رقابت در شهر
نمیدانم چه حكمتی است كه هر سال یكی دو تا از فیلمهایی را كه برایم كنجكاوی برانگیز بودند و دوست داشتم حتما آنها را ببینم، اتفاقا نمیبینم و از دست میدهم. یعنی گاهی درست در همان زمان نمایش این فیلمها در سینمای رسانه، كاری، مشكلی چیزی پیش میآید و دیدن فیلمهایی را كه منتظر دیدنشان بودم از دست میدهم، اما در مقابل سر فیلمهای حوصله سربر و كارهایی كه جزو اولویت هایم برای دیدن نیستند، دقیق و سر وقت حی و حاضرم. تازهترین مثالش مربوط به همین جشنواره امسال و همین یكشنبه (روز دوم جشنواره فیلم فجر) بود كه این بلای تاریخی گریبانگیرم شد و نتوانستم به موقع خودم را به فیلم كنجكاوی برانگیز «شنای پروانه» ساخته محمد كارت برسانم و نیم ساعت ابتدایی فیلم را از دست دادم. عادت ندارم فیلمی را حتی بدون تیتراژ اول ببینم اما در این یك مورد، به خودم تخفیف فراوانی دادم و گفتم لااقل باقی فیلم را از دست ندهم. از شانس بد، برخلاف بسیاری از فیلمهای سینمای ایران كه اصلا در نیم ساعت اول هنوز خبری از قصه و ماجرا نیست و حتی نمیدانیم موضوع فیلم چیست، نیم ساعت اول شنای پروانه، پر از اتفاق و ماجرا بوده و ادامه قصه، به شدت روی همین شروع استوار است. كاش صحبت از فیلم سادهتر و بیقصهتری مثل شنای سگی یا شنای قورباغه بود و من حسرت از دست دادن نیم ساعت ابتدایی شنای پروانه را نمیخوردم!
مغزهای بزرگ زنگ زده
فیلمهای مستند و كوتاه محمد كارت همچون خونمردگی، آوانتاژ و بچه خور، توقع مخاطبان او را از اولین فیلم سینماییاش بالا برده بود. این توقع تا حد زیادی با دیدن شنای پروانه برآورده شد و همان عناصر آشنای آثار قبلی كارت یعنی آدمهای جنوب شهر و بخشهای چرك جامعه و التهاب و هیجان موجود در آن، اینجا هم وجود دارد و قصه در بستر سینمای تریلر (ملتهب و مهیج) و فضای اجتماعی و بافت خیابانی روایت میشود. حجت (جواد عزتی)، شخصیتی آرام و سر به راه است كه ناخواسته درگیر ماجرایی خانوادگی میشود و حالا باید تا ته خط برود. سیر حركتی حجت در مسیر پرالتهاب و پرماجرا و پرخطر قصه، درنهایت از او یك قهرمان آگاه میسازد. اما آیا این آگاهی با ظرفیت و توانایی او همخوانی دارد و میتواند باعث حل مشكلات و رهایی خود و خانوادهاش از منجلاب جامعه شود، بحث دیگری است كه البته چندان نشانی از روشنی و امیدواری در آن یافت نمیشود.
مساله رقابت در شهر و میان گنده لاتها برای شماره یك بودن و عرض اندام و سلطه بر جماعت «هم مغز»، قابلیت تعمیم به همه رقابتها در سطوح بالاتر جامعه و عطش «نامبر وان» بودن در همه قشرها را دارد و حیف است كه صرفا برای بررسی فیلم، محدود به پوسته ظاهری قصه و طبقه فرودست جامعه و جماعت لاتها شویم. هرچند كارت به دلیل اشراف به این فضا به دلیل پیشینه فیلمسازی، برای جلب توجه تماشاگر و روایت جذابتر قصه، به خوبی از برخی عناصر ظاهری و تیپیكال بافت جنوب شهری و سازوكار لات ها، بهره برده و با انتخاب نامتعارف برخی بازیگران برای ایفای نقشهایی تازه و گریمهای متفاوت و غریب و كلوزآپهای پرتعداد و چیزهایی از این دست، تصویری استتیك، زیباییشناسانه و حتی در بخشهایی كارت پستالی از چرك و سیاهی ارائه كرده است. به قول دیالوگ یكی از شخصیتهای فرعی فیلم: «آره پهلوون، روالش همینه!»
این كه چرا سینماگری چون رسول صدرعاملی به عنوان تهیهكننده، كنار فیلم ایستاده هم تنها به عنوان حمایت یك چهره پیشكسوت از كارگردانی مستعد و جوان، محدود نمیشود و میتوان نشانههایی از پیوند دغدغههای صدرعاملی را ـ كه به عنوان فیلمساز سینمای اجتماعی شناخته میشود ـ با نگاه اجتماعی اما متفاوت و جوانپسندانهتر كارت هم در آن پیدا كرد.
شنیدن یا نشنیدن، مساله این است
سینمای ایران معمولا اهل خطرپذیری نیست و ترجیح میدهد قصههای ساده و بیدردسری را در فضایی متعارف و معمول روایت كند تا نه سیخ بسوزد و نه كباب تا فیلمها اكرانی بدون مشكل و اگر خوشاقبال باشند، اكرانی تقریبا موفق و تا حدودی سودآور داشته باشند و این روند همین طور ادامه داشته باشد. بنابراین كمتر فیلمسازی خطرات ساخت فیلمهایی نامتعارف و درباره قشرهای اقلیت جامعه را به جان میخرد، كاری كه بهرنگ دزفولیزاده، عكاس جوان و باسابقه سینما در اولین فیلم سینماییاش بیصدا حلزون انجام داده، از همین دست است و از این نظر، جای اشاره و قدردانی دارد.
پیشتر، پوران درخشنده در دو فیلم رابطه و پرنده كوچك خوشبختی، سراغ موضوع و مسائل كودكان ناشنوا رفته بود و بخشهایی از درد و رنجهای آنها را در مواجهه با جامعه به تصویر كشیده بود. حالا پس از سالها دزفولیزاده هم دغدغهمندانه سراغ موضوع ناشنوایان رفته و زاویه مطرح نشده دیگری را پیش روی مخاطب قرار داده است؛ این كه مساله كاشت حلزون برای كودكی ناشنوا، چطور زندگی مشترك یك زوج جوان ناشنوا را دستخوش تغییر دراماتیك و تراژیك میكند. همین مخالفت پدر با كاشت حلزون و شنوایی پسربچه، به خودی خود بار دراماتیك و تاثیرگذاری دارد كه فیلم، میتوانست بیشتر و عمیقتر به آن بپردازد و وارد ماجراهای سست آبگرفتگی آتلیه عكاسی و درگیری میان پدر بچه و صاحب آتلیه و صاحبكار مادر بچه نشود. حالا با این شكل روایت و این فیلمنامه، با سوژه هدررفتهای روبه رو هستیم و حتی اقبال مخاطب عام به فیلم در اكران عمومی هم خوشبینانه به نظر میرسد. درحالی كه فیلم به دلیل برجستگی عنصر صدا میتوانست به فیلمی خلاقانه و تجربی تبدیل شود و صدا كاركردی به مراتب بهتر و تاثیرگذارتر در قصه و مضمون مرتبط داشته باشد.
شرمنده داستایوسكی!
امسال ظاهرا سال تحقق شعر و شعار «هر كسی كو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش» در جشنواره فیلم فجر است؛ در روز اول فیلم سهیل بیرقی (عامهپسند) را داشتیم كه قصهاش را در زادگاهش شهرضا روایت كرده بود و در روز دوم جشنواره فیلم فجر در سینمای رسانه هم فیلم مرتضی فرشباف (تومان) را دیدیم كه قصهاش در زادگاه فیلمساز (گنبد كاووس) روایت میشود. خیلی هم خوب است این فیلم ساختن در زادگاهها و شهرها و مناطق مختلف كشور و آن معضل فیلمسازی انحصاری در پایتخت و ساخت قصههایی صرفا تهرانی را كمرنگ میكند و ضمن این كه باعث تنوع فضا و مكان در سینمای ایران میشود، فضا را به سمتی میبرد كه همه مردم كشور خودشان را در فیلمها سهیم بدانند و تاحدودی قصهها و مسائل خودشان را در این آثار ببینند. البته به شرطی كه امتیاز فیلمها صرفا محدود به اشراف كامل فیلمسازان به زادگاه و بوم و بافت آن جامعه، محدود و منحصر نشود و فیلمنامهها به درستی و با جذابیت بتوانند مسائل و مشكلات آنجا و دغدغههای موردنظر فیلمساز را مطرح كنند، وگرنه نتیجه میشود فیلمی مثل تومان كه باوجود ایدهای خوب و كلیتی مناسب، فیلمنامه و شیوه روایتی ملالآور و از همگسیختهای دارد و اثری دوست داشتنی محسوب نمیشود. درحالی كه فیلمی كه با سوژه و موضوع شرطبندی و پیش بینی در مسابقات اسب سواری و فوتبال و مافیا و صعود و سقوط آدمی در این فضا و از دست رفتن عشق و رفاقت و زندگی در این میان، در صورت برخورداری از فیلمنامهای دقیق و جذاب و فیلمی خوشریتم، میتوانست به اثری پركشش و ماندگار تبدیل شود. اما حالا با فیلمی روبه روییم كه هنوز خودداریها و مقاومتهای كارگردانی كه تجربیات پیشینش (بهمن و سوگ) در جریان هنری و متفاوت بود، به چشم میخورد و انگار باوجود علاقه و گرایش به برقراری ارتباط با مخاطب عام، فاقد ابزار لازم برای این منظور است. حالا با فیلم حیف شدهای روبه رو هستیم كه حتی بازیهای خوب میرسعید مولویان (داوود)، مجتبی پیرزاده (عزیز)، پردیس احمدیه (آیلین) و ایمان صیاد برهانی (یونس)، به دلیل قصه و كمرمقبودن فیلمنامه، جلوه بیشتری پیدا نمیكند. مسیر فیلم طوری است كه هیچ یك از التهابها و هیجانها و استرس شخصیتها به ویژه داوود وقتی پیش بینیها و شرط بندیهای سنگین میكند نیز برایمان چندان مهم جلوه نمیكند و برد و باخت او، خوشحالی و ناراحتی تماشاگر را به همراه ندارد، درحالی كه مثلا در فیلم هتتریك (رامتین لوافی) ـ كه به دلیل موضوع پیش بینی و شرطبندی فوتبال شبیهترین فیلم به تومان است ـ برد و باخت شخصیت فرزاد (امیر جدیدی) و تاثیرات آن در زندگی و رابطه زناشوییاش با لیدا (پریناز ایزدیار) به شدت برای ما مهم میشود و استرس مخاطب دست كمی از وضع او ندارد، وقتی در بازی لاس پالماس و رئال مادرید، برد تیم اول را در شرطی سنگین و خانمان برانداز پیشبینی كرده است.