printlogo


حكایت زاهد انگلیسی و سگ و نان و خرقه

 در دوران سلطنت ادوارد هشتم در انگلستان، زاهدی متمایل به حزب كارگر خلوت‌گزینی پیشه كرده بود و در جنگلی در حاشیه منچستر یونایتد روزگار به مطالعه و اندیشه‌ورزی و تفكر در موضوعات بنیادین می‌پرداخت و زندگی‌اش نیز بدین‌گونه تأمین می‌شد كه هرروز غروب از طرف سازمان بازنشستگان حزب كارگر یك قرص نان و یك كاسه آب بر در غار می‌گذاشتند و او نصف نان را شب و نصف آن را صبح می‌خورد و هرگاه تشنه می‌شد یك قلپ آب می‌نوشید. شبی، زاهد متمایل به حزب كارگر بر در غار رفت اما اثری از نان و آب نیافت. با خود گفت عیب ندارد حتما فراموش كرده‌اند. وی سپس به داخل غار برگشت و به خلوت‌گزینی و اندیشه‌ورزی مشغول شد. فردای آن‌روز هنگام غروب زاهد بار دیگر بر در غار رفت، اما باز هم خبری از نان و آب نبود. زاهد آن‌شب نیز سر گرسنه بر بالین گذاشت و فردای آن‌روز در حالی‌كه واقعا نایی در بدن نداشت از غار بیرون رفت تا چیزی برای خوردن بیاید. در راه به خانه مجللی رسید كه از آن یكی بازنشستگان متمایل به حزب محافظه‌كار بود. زاهد در خانه بازنشسته را زد و نانی طلب كرد. زنی از خانه بیرون آمد و دو قرص نان به زاهد داد و رفت. زاهد تشكر كرد و خواست به سمت غار برگردد،‌ اما سگ خانه به سمت او آمد و واق‌واق كرد و دم تكان داد.
 زاهد یكی از دو قرص نان را جلوی سگ انداخت. سگ نان را خورد و بار دیگر به‌شكل شدیدتری واق‌واق كرد و دم تكان داد. زاهد قرص نان دوم را نیز جلوی سگ انداخت. سگ قرص دوم را هم خورد و این‌بار به‌شكل بسیار شدیدی واق‌واق كرد و دم تكان داد. زاهد گفت: عجب سگ بی‌چشم‌ورویی هستی. اربابت دو قرص نان به من داد و من هردو را به تو دادم و باز هم واق‌واق می‌كنی؟ در این لحظه سگ به‌طرزی معجزه‌آسا زبان باز كرد و گفت: بی‌چشم‌ورو تویی. زاهد گفت: وا. حرف می‌زنی؟ سگ گفت: فقط همین یك‌بار. زاهد گفت: چرا فحش می‌دهی؟ سگ گفت: من از بچگی در خانه این مرد بوده‌ام و از خانه‌شان نگهبانی كرده‌ام. بارها بر اثر شرایط نابسامان اقتصادی در این خانه چیزی برای خوردن نبوده است، اما من هیچ‌گاه این خانه را ترك نكرده‌ام و صاحبم را به نان نفروخته‌ام. آن‌وقت تو دو روز نان بهت ندادند، آمدی از حزب رقیب گدایی كردی. خاك بر سرت.
در این لحظه زاهد كه از كرده خود پشیمان شده بود خرقه بر تن درید و بیهوش شد و تا آمدند آمبولانس خبر كنند از آنجا كه پشیمانی سودی نداشت، از گرسنگی جان به جان‌آفرین تسلیم كرد و واقعا خاموش شد.