خال زبالهگردی بر سرنوشت زندگی
خالكوبی روی گردنش او را از باقی كودكان و نوجوانان زبالهگرد متمایز كرده است. خال یك ستاره دنبالهدار را زده، به امید این كه روزی یكی از همین ستارهها بختش را باز كند و او را از این كار طاقتفرسا بیرون بكشد. میگوید این تتو را یك سال پیش آرایشگری در محله شوش تهران برایش زده است و بابت آن هم صد هزار تومان گرفته. تنها خالكوبیاش نیز همین است و از ترس مادرش در افغانستان تتوی دیگری روی بدنش كار نكرده است.
مسعود 17 ساله است. علاوه بر خالكوبی، مشخصه ظاهری دیگری هم دارد كه آن داشتن موهای بلند، بور و لخت است كه در بین افغانها كمتر پیدا میشود. سه سال است كه از هرات به تهران آمده و در تمام این مدت نیز به زبالهگردی مشغول بوده است.
سطلهای زباله را یكی یكی با سرعت زیادی وارسی میكند، میگوید نیمساعت دیگر وانت صاحبكارش از راه خواهد رسید و او هنوز آنقدر كه دلش میخواسته، زباله جمع نكرده است. در مجموع از درآمدش راضی است و میگوید ماهی بین دو میلیون تا دو میلیون و 500 هزار تومان پول درمیآورد. البته هر ماه باید حداقل 5/1 میلیون تومان از این مبلغ را برای خانوادهاش به افغانستان بفرستد.
مسعود و رفقایش، هفتهای یك بار تعطیل میكنند و در روزهای تعطیل بیشتر به حمام، نظافت و استراحت و كمی هم به تفریح میپردازند. سبك تفریحات او و هماتاقیهایش در محله اشرفآباد از بقیه زبالهگردها لاكچریتر است. چراكه آنها در كارگاهشان علاوه بر تلویزیون، پلیاستیشن هم دارند. جالب است كه در افغانستان هم كه بود، زیاد پلیاستیشن بازی میكرده است. تعریف میكند كه در بعضی شهرهای افغانستان از جمله هرات مغازههایی مثل گیمنتهای داخل ایران وجود دارد كه چند كنسول بازی چیدهاند و خیلیهایشان پاتوق كودكان و نوجوانان افغان هستند.
از طالبان و داعش كه جنگ را برای افغانستان به ارمغان آوردهاند، مینالد. بعد هم از برخی دزدها و زورگیرهایی كه هرچند وقت یك بار به او و امثال او شبیخون میزنند. چندباری شده كه زورگیرها خفتش كنند و پول و گوشیاش را بدزدند. یك شب كه اتفاقا خوب هم كار كرده بود، ناگهان سه نفر ریختند سرش، خودش را كتك زدند و گونیهایی را كه حاصل كار چند ساعت او بود، یك جا بردند.
از این كار خسته شده است و دوست دارد دو سه ماه پولهایش را جمع كند و به افغانستان بازگردد. البته میداند آنجا هم كه برود، كاری برایش نیست و مجبور است روز و شب را در خانه سر كند. میگوید چند ماه كه در افغانستان بماند، بالاخره پولهایش تمام میشود و ناچار به ایران بازمیگردد. اینجا هم كه كار دیگری جز زبالهگردی گیرش نمیآید، چون آشنایی ندارد كه او را سر كار دیگری بگذارد. به همین دلیل باید بسوزد و بسازد و با سرنوشت خود كنار بیاید.