دردسرهای یک طلبه داستاننویس
نصف پشت بام را سقف كاذب زده بودند و شده بود رختشورخانه. پشت سه چهار ردیف طناب كه همیشه از لباس پر بود، دو ماشین لباسشویی گذاشته بودند كه همه فقط از پنج كیلویی استفاده میكردند. از باب اسراف نكردن و كم بودن لباسها كمتر شده بود كه از ماشین لباسشویی هفت كیلویی استفاده شود. سه نفر با هم تازه لباسهایمان پنج كیلویی را پر كرده بود. بوی تاید و تمیزی قطره قطره از لباسهای خیس میچكید روی سرامیك. هوای داغ از كانال انتهای رختشورخانه با صدای ترسناك بیرون میزد و نم از جان لباسها میگرفت.
هوا دم كرده بود و نیامده عرق به جانت مینشاند. از میان عبا و پیراهن یقه طلبگی و زیرپوش و لباس كاراته لباسهایم را انتهای بند لباس دیدم. دست كشیدم. خشك بودند و مثل صورت پیرمردها چروكیده. لباسها را توی بغلم چپاندم. اما مشكلی وجود داشت. سه زیرپوش سفید كنار هم روی بند آویزان بودند. قاعده بند میگفت همان اولی از آن من است. اما دومی شباهت بیشتری به زیرپوش من داشت. مطمئن بودم یك نشانی روی زیرپوشم گذاشته بودم. اما روی هیچكدامشان نشانه را پیدا نمیكردم. در حال محاسبه و بررسی بودم كه از پشت دو ردیف لباس صدایی آمد: شما بودین كه اول شدین؟
نگاهم را از میان زیرپوشهای سفید فرستادم آن سمت. شناختمش. از طلبههای پایه3 بود. دو گله ریش نازك از كنار شقیقهاش شروع و نرسیده به چانه تمام میشد. لبخند خجولی نشسته بود روی صورتش. گویا شك داشت الان جای لبخند هست یا نه؟ با احتیاط سلام كردم چون نمیدانستم دقیقا روی حرفش با كه بود. گفت: شما همونی هستین كه تو گروه مدرسه عكستون رو زدن دیگه؟ درسته؟ و یك ردیف لباس جلوتر آمد. همهاش تقصیر رضای دهنلق بود كه گفتم: نكن. پخش نكن. من به خودت شیرینی میدم. حتی مدیر مدرسه هم نمیدانست برای چه كاری دو روز رفتم تهران. اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد و توی گروه مدرسه نوشت: تبریك و تهنیت خدمت برادر گرامی كه در مسابقات داستاننویسی مقام اول را كسب كردند و اینطور شد كه باید به یك دو جین آدم شیرینی میدادم.
گفتم: بله متاسفانه خودم هستم. ولی اول نشدم. پنجم شدم. از زیر یك بند دیگر لباس رد شد و كنارم ایستاد: عجیبه من تا حالا زیارتتون نكردم؟ گفتم: خیلی هم عجیب نیست. من امسال به این مدرسه انتقال گرفتم. هنوز بزرگواران رو نمیشناسم. لبخندش بیشتر و مطمئنتر شد. پرسید: خب حالا جایزه بهتون چی دادن؟ به قسمت نفرتانگیز كنجكاوی رسیدیم. من و من كردم: چیز خاصی نبود یه لوح تقدیر و یكمقداری جایزه نقدی. چیز قابلداری نبود. حقیقت امر اینكه به نسبت شهریهام جایزه نقدیاش واقعا قابل دار بود، ولی به نسبت اختلاسهای بانکی هیچ رقمی نبود! برای همین میشد توجیهش كرد. طلبه پایه 3 برای خودش صندلی گذاشت. انگار هنوز كلی سوال كرد: راستی داستانتون در رابطه با چی بود؟ یكمشو تعریف میكنین گفتم: چیزی خاصی نبود راستش.
چشمم را از نگاهش دزدیدم و الكی روی زیرپوشهای سفید دست كشیدم. ولی گویا جوانك بیخیال قضیه نبود. برای همین ادامه دادم: داستان دوتا دوست كه میرن به یك درختی پارچه ببندن تا داداش یكیشون شهید نشه. ولی بعدش... با ذوق پرید میان حرفم: چه جالب... شما هم از شهدا مینویسین. خیلی عالیه. الحق اگه آدم مینویسه در مورد همینا بنویسه. حال خوشم پرید: حالا راستش داستان من خیلی در مورد خود شهید نیست، ولی... و دوباره پرید: میدونین شما باید در مورد كی بنویسین؟ من یك شهیدی توی شهرمون میشناسم خیلی داستان عجیبی داره. اگه دوست دارین براتون بگم. خیلی قشنگه. بعدش شما با هنرتون میتونین باز بهترش كنین. با هزار تلاش مصنوعیترین لبخندم را زدم: واقعا دوست دارم، ولی میدونین الان خیلی مشغولم. و الكی دوباره روی یكی از زیرپوشها دست كشیدم.
خودش را روی صندلی جلو كشید و یواش گفت: میدونین منم یه چیزایی مینویسم. چند تا داستانم تا حالا نوشتم. شما راهنمایی ندارین برا من؟ گرفتاری دقیقه به دقیقه بیشتر میشد. گفتم: نمیدونم والا... بنده هم خیلی وارد نیستم. همینجوری مینویسم. گوشیاش زنگ خورد. كمی صحبت كرد و بلند شد. دستی روی شانهام گذاشت: خب من برم. توفیق نشد خیلی صحبت بكنیم. ولی این شهیدی كه گفتم
یادتون نره. واقعا نوشتن برا شهدا بركت داره. یاعلی. خوشحال گفتم: بله... بله حتما. در اسرع فرصت. التماس دعا برادر.
نفسی از آسودگی كشیدم. دستم زیر بار لباس خسته شد اما برای زیرپوش به نتیجه نرسیدم. شك كردم كه شاید اصلا چنین لباسی را نشستم. نگاهی ناامید تا انتهای بند انداختم. هیچ زیرپوش سفید دیگری نبود. در رختشورخانه كوبیده شد به دیوار. صدایی داد زد: حاجی اون نوشابه رو تموم كن... كسی نمیخورتش دیگه. از بچههای پایه شش بود. حجرهشان روبهروی رختشورخانه بود. حال سر خم كردن نداشت. بندها را بالا گرفت و رد شد. چند لباس روی زمین افتاد. از گوشه چشم نگاهم كرد. دوباره خودم را با زیرپوشها مشغول كردم. یك پایه بیشتر داشت اما پنج شش سال بزرگتر بود. بدن ورزشكاری داشت. با شك گفت: حاجی ببینم...تو فلانی نیستی؟ راه فراری نبود. اعتراف كردم همان هستم. تند آمد سمتم. دست خالیام را دراز كردم. مرا چسباند به سینهاش. سرم به زور تا گلویش میرسید. چند بار با دست كوبید میان شانههای استخوانیام. گفت: ماشالا حاجی... دمت گرم. واقعا ایول داری. نه واقعا خوشم اومد. نمیدانستم چه بگویم: خواهش میكنم. كاری نكردم. آخر بیخیال شد و ولم كرد. یك نگاهی به سر و پایم انداخت و گفت: نه حاجی. خوشم اومد. قبلا دیده بودمت. فكر نمیكردم همچین كلهای داشته باشی. حالا داستانت چی چی بود؟ یك صندلی برایم جلو كشید و خودش نشست روی صندلی كه طلبه پایه 3 نشسته بود. خجالتزده نشستم و گفتم: چیز خاصی نبود راستش. در مورد یك پسری كه داداشش شهید میشه و وقتی دارن... محكم زد روی پایش. دستش به بزرگی تمام سرم بود. یك لحظه خواستم بلند شوم و فرار كنم.
سرش را به افسوس تكان داد و گفت: تو هم از این شهید و شهیدبازیا نوشتی. نیگا خوبه حاجی. برا شهدا و جنگ و اینا باس نوشت، ولی میدونی چی كمه؟ به علامت نه سر تكان دادم. با پوزخند ادامه داد: ببین من قبل طلبگی تو بازار بودم. البت الانم گهگداری میرم. نیگا تو بچه خوبی. سرت تو درس و حوزه اس. ولی بیرون فقط گند و كثافته حاجی. خبر نداری من میدونم اون بیرون چه كارا كه نمیشه. متوجه منظورم میشی؟ با شك سر تكان میدهم: بله... وضع جامعه خیلی خرابه. سر بالا انداخت و گفت: نه حاجی نمیفهمی. باید بری داخلش تا بفهمی. من الان برات یه چیزا از پایین شهر بگم سرت سوت میكشه. بخدا همین آخر هفته بیا ببرمت پیش یه خانوادهای اگه تونستی به حال اینا اشك نریز. نیگا از شهدا میخای بنویسی خوبه ها. ولی درد اصلی یه چیز دیگه اس. از دل مردم بیا بنویس. بعد برایم نیم ساعت از گرفتاریهای جامعه و فقر و فحشا گفت. هیچ راه فراری نبود. تمام حرفهایش را تایید كردم. بعد از شنونده خستهكننده و ساكتش خسته شد و رفت. در پشتبام برحسب اتفاق باز بود.
لباسها را گذاشتم و رفتم روی پشت بام. به لبه تكیه دادم. سرخی غروب روی همه چیز افتاده بود. ماشینهای توی خیابان یكی یكی قانع میشدند كه چراغهایشان را روشن كنند. از آن صحنههای سینمایی بود كه بازیگر باید یك سیگار آتش بزند و به خورشید خیره شود. از میان چند ساختمان بلند گوشهای از گلدسته حرم پیدا بود و بعد توی دلم خندیدم، به همه آدمهایی كه برایم داستان پیدا میكنند و نمیدانند خودشان موضوع متحرك من هستند. طلبههای همین ساختمان كه روزی آدمهای داستانم میشوند. صدای اذان از بلندگوهای مدرسه بلند شد. كپه لباس را زیر بغل زدم. دوباره با ناامیدی به سه زیرپوش سفید دقت كردم. هیچكدامشان مال من نبودند. روی دو بند آن طرفتر جایی كه طلبه پایه 3 صحبتش را شروع كرد، زیرپوشم را پیدا كردم. با یك كاغذ سنجاق شده به پایینش: سلام من اشتباهی لباس شما رو برداشتم. حلال بفرمایید.