امانت یكماهه
هدی برهانی
«شیرین» حواسپرتترین، پرسؤالترین، سادهترین و البته كنجكاوترین دختر كلاس بود. درباره همه چیز سؤال داشت و البته تقریبا همه چیز را قاطی میكرد. چالش همیشه كلاس ما این بود كه به سؤالات بیانتهای شیرین درباره «همهچیز» پاسخ بدهیم. سؤالهایی از سر كنجكاوی و نه از آن سؤالهایی كه برای سرك كشیدن در تمام مسائل به صورت لایتناهی پرسیده میشوند. سؤالاتی مثل اینكه «چرا كلاغها پرهای سیاه دارند؟»، «چرا همه گلهای بنفشه بنفش نیستند؟»، «چرا خدا ما را به جای انسان گربه نكرده؟»، «خدا هم مدرسه رفته؟» و هزاران سؤال دیگر كه یا جوابشان را نمیشد توضیح داد، یا اصولا جواب مشخصی نداشتند!
یك روز عصر درحالیكه طبق عادت همیشگی برای بررسی تازههای نشر در كتابفروشیهای انقلاب سرك میكشیدم به یك كتاب جالب برخوردم. كتابی كه تازه چاپ نشده بود، اما دقیقا همان چیزی بود كه دنبالش میگشتم! كتابی كه باید دهها جلد از آن در جایجای خانه بچهدارها و تمام قفسههای كتابخانه مدارس قرار میگرفت. كتابی كه با زبان كودكانه و البته با استفاده از منابع مهمی مثل قرآن، مسائل مهمی را توضیح داده بود. البته چیز زیادی درباره علت سیاه بودن پرهای كلاغها در ناحیه آسیا و سایر نواحی جهان، علت بنفش نبودن تمام گلهای بنفشه و علت پیدا نشدن قاتل بروسلی در آن گفته نشده بود، اما در عوض به سؤالهای بسیار سختتری پاسخ داده بود، سؤالهایی درباره خود خدا، چه شكلی بودن خدا، كجا بودن خدا و به طور كلی همه مسائل مربوط به خدا كه نهتنها ذهن بچهها را درگیر میكنند، بلكه سالهاست با خود ما هم همراه هستند.
آنچه درباره این كتاب از همه مهمتر بود زبان سهل و قابل فهمش بود. درواقع همین كه مادر و معلم لازم نبود گزارههای كتاب را به زبان بچهها توضیح بدهند خودش نكته مهم و مثبتی بود كه آن را از دیگر كتابها متمایز میكرد.
با آقای كتابفروش درباره كتاب حرف میزدم و از تجربههای فروشش میپرسیدم. از مادری كه این كتاب را برای خواهرزادهاش خریده بود تا دیگر با سؤالهای بیپایانش باعث نشود دختر او هم از سربهراهی سؤال نپرسیدن خارج شود، تا مرد روحانی كه برای تقویت خداشناسی بچههایش این كتاب را خریده بود.
جدیتر بخواهم بگویم «خدایا اجازه» اثر غلامرضا حیدری ابهری كتابی بود كه شاید پاسخ همه پرسشهای علمی را نمیداد، اما به سؤالهای سختی مثل «مااااماااان! خدا چه شكلیه؟»، «ماااااماااان! چرا ما این شكلی هستیم؟»، «خانوووم! چرا خدا مارو میندازه توی جهنم؟» جواب میداد.
یك نسخه از كتاب را برای كتابخانه مدرسه خریدم و درست سه روز بعد از قرار گرفتنش در قفسه تازهها، شیرین كتاب را به امانت گرفت. آن هم نه برای یك روز و یك هفته، برای یك ماه! و البته من هم مجبور شدم یكنسخه دیگر برای كتابخانه كوچك مدرسه بخرم، تا دخترك كنجكاو كلاس با خیال راحتتری خدایا اجازه را بخواند!