printlogo


روایت‌هایی از نویسنده‌ای كه جا پای جای جلال گذاشت
ارزیابی غیرشتاب‌زده!
اطلاعات فوری عنوان: جای پای جلال نویسنده: مهدی قزلی ناشر: سوره مهر تعداد صفحات: 336 قیمت: 12هزار و 900 تومان پیش‌بینی زمان مطالعه: 6 تا 8 روز
احسان سالمی

پا جای پای بزرگان ادبیات گذاشتن كاری نیست كه از عهده هر نویسنده‌ای برآید؛ اصلا آدم باید بی‌عقل باشد كه بخواهد به این موضوع فكر كند؛ از بس كه ریسك انجام آن زیاد است. مهدی قزلی ریسك كرده و برای به‌دست آوردن تجربه‌ای مشابه «جلال آل‌احمد» كه یكی از بی‌بدیل‌ترین نویسندگان تاریخ ایران است، به سراغ نوشتن سفرنامه‌ای رفته كه حاصل پا جای پای جلال گذاشتن است و اصلا به‌همین خاطر هم هست كه نام این سفرنامه را «جای پای جلال» گذاشته است. قزلی سعی كرده تا با مرور سفرهای مختلف جلال به اقصی نقاط ایران، حالا روایتی تازه از این نقاط به مخاطبانش ارائه كند؛ روایتی كه در آن نیم‌نگاهی نیز به یادداشت‌های جلال درباره هر كدام از این مناطق نیز شده است تا جای پای جلال در واقع به عنوان یك سفرنامه در سفرنامه هم حاوی دیده‌ها و شنیده‌های مهدی قزلی از این سفر باشد و هم مروری بر روایت‌های جلال از این مناطق.
قزلی اساسا آدم ركی است و این رك بودن در نوشته‌هایش نیز به وضوح دیده می‌شود. یزد، كرمان، اسالم، كاشان، اورازان و...، كه روزی هر كدام مقصد یكی از سفرهای جلال بوده‌اند، بعد از حدود 50 سال پذیرای مهدی قزلی شده و او حالا روایت‌هایی تازه و امروزی از این شهرها در پیش چشم مخاطبانش ترسیم می‌كند؛ روایت‌هایی كه تكمیل‌كننده آنها مجموعه عكس‌هایی است كه قزلی از این سفرها جمع‌آوری كرده و در قسمت انتهایی این كتاب 336صفحه‌ای منتشر شده است.

روزگاری كه نان مردم یزد با «شَعربافی» درمی‌آمد
بافت سنتی یا نمایشگاه؛ مساله این است
راوی جای پای جلال، سعی كرده تا به هر شهری كه می‌رود، نگاهی هم به صنایع فرهنگی و هنری آن شهر داشته باشد؛ نگاهی كه ممكن است رنگ انتقادی به خود بگیرد. او درباره بافت سنتی یزد می‌نویسد: «روزگاری نان مرد یزد از شَعربافی درمی‌آمد؛ كه با خوی و خصلتشان سازگاری داشت. هر خانواده‌ای در خانه‌اش دو سه دستگاه شعربافی به پا می‌كرد و سرش در لاك خودش بود. ولی در حال حاضر دیگر شَعربافی سنتی و دستی تقریبا وجود ندارد و همه چیز ماشینی شده است. شَعر در عربی یعنی مو و شَعربافی یعنی بافتن تارهای نخی به باریكی مو. به دلیل وزن و آهنگ رنگ‌ها، پارچه‌ها و نخ‌ها، به این كار شِعربافی هم می‌گویند. پسر جوانی به نام حمید به ما گفت كه یكی از اتاق‌های زندان اسكندر یا مدرسه ضیائیه را اجاره و دستگاه شعربافی را علم كرده بود. البته بیشتر جنبه نمایشی داشت و حمید در واقع فروشنده بود تا بافنده؛ هر چند بافتن بلد بود. در واقع همه چیز در بافت قدیم شبیه نمایشگاهی بزرگ است كه روح ندارد. دستگاه‌های شعربافی نمایشی، درهای كلون‌دار (كه كنارش یك آیفون تصویری هم است)، دیوار كاهگلی نمایشی (كه اگر جای ریختگی داشت، معلوم می‌شد برای یكدست شدن محله روی دیوارهای جدید كاهگل كشیده‌اند.»)

خاطره‌ای جالب از ضدیت جلال‌آل‌احمد با حكومت پهلوی
عكس این پدرسوخته را بنداز دور!
جای پای جلال نه فقط از باب سفر به مكان‌هایی كه جلال به آنها سفر كرده بلكه از زاویه بازخوانی برخی از خاطرات كمتر شنیده شده درباره جلال هم اثر قابل جالب توجهی است. در یكی از این خاطرات كه مربوط به یكی از آشنایان قدیمی آقا جلال در شهر اسالم است، می‌خوانیم: «پدرم عكس شاه [منظور محمدرضا پهلوی است] را قاب كرده بود و گذاشته بود بالای بخاری. جلال وقتی آمد و آن قاب را دید، گفت: «نظام! عكس این پدرسوخته را چه كسی زده اینجا؟» پدرم سرش را انداخت پایین. جلال جلو رفت و قاب را برداشت و جلوی بخاری زد زمین و شكست. بعد با پا لگدش كرد و گفت: «عكس این پدرسوخته را بنداز دور.» پدرم با ترس گفت: «آقا! این چه ‌كاری بود كردید؟ پدر ما را درمی‌آورند.» جلال محكم گفت: «من به تو می‌گویم بیندازش بیرون.» پدرم عكس. قاب را برداشت و غرغركنان بیرون رفت. پرسیدم: «بعد از جلال، سیمین [منظور همسر جلال آل‌احمد است] نیامد اینجا؟» گفت: هیچ‌وقت. وقتی داشت می‌رفت، پله خانه را بوسید و گفت: «من دیگر اینجا برنمی‌گردم.»

قالیشویان، مراسمی كه نماد مردم كاشان است 
محشر مشعر وسط بیابان‌های كاشان!
مراسم قالیشویان كاشان هم یكی از مقصدهای مشترك سفر آقا جلال با نویسنده جای پای جلال است. در بخشی از سفرنامه مربوط به این بخش می‌خوانیم: «مردم همه‌جا بودند؛ حتی روی تپه‌ها و كوه‌های مشرف به صحن. مجری پشت میكروفن داد می‌زد: «مردم فین! امروز، روز شماست.» شاید به همین دلیل، جلال برنامه را یك‌جور تفاخر و اشرافیت دهاتی می‌داند.... وقت اذان شد و یك نفر از پشت همان میكروفن اذان گفت. وقتی اذان تمام شد، درِ صحن حرم هم بسته شده و فینی‌ها آخرین فریادهایشان را هم زده بودند و بی‌جان و بی‌رمق از ایوان بیرون می‌آمدند. جلال یاد سعی صفا و مروه افتاده بود؛ ولی دیگر از فرط شلوغی، هروله‌ای وجود ندارد. آدم یاد محشر مشعر می‌افتد و شلوغی منا و عرفات. كمی كه خلوت شد، یاد سهراب سپهری افتادم كه به وصیت خودش در همین حرم دفن شده است. با خودم گفتم بد نیست حالا كه گذرم به مشهد اردهال افتاده، بعد از زیارت پسر امام باقر(ع) فاتحه‌ای هم برای سهراب سپهری بخوانم.»