اعضای بدن پسر جوان، نجاتبخش بیماران شد
پدر و مادری که پیشقدم شدند
در این وانفسای بیكاری، چه قندی در دل پدر و مادر محمدجواد آب شده بود كه پسرشان بالاخره توانسته بود كار پیدا كند و شاغل شود. آنقدر خوشحال بودند كه حاضر بودند هر سختیای را به جان بخرند تا محمدجواد بتواند به كار مورد علاقهاش بپردازد، اما این خوشحالی فقط 41 روز دوام داشت و بعد از آن محمدجواد 20 ساله بر اثر سانحه تصادف از دنیا رفت و اعضای بدن او به بیماران نیازمند بخشیده شد.
صدای آیات قرآن در خانه پیچیده است؛ آن هم به خاطر محمدجواد. اهل خانه هنوز هم مرگ پسرشان را باور ندارند. انگار همین چند روز پیش بود كه با خوشحالی به پدر و مادرش خبرداد در تهران و در شركتی كار پیدا كرده است، آن هم با بیمه. آنقدر از این موضوع خوشحال بود كه حاضر شد تمام سختیها را به جان بخرد، اما كاری را كه با كلی امید و آرزو به دست آورده بود، بهراحتی از دست ندهد. در تهران كه ساكن شد، هر زمان كه میتوانست دوباره به گرگان میآمد و به پدر و مادرش سر میزد. الیاس احمدی، پدر محمدجواد میگوید: «تازه 41 روز بود كه كار پیدا كرده بود. روز حادثه دوباره حركت كرد كه به محل كارش برگردد. در طول مسیر مادرش با او 20 دقیقه صحبت كرد و حالش خوب بود. به ما گفته بود شارژ گوشی تلفنش در حال تمام شدن است و نگران او نشویم. دو ساعت از آخرین صحبت او با مادرش گذشته بود كه متوجه بیقراریهای همسرم شدم. با هرجا كه فكرش را بكنید، تماس گرفتیم تا شاید بتوانیم خبری از محمدجواد بگیریم، اما هیچكس خبر نداشت. با اورژانس جادهای هم تماس گرفتیم، ولی آنها هم اظهار بیاطلاعی میكردند. آنقدر این بیاطلاعی ادامه پیدا كرد تا اینكه شك كردیم نكند پسرمان را ربوده باشند. در همین حال و احوال بودیم كه خواهرزاده همسرم از طریق اینترنت متوجه شد پسرم در بیمارستان دامغان بستری شده است.»
تمام وجود فرزندم را اهدا كردم
پدر و مادر بهسرعت از گرگان به سمت دامغان حركت كردند. بالای سرش كه رسیدند، پزشكان گفتند شرایط جسمی مناسبی ندارد و به احتمال زیاد مرگ مغزی شده است، اما براساس حرفه پزشكی صبر كردند تا شاید محمدجواد بههوش بیاید، اما بههوش نیامد و پزشكان به طور قطعی به پدر و مادرش اعلام كردند پسرشان مرگ مغزی شده است: «ما پسرمان را از دست داده بودیم. او دیگر نبود، اما بیمارانی كه نیازمند اهدای عضو بودند، میتوانستند از اعضای بدن او استفاده كنند. خودمان به بیمارستان پیشنهاد دادیم و گفتیم بهتر است از اعضای بدن پسرمان برای نجات چند بیمار دیگر استفاده كنند. از طرفی پسرم هم زمانی هم كه زنده بود، آدم بخشندهای بود. وقتی مدرسه میرفت و مادرش برایش سیب میگذاشت، از او میخواست سیب دیگری هم به او بدهد تا اگر پسر همكلاسیاش دلش خواست، به او هم بدهد. میدانستیم كه پسرم از تصمیم ما برای اهدای اعضای بدنش هم رضایت قلبی دارد. 48 ساعت بستری بود. بعد آمبولانس مجهزی از تهران آمد و پسرمان را به بیمارستان سینا برد تا روند اهدای عضو صورت گیرد.» به بیمارستان سینا كه رسیدند، پدر باز هم تاكید كرد كه از تمام اعضای قابل استفاده بدنش و حتی رگها هم میتوانند استفاده كنند. درد هنوز هم در صدای پدر موج میزند. درد دوری از فرزند، از دست دادن ثمره عشقش با همسرش، جای خالی پسرش هنوز هم آزارش میدهد: «خیلی سخت است. باور كنید دست و دلم به كار نمیرود. این درد آنقدر سنگین است كه آرزو میكنم حتی سر دشمنم هم این بلا نیاید. من هم پدرم و حال پدرانی كه فرزند نیازمند اهدای عضو دارند را بهخوبی درك میكنم. میدانم چقدر برایشان سخت است چشمانتظار بمانند تا شاید روزی عضوی برای فرزندشان پیدا شود. میدانم چقدر سخت است هر روز در بیم و امید مرگ یا زندگی فرزندشان دست و پا بزنند. داغ جوان بسیار دشوار است. برای همین بود كه تصمیم گرفتم اعضای بدن پسرم را اهدا كنم تا چند پدر و مادر داغ فرزندشان را نبینند. آرزو میكنم هیچ فرزندی دچار حادثه نشود، اما به عنوان پدری كه داغدیده و اعضای بدن فرزندش را بخشیده، از خانوادههای دارای بیمار مرگ مغزی درخواست میكنم تا بزرگواری كنند و با بخشیدن اعضای بدن بیمارشان، زندگی چند بیمار دیگر را نجات دهند كه هم خیر دنیا نصیبشان میشود و هم خیر آخرت.»