printlogo


مروری بر كتاب «از دیار حبیب» اثر سیدمهدی شجاعی
سرگذشت یک حبیب
اسماعیل بنده‌خدا

كربلا حادثه‌ای است به وسعت تاریخ. الگویی است برای تمام تاریخ؛ تمام زمان‌ها، مكان‌ها و انسان‌ها و به‌همین سبب است كه هم شیر‌خواره‌ای مانند علی‌اصغر را در خود جای داده است و هم پیرمرد كهنسالی چون حبیب بن مظاهر اسدی را! پیرمردی كه همانند كثیری از ریش سفیدان كوفی نامه دعوت به حسین‌بی‌علی(ع) نوشت، اما از معدود كسانی بود كه پای این نامه ایستاد؛ ایستادنی در نهایت وفا و عشق و با 
بذل جان خود تا آخرین قطره خون و قوت وجود.
بهانه این مقدمه كوتاه، معرفی كتاب «از دیار حبیب» اثر سیدمهدی شجاعی است. از دیار حبیب، اثری است كوتاه كه گوشه‌هایی از زندگی جناب حبیب‌بن‌مظاهر، آن یار سالخورده اما وفادار حضرت سیدالشهدا(ع) را به تصویر می‌كشد. البته این كتاب فقط به روزهای پایانی عمر حبیب بن مظاهر و حضور ایشان در كربلا می‌پردازد، در حالی كه او در ركاب امیرالمومنین(ع) و امام حسن(ع) نیز مجاهدت كرده اما سیدمهدی شجاعی از پرداختن به آن روزگار خودداری كرده است.
این سرگذشت نامه كه به سبك یك رمان ارائه شده، از آن‌جایی آغاز می‌شود كه جناب میثم تمار و جناب حبیب همدیگر را در یكی از معابر كوفه ملاقات می‌كنند و هر كدام از سرنوشت دیگری خبر می‌دهد. سر جناب میثم در كوفه بر بالای دار می‌رود و سر جدا شده حبیب بر بالای نیزه در كوچه‌پس‌كوچه‌های كوفه گردانده می‌شود و این پاداش محبت و عشق به علی(ع) و آل‌علی(ع) است.
رمان پس از بازگو كردن روزگار آمادگی كوفیان برای جنگ، به خانه حبیب می‌رود و از اضطراب و ترس او از عدم توفیق پیوستن به كاروان اباعبدا... روایت می‌كند اما قاصدی كه از سوی امام به خانه حبیب می‌رسد، قلب حبیب را تا عرش بالا می‌برد: «به: فقیه گرانقدر، حبیب بن مظاهر. اما بعد؛ ای حبیب، تو نزدیكی ما به رسول‌ا... را نیك می‌دانی و بیشتر و بهتر از دیگران ما را می‌شناسی. تو مرد فطرت و غیرتی. خودت را از ما دریغ نكن. جدم رسول خدا در قیامت قدردان تو خواهد بود.»
حبیب كه جوانی‌اش را وقف علی كرده و با زبان و قلم و شمشیرش برای حقانیت علی جهاد كرده، حال در روزگار كهنسالی‌اش می‌رود كه در ركاب پسر او جهاد كند. اما چرا چهره حبیب تغییر كرده است؟ «انگار دارد می‌آید؛ آن قامت بلند و خمیده، آن كمان استوار دارد می‌آید، با گیسوان رها شده‌اش در باد. اما چرا گیسوان سپید خود را سیاه كرده است؟ چرا خود را به جوانی زده است؟ انگار می‌خواهد به دشمن معشوقش بگوید كه من هنوز جوانم. من هنوز همان جنگجوی بی‌بدیل سپاه علی‌بن‌ابیطالبم. من به همان صلابت كه در سپاه پدر حقیقت شمشیر می‌زدم اكنون در ركاب حقیقت پسر شمشیر می‌زنم.»
حبیب شبانه و مخفیانه خود را از سیاهی كوفه می‌رهاند و همراه غلام خود كه او را در راه حسین(ع) آزاد كرده است به معشوق می‌رساند. استاد شجاعی به گونه‌ای این رسیدن حبیب به امام و عرض ارادت و خاكساری او در محضر امام را زیبا و شاعرانه و پراحساس نوشته است كه از خواندن سطر به سطر كتاب، حالی وصف‌ناپذیر به خواننده منتقل می‌شود.
از تحویل دادن یكی از عَلَم‌های سپاه كربلا به حبیب كه امام حسین(ع) به‌خصوص برای حبیب در نظر گرفته بودند تا رساندن سلام حضرت زینب(س) به حبیب می‌گذریم. از دلگرمی‌دادن حبیب به حضرت زینب و فرونشاندن اضطراب ایشان از این‌كه ممكن است یاران اندك امام نیز او را تنها بگذراند، می‌گذریم و بالاخره به عاشورا می‌رسیم. اینجاست كه حبیب باید خود را نشان دهد. حال عجیبی دارد: «جان در قفس تن حبیب بی‌تابی می‌كند. حبیب به حال خود نیست. انگار رخت پیری را كنده است. در چشمه عشق وضوی ارادت گرفته است و یك‌باره جوان شده است؛ جوانی كه خویش را تمامی از یاد برده است و لجام دل به دست عشق سپرده است. هیچ‌كس حبیب را به این حال ندیده است. گاه آه می‌كشد. گاه نگاهی به خیام حرم می‌اندازد. گاه به افق چشم می‌دوزد. گاهی خود را در نگاه معشوق گم می‌كند. گاه می‌گرید و گاهی می‌خندد...»
صفحات پایانی كتاب به روایت رجز خوانی و جنگاوری پیرمرد كاروان كربلا می‌گذرد. نثر كتاب به شكلی است كه چشمان مخاطب تاب مقاومت در برابر آن را ندارد و تشر خواهد شد. زبان كتاب پخته و پر از شور و احساس است كه خواننده جلو رفتن صفحات كتاب را متوجه نمی‌شود. تا این‌كه داستان به شهادت جناب حبیب و رسیدن امام به بالای سرش ختم می‌شود. كتابی كه محتوایش در وصف یكی از برگزیدگان عالم است و فرم و قالبش در زیباترین شكل ممكن به خواننده ارائه شده است. تنها ناراحتی‌مان از این كتاب این است كه چرا  ‌این‌قدر كوتاه بود و زود تمام شد... .