printlogo


دادگاه اقتصادی دختر وزیر اسبق با واکنش‌های اجتماعی مردم مواجه شد
چرا با چادر؟

 این روزها متولیان امر حجاب و عفاف در اظهار نظرهای مختلف ضرورت برخورد با پدیده بدحجابی و کشف حجاب را مطرح می‌کنند و تأکید دارند که «برخورد با کشف حجاب یکی از اولویت‌های اصلی است و نباید در تابستان که شرایط ویژه‌ای برای گرمای هوا ایجاد می‌شود، پیگیر باشیم و در زمستان نه...!» کاش دستگاه‌های نگران بی‌حجابی فکری هم برای مراقبت از ساحت حجاب کنند که نکند خانم متهمی با حجاب کامل و چادر مشکی چنان در دادگاه حاضر شود که انگار در مجالس دینی شرکت کرده است.
 بازی با باور مردم
ماجرای پوشش خاص شبنم نعمت‌زاده، متهم به اخلال در نظام دارویی کشور  با واکنش‌های بسیاری مواجه شده است. عدد و رقم درشت این فساد اقتصادی بماند! چیزی که باعث جریحه‌دار شدن احساسات قشر مذهبی جامعه خصوصاً بانوان شده است، شکل استفاده از چادر توسط متهمه است. آنان این پرسش را مطرح می‌کنند که آیا استفاده ابزاری از چادری که نشان دینی و عمق معنوی بانوان این سرزمین است، خودش جرم نیست؟ آیا این شکل مواجه با پوشش چادر نمی‌تواند بر تلاش‌های فکری، فرهنگی و تبلیغی فعالان حجاب و عفاف تأثیر منفی بگذارد؟  با انتشار نخستین تصاویر از حضور دختر وزیر اسبق صنعت، معدن و تجارت با چادر مشکی و روی گرفته، واکنش‌های اعتراضی مخاطبان با هشتگ‌های #شبنم_نعمت_زاده و #دختر_زیر_آبی نسبت به استفاده ابزاری متهم از پوشش چادر مشکی آغاز شد. زیرا تا پیش از این، حضور وی در اماکن عمومی و حتی در تصاویر منتشر شده فضای مجازی با پوششی به غیر از چادر -البته پوشیده- بوده است.
 آیا این جرم نیست!
مخاطبان در واکنش‌های خود به استفاده ابزاری از چادر نوشته‌اند: «تنها جایی که مسیح علی نژاد خوشحاله از چادر سر کردن یک زن، توی جلسه‌ محکمه‌ست، پیش روی قاضی، جلوی دوربین!...»، «چرا با همون پوششی که خلاف می‌کنید در دادگاه حاضر نمی‌شید؟»، «چادر پوشش گوهر زن هست...نه جرم زن!»، «همیشه این‌طوری نیست که چادر به آدم آبرو بده. اون کسی که چادر سرش میکنه هم به چادر آبرو میده...»، «بعد دیدن این عکس حالم گفتنی نیست اما یه لحظه از اینکه منم چادر سرم می‌کنم، از اینکه ممکنه تو ذهن افراد جامعه امثال من رو هم به این چشم نگاه کنن یه حس ناخوشایند بهم دست داد. مفهوم منافق رو با دیدن دادگاه مفسدین اقتصادی با گوشت و پوست و خونم درک کردم.»، «دزدان جیب و جانِ ملت را چادر نپوشانید! چادر، پوششی برای عفت و حیاست، نه سرپوشی برای دستبرد و خیانت!»، «تا وقتی آزادند مال و دارایی مردم را غارت می‌کنند. وقتی هم دستگیر می‌شوند، دزد اعتقادات و باورهای مردم می‌شوند»، «کاری که شبنم نعمت‌ زاده با استفاده ابزاری از چادر کرد، رضاخان با کشف حجابش نکرد...!!!» و...
این حجم انتقاد و واکنش عمومی به شکل ظاهری شبنم نعمت زاده نشان می‌دهد، همان‌طور که مردم جامعه ما نسبت به فساد مالی و سوءاستفاده از امکانات عمومی حساس هستند، نسبت به دزدی باورها و اعتقاداتشان هم حساس‌اند.
 متهمان زن لزوماً نباید چادر بپوشند
واکنش به پوشش چادر متهمان و استفاده ابزاری از حجاب برتر، از دادگاه متهمان شرکت کیمیا خودرو شدت گرفت. متهمان زن این پرونده با چادر مشکی در دادگاه حاضر شدند تا از این پوشش به‌عنوان مانعی در برابر رسانه‌ها استفاده کنند. این اعتراضات ادامه داشت تا آنکه حجت‌الاسلام، سید ابراهیم رئیسی، رئیس دستگاه قضا در نشست هم‌اندیشی با فعالان و نخبگان حوزه حقوق زنان در پاسخ به انتقادی در مورد پوشاندن چادر به متهمان زن که موجب زیر سؤال رفتن حجاب برتر می‌شود گفت: «بنده هم معتقدم، متهمان زن لزوماً نباید چادر بپوشند بلکه می‌توان ترتیباتی اتخاذ کرد که هر متهم زن با همان پوششی که به‌صورت عادی دارد منتها با رعایت شوونات، در دادگاه، دادسرا و زندان حضور یابد.»
شاید بهترین راهکار درخواست یکی از فعالان اجتماعی از رئیس دستگاه قضا باشد که: «کاش اجبار شود تا متهمینِ خاص! با همان پوششی که تخلف کرده‌اند در دادگاه حاضر شوند تا هم گندکاری‌های این جماعت ریاکار به‌پای قشر مذهبی جامعه نوشته نشود و هم نقشه آنها در موجه نشان دادن خودشان و تحت تأثیر قرار دادن افکار عمومی و دادگاه ناکام بماند!...»



آقای دادستان! حرمت چادر چه می‌شود؟
چهار سالم بود . محرم ها با مادرم می‌رفتیم روضه خانه خوشروها ؛ یک خانه با معماری قاجاری. منبر وسط قسمت زنانه بود . دور تا دور منبر زن ها می‌نشستند و همه طبیعتا با چادرهای مشکی .  سید می‌رفت روی پله دوم منبر می‌نشست و تمام مدت با چشم بسته حرف می‌زد. من از حرف های سید هیچ نمی فهمیدم و مدام چشم می‌گرداندم تا ببینم پیرمرد چای گردان کی به ما می‌رسد . به من که می‌رسید می‌نشستم . خم می‌شد یک سینی مربعی برنجی کهنه با یک قندان کوچک که فقط سه حبه قند تویش جا می‌شد و یک غنچه گل محمدی تزئینش بود ، می‌گذاشت جلویم . قندها را می‌انداختم توی چای و داغی چای حلشان می‌کرد. بعد هم می‌زدم و نوبت مادرم بود که چای را در نعلبکی بریزد و جرعه جرعه به کامم بنشاند. آقا که می‌رفت توی روضه ، همه زن ها چادرهاشان را می‌کشیدند روی صورتشان و پرهیجان‌ترین صحنه چهارسالگی‌ام گر می‌گرفت.  یک همهمه غریبی از خیمه خانه خوشروها شروع می‌شد و می‌رفت توی عرش؛ همان جایی که سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است . این صحنه سوررئال ترین صحنه عمرم بود . چهارسالگی من می‌ایستاد و همه زن‌ها نشسته بودند و من زل می‌زدم به این رشته کوه های کوچولوی سیاه که گویی متراکم و فشرده  از زمین روییده بودند و با زلزله کلمه های روضه سید ، تکان می‌خوردند و جلو و عقب می‌رفتند . یک وقت هایی هم در خانه خوشروها  خوابم می‌برد و چادرم می‌شد خیمه ای که سایه‌اش روی شیطنت به خواب رفته‌ام می‌افتاد . یک وقت هایی پلک وا می‌کردم و می‌دیدم روی شانه مادرم در تاریکی زیر چادر ، انگار عقب عقب راه می‌رفتم و همه چیز از پشت سرم  در می‌آمد و در پرسپکتیو مقابلم کوچک می‌شد . کاشوب در تمامی ذرات عالم است ...
هشت سالم بود . هر صبح اول بوی نفت می‌خزید زیر پره بینی ام و مغزم هشیار می‌شد که نیم ساعت دیگر باید بیدار شوی . بعد صدای سوت و جوش سماور نفتی سوراسرافیل بود برای من و برادر و خواهرهایم برای شروع یک روز دیگر مدرسه . من معمولا با همان بوی نفت بیدار می‌شدم ؛ ولی دوست داشتم مادرم دست روی صورتم بکشد و یک حامدجان بگوید و دلم ضعف برود و بعد بگویم چشم . یک لقمه نان و پنیر یا نیمروی خشک و برشته شده جلویم بخزاند و بعد راهی مدرسه ام کند . آن روزها بم ما جولانگاه کاروان های قاچاق مواد مخدر بود . ماشین لخت می‌کردند ، بچه می‌دزدیدند ، آدم گروگان می‌بردند و هزار ذنب لایغفر دیگر ... یک وقت هایی که سوز هوا زیاد بود یا خبر نا امنی ای چیزی در بم می‌پیچید ، صبح ها می‌آمد مرا برساند مدرسه . تا مدرسه مان راهی نبود که تاکسی و سرویس بخواهد . پیاده می‌رفتیم . بال چادرش را وا می‌کرد من می‌رفتم زیر چادرش و راه می‌افتادیم سمت مدرسه و وای که چه تجربه مهیبی بود. یک لایه چادر مشکی می‌شد امن ترین اتاق ضد گلوله جهان و آرامشی نجیب می‌خزید زیر پوست هشت سالگی‌ام. گاهی چادرش ضخیم بود و هیچ نمی دیدم و با کلماتش هدایت می‌شدم ؛ فقط می‌گفت جوی آب است یا سنگ است یا جدول است، تا مدرسه صدا می‌شنیدم  و بوی مادرم که توی مشامم هوریز می‌کرد . گاهی هم چادر نازک تری انتخاب می‌کرد و می‌شد سایه هایی گنگ و مواج را دید و فکر را به هزار سمت و سو برد . زن حواسش به غرورم بود .  صد دویست متری مدرسه که می‌رسیدیم،  به مردانگی ام احترام می‌گذاشت، بال چادرش را وا می‌کرد و من دوباره پلک می‌گشودم به دنیای ترسناک  و کیف می‌کردم از این که این قدر من را بلد است. من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم... .
37 ساله ام . سی و هفت سالگی ام توی روزنامه کار می‌کند . عینک می‌زند . کتاب می‌خواند . قسط دارد و شلوغی مترو رنجش می‌دهد . سی و هفت سالگی ام از شما چه پنهان یک چادر مادر هشت سالگی ام را آورده تهران یک وقت هایی که خیلی دلش بگیرد، شمد می‌کند رویش و می‌خزد زیر گل های حالا بور شده‌اش و آرام اشک می‌ریزد .  برای منی که چادر مادرش دژ محکم و استواری بوده که پناه همه دلشوره‌هایش بوده، حالا سختش است در همین روزهای سی و هفت سالگی ببیند زنی(تو بخوان دختر یک وزیر که 30 سال است وزیر است) که تا پیش از این به دوربین (بی چادر و البته با حجاب)لبخندهالیوودی می‌زده، به دلیل چنگ زدن به بیت‌المال و فساد مالی و ربا و ... به چنگ قانون افتاده و حالا که در جلوی دوربین‌ها و دادگاه و قاضی باید راجع به این 185 میلیارد تومان به مردم توضیح بدهد ، چادر مشکی سر کرده و رویش را گرفته مثل همان زن های نجیب و عاشق خانه خوشروها ... شما که همه چیز دارید! شما که در ناز و نعمت‌زاده شده اید ! ما دلمان به همین خاطرات خوش است. خاطرات ما را مسخره نکنید خانم.