط یه نگاه به سماور خاموش بزرگ انداختم كه روی میز سیاهپوش بود و برگشتم سمت ماشین.
اما آقاهه صدام كرد. گفت: «آبجی؟»
دوباره نگاهش كردم.
گفت: «صبر كن یه لحظه.»
و رفت پشت پرده بساطش. بعد با یه سینی استیل كوچیك برگشت. توی سینی سهتا استكان انگشتی قدیمی پر از چایی، با نعلبكی انگشتی و یه قندون گذاشته بود. سینی رو گرفت طرفم و گفت: «یه كتری اون پشت داریم برای آخر وقت بچههای خودمون. اما این سهتا رو برای شما ریختم. بخورین دعا كنین برامون آبجی.»
این شبها، غم، مثل یه تور نامرئی روی آدمهایی كه دوستش دارن، پهن میشه. همه ماها رو مثل اعضای یه انجمن به هم وصل میكنه. ماها با یه زبون جدید با هم حرف میزنیم. با زبون غم. زبونی كه بعضی آدمها این روزها خیلی دوستش ندارن. اما ما هنوز دوستش داریم. هنوز حال غم رو دوست داریم و حال بعد از غم رو. مثل حالی كه اونشب بعد از خوردن اون چاییها داشتیم. یادته؟ یادته چه حالمون خوب بود؟ مثل حال آسمون، پس از باران!»