printlogo


دادسرای ویژه جرایم پزشکی پراست از آدم‌هایی که اشتباهات پزشکی زندگی‌شان را با مشکلات جدی روبه‌رو کرده است
ندامت به‌جای نقاهت
«هیچ چیز دیگری برایم مهم نیست، فقط می‌خواهم این پزشك دیگر كسی را درمان نكند.»، «نمی‌توانم از بلایی كه پزشك سرم آورده، بگویم!» ، «من پزشك از بیرون بردم بالای سر مریضم و هیچ كدام از کارمندان بیمارستان متوجه نشدند.» و ... درددل بیمارانی كه در دادسرای جرایم پزشكی و دارویی قرار دارند، زیاد است. كسانی كه زیر دستان پزشكانی رفته‌اند كه قسم بقراط فراموش‌شان شده است. برای «مداوا»، «تلاش» نكرده‌اند، «رفتار درست پزشكی» نداشته‌اند و حس «اعضای خانوادگی» خود نسبت به بیماران را از دست داده‌اند. كسانی كه مشكل بیمارشان را جدی نگرفته‌اند و حالا این ترازوی قانون است كه باید بین آنها حكم كند و درباره عملكردشان تصمیم بگیرد.

دادسرای رسیدگی به جرایم پزشكی و دارویی در انتهای كوچه محمودی، جایی منتهی به اتوبان شهید صیاد شیرازی قرار دارد. تابلوی سبزرنگی در بالای سردر ساختمان شیشه‌ای جا خوش كرده است. افراد زیادی در بیرون ساختمان پنج طبقه ایستاده‌اند، همه مشوش، درمانده و با ابروهایی كه گره خورده، یا با كسی كه پشت خط است، دعوا می‌كنند یا این كه عصبانیتشان را با سیگار، می‌سوزانند تا دود شود و برود هوا. درست كنار در ورودی ساختمان باریك، یك سرباز در اتاقك كوچكی نشسته است. مراجعان اول از همه باید گوشی‌های موبایلشان را به سرباز تحویل دهند تا بعد اجازه داشته باشند به درون ساختمان دادسرا وارد شوند، به پنج طبقه بروند، جایی كه قضات نشسته‌اند تا بین مشكل تازه بیماران و پزشكان قضاوت كنند.
نابینایی بعد از عمل قلب باز
در هر طبقه، سه، چهار اتاق رسیدگی به شكایات قرار دارد؛ اتاق‌هایی كوچك، به اندازه چهار، پنج متر كه در هركدام یك قاضی پشت یك میز قدیمی، نشسته است. روی میز قهوه‌ای پرونده‌های سفید و صورتی روی هم تلنبار شده‌اند. تعداد پرونده‌ها آن قدر زیاد است كه روی صندلی‌ها هم پرونده گذاشته‌اند. نور از توی پنجره راه باز كرده و روی پرونده‌ها افتاده است. همه در سكوت، در سالن كوچك هر طبقه نشسته‌اند تا منشی دادگاه صدایشان كند. هر كسی هم كه از زمان نوبت‌دهی می‌پرسد با لحن سرد منشی دادگاه مواجه می‌شود:‌ «بشین دیگه، صدات می‌كنم.» همه چهار، پنج ردیف صندلی پر است. چند نفری حتی ایستاده، تكیه داده‌اند به دیوارهای لخت و خالی. روی یكی از صندلی‌ها، پیرزنی نشسته است. یك عصای سفید در دستانش دارد. داستان او از همین عصای سفید شروع می‌شود. از پنج سال پیش كه برای عمل جراحی قلب باز، به یكی از بیمارستان‌های كشور مراجعه كرد. او به ما می‌گوید:‌ «پزشكی كه من پیش او عمل جراحی انجام دادم، یكی از پزشكان خیلی خوب كشور است. كسی كه در یكی از دانشگاه‌های خوب تهران هم كرسی دارد.» او تعریف می‌كند بعد از عمل جراحی 12 بیمار، نوبت به او می‌رسد و مشكل هم بعد از عمل جراحی شروع می‌شود، از زمانی كه به هوش می‌آید. دنیا در جلوی چشمش تیره و تار می‌شود و داستان نابینایی بعد از عمل جراحی شروع می‌شود.
نمی‌دانیم!
«نمی‌دانیم»؛ این کلمه‌ای است كه این بیمار، در تمام پنج سالی كه نابینا شده، از كمیسیون پزشكی، دادگاه، قاضی و پزشك معالجش شنیده است. هیچ كسی در این مدت‌زمان به او دلیل نابینایی‌اش را نگفته و این زن، هنوز نمی‌داند كه چرا نور چشم‌هایش را از دست داده است. او می‌گوید: «بعد از این كه به هوش آمدم هم بینایی‌ام را از دست دادم و هم این كه ریه‌ام عفونت كرد.» به خاطر عفونت ریه و جای زخم، اتفاقا حكم قضایی هم صادر شد. حكمی كه از گناهكار بودن پزشك معالج می‌گفت. از این كه در عمل جراحی قصور شده و همین باعث عفونت ریه و جای زخم شده است و به خاطر همین هم باید دیه پرداخت كند. هرچند كه زن نابینا، گرفتن دیه برایش مهم نیست. او برای دلیل دیگری از پزشكش شكایت كرده است. او فقط می‌خواهد علت نابینایی‌اش را بداند: «حق من است كه بدانم برای چه بینایی‌ام را از دست داده‌ام.» حالا اما او در تاریكی، رها شده است، درست مانند این روزها كه سیاهی تنها رنگی است كه می‌بیند. به اینجای صحبت‌هایش كه می‌رسد، او را صدا می‌كنند. بلند می‌شود، عصای سفیدرنگش را تكان می‌دهد، پایش می‌خورد به صندلی و سكندری می‌رود؛ زود اما به خود می‌آید و راهش را می‌گیرد و به اتاقی كه چند دقیقه پیش صدایش كردند، وارد می‌شود. چند دقیقه بعد، حكم در دستانش است، حكمی كه بعد از اعتراض، دوباره به دادن دیه تاكید كرده است. پیرزن، لب برمی‌چیند و این صدای غمگین و خفه عصای سفیدش است كه روی موزاییك‌ها می‌كوبد و در سالن ساكت می‌پیچد.
علت مرگ: دل‌درد
ماجرای پسر جوان هم مانند بسیاری از داستان‌های دیگران، عجیب است. او از بیمارستانی كه شش، هفت ماه پیش برادر جوانش در آن جان خود را از دست داد، شكایت كرده است. ماجرا از یك روز بهاری شروع شد، از زمانی كه برادرش به خاطر تنگی نفس به بیمارستانی دولتی مراجعه كرد. حدس اولیه، مشكل قلبی عنوان می‌شود. آزمایش‌ها اما همه چیز را نرمال نشان می‌دهد. دل درد، گزینه بعدی بروز مشكل عنوان می‌شود. جواب سی‌تی‌اسكن شكم‌ولگن هم نرمال است. برادر متوفی به ما می‌گوید: «در تمام 48 ساعتی كه برادرم در این بیمارستان بستری بود، هوشیاری كامل داشت. در پرونده پزشكی اما عنوان شده كه بیمار بدون هوشیاری كامل به‌خاطر دل‌درد به بیمارستان مراجعه كرده است.» علت شكایت او اما این نیست. برای انتقال از بخش سی‌پی‌آر به بخش پست‌آی‌سی‌یو او پروسه طولانی را گذرانده است. با وجود داشتن تخت خالی در بخش پست‌آی‌سی‌یو اما هیچ‌كدام از بخش‌ها بیمار او را منتقل نمی‌كردند:‌ «12 ساعت تمام من بین بخش‌ها در رفت‌وآمد بودم تا بیمارم منتقل شود. درنهایت تسویه حساب بخش سی‌پی‌آر را انجام دادم تا برادرم توانست به بخش ویژه منتقل شود.» بیماری كه با هوشیاری كامل وارد و بعد از یك دقیقه ورود به بخش ویژه، از دنیا رفت. دلیل شكایت او از بیمارستان هم همین است، این كه در پرونده بیمار عنوان شده كه بدون هوشیاری به بخش وارد شده است. به این جای داستان كه می‌رسد، بغض می‌كند و حكم دادگاه را نشان می‌دهد؛ این كه بیمارستان قصوری درباره این بیمار انجام نداده است.
عروسك خمیری
لاغر و بلند بالاست. مژه‌های بلندش روی چشمان بزرگ مشكی زیبایش سایه انداخته است. پوست روشنی دارد. این‌ها اما نشانه و المان صورتش نیستند. اولین چیزی كه بعد از دیدن صورتش خود را نشان می‌دهد، بینی‌اش است. بینی كه یك‌وری به سمت چپ جمع شده، لبانش در ادامه با پوستی چروكیده به همان سمت بالا رفته است. لب‌ها به صورت معمول بر روی هم قرار نمی‌گیرند. صورتش زیباست، بینی و لب‌ها اما مانند عروسك خمیری است كه خالقش، با بی‌حوصلگی، خمیرها را با عجله چسبانده و رها كرده است. هر كسی كه از كنارش عبور می‌كند، خیره نگاهش می‌كند. دخترك سر به زیر می‌اندازد، تا از نگاه كنجكاو دیگران در امان باشد. ما را كه می‌بیند، بی‌هیچ پرسشی لب باز می‌كند به درددل. پنج، شش ماه پیش كه او با امیدها و آرزوهای فراوان پایش به یكی از مطب‌های زیبایی باز شد، یك درصد هم فكرش را نمی‌كرد كه سرانجام كار، جایی در دادسرا باشد. هفته اول همه چیز خوب بود. بعد تنگی نفس و صدای بلند نفس كشیدن همه چیز را برهم زد. او به ما می‌گوید:‌«نمی‌توانستم نفس بكشم و پزشكم هم می‌گفت كه همه چیز خوب و اینها طبیعی است.» یك روز جلوی آینه اما چیز عجیبی می‌بیند. لبش به سمت بالا متمایل شده بود و هر روز كه ورم عمل می‌خوابید، بالا رفتن لب‌ها بیشتر خودشان را نشان می‌دادند:‌ «یك روز به خودم آمدم و دیدم كه بینی‌ام  كج شده و لبم هم بالا رفته. پوستم را ببین! انگار كه تیغ جراحی آن را بریده است و بعد آن را ناشیانه چسبانده‌اند. من نمی‌دانم دكترم در اتاق‌عمل چه كار كرده است.» پزشك زیبایی اما اقرار به اشتباه نمی‌كند و حالا، نتیجه كار، چیزی جز شكایت نیست. شكایتی كه دختر‌، امیدوار است به نتیجه برسد.