با شهین فروغی، بانویی كه به تنهایی اقتصاد روستایش را رونق بخشیده آن هم در روزهایی كه جوانان روستا برای یافتن كار آنجا را ترك كردهاند
ارثیه مادری
چراغ خانههای قمبوان همه خاموش است، اما چراغ یك كارگاه هنوز میسوزد. زنی درون كارگاه پای پاتیل ایستاده و بدون خستگی در حال همزدن محتویات درون دیگ است. داستان از 150سال پیش آغاز شد. زمانی كه دم عید مردم دسته به دسته، كاسه به دست مقابل خانه شهربانو صف میكشیدند تا او برای سفره عیدشان «حلوا سوهان» بپزد. شهربانو كه از دنیا میرود هنرش سینه بهسینه و دست بهدست میرسد به یكی از نوادگان دختریاش به نام «شهین فروغی».
خانم فروغی 60 سال دارد، سال 1354 دیپلم علوم طبیعی میگیرد و با اینكه تمام خانوادهاش فرهنگی هستند، او بین زندگی بدون دردسر كارمندی و كارآفرینی، كارآفرینی و تلاش شبانهروزی برای سرپا نگه داشتن كارگاهش را انتخاب میكند. خانم فروغی سالهای زیادی را به تولید حلواسوهان پرداخته است.
روزانه 12 ساعت ایستادن پای پاتیل، تنها گوشهای از زحمتهایی است كه او برای تزریق جان تازه در رگهای اقتصاد روستایش كشیده است. داستان زندگی این بانوی پر تلاش را از زبان خودش بخوانید.
الهام فیروزبخت / روزنامه نگار
در یك خانواده فرهنگی بزرگ شدهام
خانم فروغی دوران تحصیل را خیلی سخت گذرانده، اما علاقهاش به علم كه ریشه در خانوادهاش دارد او را به سمت ادامه تحصیل و تحمل سختیها میكشاند. «پدرم متصدی پست روستا بود و با اینكه خودش شش كلاس سواد داشت اما خیلی به تحصیل ما اهمیت میداد. روستای قمبوان فقط مدرسه ابتدایی داشت به همین خاطر پدر یكخانه در اصفهان خریده بود تا خواهرانم برای ادامه تحصیل با مشكل مواجه نشوند.
مادرم هر سال مهر همراه ما به اصفهان میآمد و پدرم سختی تنها زندگیكردن را به خاطر ما تحمل میكرد. وقتی خواهرانم دیپلم گرفتند، چهار ماه بعد از آن استخدام آموزش و پرورش شدند و حالا حدود 20سال است كه بازنشسته شدهاند. وقتی 12ساله بودم مادرم در 42سالگی به دلیل بیماری از دنیا رفت، بههمین دلیل هم، من مجبور شدم برای ادامه تحصیل به شهر بروجن بروم و مدتی در كنار برادر بزرگترم زندگی كنم. 17 سالگی ازدواج كردم و سال 54 دیپلم رشته طبیعی را گرفتم، همه افراد خانوادهام فرهنگی بودند خیلی راحت میتوانستم استخدام آموزش و پرورش بشوم، اما چون كسی را نداشتم كه دختر كوچكم را به او بسپارم، از كار در بیرون خانه صرفنظركردم.»
آفریدن را از مادرم یاد گرفتهام
شاید دست و پا كردن یك شغل خانگی چندان سخت به نظر نرسد، اما علاوه بر اینكه هر كاری سختیهای خاص خودش را دارد، فكر اقتصادی داشتن هم ریشه در جوهر وجودی هر فرد دارد. خانم فروغی در یك خانواده با این نوع تفكر بزرگ شده و سعی كرده این روحیه را همچنان
حفظ كند.
«پدرم باغات بزرگ انگور، سیب و آلو داشت، هر سال فصل برداشت كه میشد، مادرم، زنان و دختران روستا را خبر میكرد. روستاییان به عنوان دستمزد چیدن و درستكردن شیره و سركه انگور یا سركه سیب، هر روز یك جعبه انگور یا از میوههای دیگر باغ به همراه ده ریال میگرفتند. همچنین مادرم بنیانگذار فرشبافی در قمبوان بود. خوب یادم هست پدرم یك استاد از شهر مباركه آورد تا هم قالیبافی را به مادرم آموزش بدهد و هم دو دار قالی بزرگ برایش علم كند. مادرم هم فرشبافی را به دختركان روستا یاد داد و هم برای زنان و دختران كار جدیدی راهاندازی كرد.
در همه این امور من و خواهرانم هم حضور داشتیم و كار میكردیم. اول تابستان هر سال بعد از اینكه كارنامه میگرفتیم یك دار قالی گوشه خانه انتظارمان را میكشید كه با خواهرها و دخترعموها میبافتیمش. علاوه بر همه اینها روزها با دخترها و پسرهای فامیل در باغ میگشتیم و تخم شوید و خاكشیرهایی را كه سبز شده بود میچیدیم و پدرم اینها را شب به شب از ما خریداری میكرد.»
كارهای تكراری با روحیهام سازگاری نداشت
خانم فروغی میتوانست به سادگی راه كارمندی را پیش بگیرد و به كار و روزمرگی عادت كند، اما انتخاب او چیزی دیگری بود «بعد از چند سالی دیدم نمیتوانم بیكار بنشینم و تصمیم گرفتم دار قالی بزنم و قالیبافی كنم. 15فروردین هر سال یك دار قالی برپا میكردم و با كمك استاد دیگری كه از اهالی همین روستا بود شب و روز میبافتیم تا قبل از تعطیل شدن بچهها قالی تمام شده باشد. یعنی حدود دو ماه یك قالی بزرگ میبافتیم.
با همین روش حدود 30 تخته فرش بافتم و فروختم. به بافتن علاقه زیادی داشتم، هنوز هم دلم پیش تار و پود قالی است و این علاقه را با همان شدت در اعماق قلبم حس میكنم. سال 1366 كمكم از بافتن فرش به بافتن ژاكت و دستكش تغییر شغل دادم. یك شب تا صبح 15عدد كلاه بافتم البته با میل بافتنی. همسرم وقتی علاقهام به بافتن و بافتنی را دید، یك دستگاه بافت كاموا برایم خرید و كار بافتنی حرفهای را بهصورت رسمی آغاز كردم.
درست مانند یك كارمند هر روز 8 صبح شروع میكردم و تا ظهر یك ژاكت كه خیلی هم سخت بود، میبافتم؛ در عین حال یك تكهلباس نشسته هم نمیماند، فكر ناهار را هم میكردم، همینطور فكر بچه كه از مدرسه میآمد و هزاران فكر و دغدغه دیگر؛ بعدازظهرها كه بیشتر خسته بودم و وقت كمتری هم داشتم یك مقنعه یا یك شلوار میبافتم. شبها هم تا دیروقت پای چرخ خیاطی، این تكههای بافته شده را به هم میدوختم.
وقتی تعدادشان زیاد میشد، بافتنیها را برای اتوشویی به شهرضا میبردم. حدود 25سال بافتنی بافتم. حین بافندگی هم كارهای بسیار زیادی كردهام. باغداری، تاسیس گاوداری، پرورش مرغ و پنج دوره تولید قارچ از كارهایی بوده كه طی این سالها انجام دادهام». نظم و ترتیب در كار خانم فروغی حرف اول را میزند، میگوید حتی وقتی بافتنی میبافت برای خودش ساعت كاری تعیین میكرد. سرساعت در محل كار كه همان اتاقش بود حاضر میشد و سر ساعت هم كارش را تمام میكرد.
ارث شهربانو به من رسید
مادربزرگ مادرم «شهربانو» نخستین كسی بوده كه حلوا سوهان پخته است. شهربانو سه پسر داشته كه یكی از پسرانش پدربزرگ من بوده، بعدتر پسرعمو و دختر عموی مادرم پیشه مادربزرگمان را پیش میگیرند، اما تولیداتشان به اندازهای نبوده كه بخواهند بهعنوان شغل به آن نگاه كنند. فقط هر سال عید نوروز مراسم «حلوا پزون» داشتند، به این صورت كه هر روستایی مواد اولیه را با خودش میآورده و چند روز بعد حلوا سوهانش را درون دستمال ابریشمی تحویل میگرفته است.
من خیلی با حلوا سوهان آشنایی نداشتم، اما خیلی دوست داشتم حرفه و هنر اجدادم را یاد بگیرم. در قمبوان تنها كسی كه بلد بود حلوا سوهان بپزد آقای جلالی بود. عید نوروز كه رسید به آقای جلالی پیشنهاد دادم حلوا سوهان برای سفره عیدمان بپزد، اما نه در خانه خودشان، بلكه در حیاط خانه ما. قرار شد آقای جلالی برای ساختن دیگ و تنور به خانه ما بیاید و من كنار ایشان مواد اولیه را تهیه كنم و در اختیارشان قرار بدهم. مواد اصلی آرد، شكر، روغن نباتی و پودر جوانه گندم بود. من اما با مشورت آقای جلالی كمی آرد برنج به تركیبات اضافه كردم و بهجای روغن نباتی از كره حیوانی و زعفران استفاده كردم.
حدود 50كیلو حلوا سوهان پختیم و با خواهرانم كه معلم هستند تقسیم كردیم. به این ترتیب پای حلوا سوهان در مدرسه باز شد و نخستین سفارشها را از مدرسه گرفتم. سراغ آقای جلالی رفتم و حلواهای پختهشده توسط ایشان را برای معلمها فرستادم، اما خیلی زود متوجه شدند و اعتراض كردند كه آن چیزی كه ما در مدرسه خوردیم این چیزی نیست كه برای ما فرستادهاید. اینطور بود كه مجبور شدم خودم پخت حلوا را آغاز كنم.
دستگاه پخت طراحی كردم
بیش از 40 سال پا به پای كارهای روزمره خانه، بیرون از خانه كار كردن، كار آسانی نیست. رزومه خانم فروغی پر از تجربههای جالب و متفاوت است: پنج دوره پرورش قارچ، بافتن 30 تخته فرش، 25 سال بافندگی با ماشین، باغداری، تاسیس گاوداری، پرورش مرغ، ساختن گلخانه و در نهایت ایجاد كارگاه حلوا سوهانی و اشتغالزایی برای خانمهای روستایی در شرایطی كه بسیاری از مردان جوان روستا برای پیدا كردن شغل روستا را
ترك كردهاند.
«12 ساعت ایستادن پای دیگ و همزدن دائم مواد داخل آن كار بسیار سخت و طاقتفرسایی است، به همینخاطر پس از بررسیهای فراوانی كه انجام دادم، با كمك خواهرزادهام به شهركهای صنعتی اصفهان سر زدیم و توانستم كسی را پیدا كنم كه با دستمزد یكمیلیون و 200هزار تومان برایم دستگاهی بسازد به اسم داغزن كه بدون اینكه مواد به دیوارهها بچسبد بتواند مواد زیادی را مدام هم بزند.
بعد از اینكه كارم كمی رونق گرفت، از طرف جهادكشاورزی غرفهای در نمایشگاه صنایعدستی تهران گرفتم و شروع به فروش محصولاتم كردم، اما مردم وقتی با نوع بستهبندی محصولات روبهرو میشدند شاید كمی برای خرید شك میكردند، خیلیها هم رك و راست به نحوه بستهبندی انتقاد میكردند. برای این كار هم دستگاه سلفونپیچی طراحی كردم تا حلواها بهصورت كاملا بهداشتی بستهبندی شوند.
با پیشرفت كارم كارگاه را هم گسترش دادم. كارگاه اولیه 110 متر بود، اما كمكم به 350 متر گسترش پیدا كرد. حالا برای 16 نفر بهصورت مستقیم و صد نفر بهصورت غیرمستقیم كارآفرینی كردهام. ساعت كاری كارگاه هم از ساعت 6 تا 10صبح است. البته در این كارگاه فقط حلوا سوهان نمیپزیم، سالانه حدود یك تن سركه سیب و انگور و تقریبا 600 كیلو شیره انگور تولیدكرده
و میفروشیم.»