مروری بر چند اثر از یک نویسنده طلبه؛ به نام مظفر سالاری
داستان بهمثابه منبـــــر
این روزها كه بازار ادبیات مذهبی داغ است، سراغ طلابی رفتهایم كه قلم به دست شده و در این بحبوحه كمبود محتوا، به تولید آثار پربار مشغول شدهاند.
مظفر سالاری یكی از همانهاست. تقریبا میتوان گفت جز اولین طلبههایی است كه به عرصه نویسندگی وارد شدهاند. روحانی 50 و چندساله یزدی كه در دو سال اخیر به قله شهرت رسید. او از كودكی و از زمینهای خاكی كانون پرورش فكری! شروع كرد به نوشتن و مفتخر است به شاگردی «نادرابراهیمی». آثار او در دسته رمانهای دینی قرار گرفته و توانایی او برای تبدیل روایتهای تاریخی به داستان و درام، مثالزدنی است.
این روزها، رویای نیمه شبش چاپ هشتادم را هم پشتسر گذاشته و ركورددار پرتیراژترین رمان
مذهبی - عاشقانه در دهه 90 است. برای «دعبل و زلفایش» پویش به راه انداختند و جایزه تدارك دیدند. تازهترین اثرش هم در نمایشگاه كتاب امسال رونمایی شد.
در این وانفسای جنگ نرم و تلاش دینستیزان، سالاری با انتخاب ژانر عاشقانه و پس زمینه مذهبی توانسته جوانان را از سمت كتابهای ترجمه به كتب تالیفی بكشاند و ترغیبشان كند به خواندن آثار ساخت ایران! استفاده از ادبیات برای رساندن یك مفهوم دینی راهكار مناسبی است در جذب مخاطب، این چنین است كه پس از استقبال باورنكردنی از رویای نیمه شب، مخاطبان با دیدن اسم نویسنده، كتابش را میخرند.
جای خوشحالی است كه عشق پای ثابت نوشتههای سالاری است بهخصوص زمانی كه با تاریخ و بعد از آن مذهب، گره میخورد. اما بهنظر میرسد این ریتم در نوشتههایش به سمت كلیشه رفته و قدرت اولیه خود را از دست داده است. مخاطب نوشتههای این طلبه فعال در گروه مخاطبان مذهبی قرار میگیرند و به این طریق، مخاطب هم از قصههایش بهره میبرد و هم به غنای ایمانش افزوده میشود. درست است كه این جریان را باید ارج نهاد، اما این سبك برای ثبات در دایره نشر نیاز به تجدید قوا دارد. ممكن است مخاطب غیرمذهبی هم رویای نیمه شب را بخواند و حظ ببرد، اما مطمئنا با خواندن دعبل و زلفا و تكرار ریتم، همان اوایل كتاب زده میشود و كتاب را رها میكند. در شب صورتی هم مجددا با اینچنین مسالهای مواجهیم. عشقهای كمعمق و بدون پرداخت، دیالوگهای كلیشهای و پرداخت صحنههای ضعیف از نقاط ضعف این آثار است.
سالاری براین عقیده است كه «بهجای منبر رفتن، باید داستان نوشت» البته در كنار نوشتن داستان كار منبر را نیز انجام میدهد، خالی از لطف نیست كه بگوییم موفق هم بوده است. همین كه رویای نیمه شب به این تعداد تجدید چاپ برسد نشان میدهد كه توانسته مخاطبان خود را راضی نگه دارد و نظر آنها را جلب كند و این برای یك اثر دینی موفقیت محسوب میشود.
نكتهای كه باید در كتابهای این نویسنده به آن توجه كنیم، ورود تخیل است و اینكه نویسنده تا چه اندازه از تخیل بهره برده و چقدر از منابع مستند استفاده كرده و به واقعیتهای تاریخی وفادار بوده است. حتی با دقیق شدن در برخی قسمتها درمییابیم كه تحقیقات كاملی هم صورت نگرفته است! كه اگر اینگونه بود تصویرسازی دقیقی به مخاطب ارائه میكرد. جانبداری تمام و كمال نویسنده در سرتاسر كتاب مشهود است. این در حالی است كه در حوزه ادبیات نویسنده باید بیطرف قلم به دست شود و اثری از موضعش بهصورت مستقیم در بطن متن داستان به چشم نخورد.
عجالتا برای تحلیل كتابهای نویسنده باید به داستانهایش ورود پیدا كنیم. با رویای نیمهشب شروع میكنیم كه روایتی است از دو مذهب اسلامی و عشقی كه در ذیل سایه تشرف به خدمت امامزمان به آن پرداخت میشود. نویسنده در این كتاب، جسورانه به میان میدان داستان میآید و از عقایدش پرده برمیدارد. برای سرگرمی خواننده از تصویرسازی زیادی در كتاب استفاده میكند كه بخشی از آنها باورپذیر نیست و حس آن دوره را منتقل نمیكند. طرفین در معادله عشق با هم برابر نیستند و كفه شیعه سنگینی قابل توجهی دارد. توقع آن بود كه بخش تشرف ارجح بر عشق باشد كه به صلاحدید نویسنده نشد كه بشود. بهنظر میرسد مثلث عشقی پدید آمده در این میان، داستان را از محور اصلی خود منحرف كرده است و عشق كم جانی را تحویل مخاطب میدهد.
او در دعبل و زلفا هم سراغ داستانی تاریخی رفته است؛ داستانی كه در زمان دو امام معصوم روایت میشود. روایتی است از دلباختگی شاعر اهلبیت، دعبل خزایی به زلفا كه اسیر است و به كنیزی مامون درآمده است. او كه نان و نمك معصوم را خورده است، در راه عشق
رو به شراب آورده و ترك نماز میكند. شنیدهایم كه دعبل جز برای آل ا... شعر نگفت و دهان به لغویات نیالود، به لطف قلم این نویسنده دریافتیم كه همه بهجز معصومین دچار لغزش میشوند و تاریخ زوایای پنهانی دارد كه عوام از آن بیخبرند. در این كتاب هم بهسان قبل با عشق كمجانی همراه میشویم كه تكرار مكررات ماقبل است، حرفی نیست!
اصرار نویسنده بر محوریت عشق را در شب صورتی با عمق جان احساس میكنیم. روایت عشق پسری در سنین كم و یافتن مرشدی برای هدایت! راستش را بخواهید باید بگویم كه دیگر بس است! تكرار عضو ثابت داستانهای مؤلف شده است و آدم حس میکند حرف جدیدی برای گفتن ندارد. متن و محتوا در كتاب آخر از مرز تحمل مخاطب سر ریز میشود. تعلیقهای تكراری و گرههای باز شده دست نویسنده را برای مخاطب رو كرده است. صراحتا باید بگویم كه اگر بحث
انسانی - اخلاقیاش نبود كتاب را در صفحات ابتدایی كنار میگذاشتم. درست است كه تصویر ارائه شده از بافت اصیل شهر یزد جذاب است، اما به نظر میرسد موضوع و اصل روایت در حاشیه این تعاریف رفته و پنهان شدهاند. این حقیقت انكارناپذیر است كه نسل جدید نیاز به نوآوری در فرم دارد و سبك روایت قصههای قدیمی را نمیپسندد، اما باید توجه داشت كه تكرار دردی را درمان نمیكند و اندكی خلاقیت لازم است.
اینكه نویسنده با استقامت در حوزه ادبیات دینی به كار خود ادامه میدهد، نیازمند شكرانه است. توجه جدیسالاری به اصولی همچون: خانواده، مسؤولیتپذیری، گذشت، مدیریت احساس و رفتار و... ستودنی است. پرداخت فضای بین دو نامحرم در كتاب متناقض با هدف غایی داستان است. حجم زیاد احساسات، دلزدگی را به همراه میآورد. در نهایت عجله نویسنده در به پایان رساندن داستان تیر خلاص كلیشه را به سمت خواننده میفرستد.
جایی در نظر مخاطبانش خواندم: «كتابهای مظفرسالاری را دوست دارم. ماجرای عشقی همهشان منتهی به وصال است و خوشی! دروغ شیرینی است.» اینهم از برانگیخته شدن احساسات مخاطبان!