الماسهای كوچك براق...
درسم كه توی دانشگاه تمام شد، سربازی نرفتم. از آكواریوم دانشگاه درآمدم و رها شدم در اقیانوس جامعه. رفتم كه كاركنم. دست اگر نمیجنبید، دهان هم نمیجنبید. خیلی جاها كار كردم. یكی از این جاها جواهرفروشی بود. حالا فكر نكنید یك مغازه درندشت در جایی بالای شهر با كت و شلوار سرمهای و پاپیون و كفش ورنی و باز شدن در با ریموت و لبخند زوركی به مشتری با جمله تكراری چه كمكی میتونم بهتون بكنم. نه، یك مغازه شش متری جایی حوالی ناصرخسرو. صاحبكارم غریبه نبود، حدود 9صبح میرفتم، مشتریها میآمدند، سفارشهایشان را میدادند و عصری میآمدند تحویل میگرفتند. زمرد باگت سانچیای میدوندار، تخمه ده قیراطی و همه را با حدود قیمت یادداشت میكردم و اسم سفارش دهنده حوالی ساعت دو، حاجی میآمد و گاوصندوق را باز میكرد و صورت سفارشات را سوا میكرد و میگذاشت لای كاغذهای مخصوصی با تای مخصوص كه اسمش بارخانه بود و مشتریها غروب میآمدند پول میدادند، چك میدادند و میرفتند.
من هشت ماه بیشتر دوام نیاوردم، سخت بود. تكیهكلام حاجی این بود: پسرجون تجارت سنگ، دل سنگ میخواد، تو نداری. راست میگفت، نداشتم ولی تجربه جذابی بود. همه اینها را گفتم كه بگویم من توی آن هشت ماه یك چیزی یاد گرفتم. یك قطعه الماس فرض كن پنج قیراطی اگر ده میلیون تومان بود. یك الماس ده قیراطی بیست میلیون تومان نمیشد. مثل طلا نبود كه وزنش را ضرب در قیمت واحد كنی. الماس ده قیراطی كیلومترها با الماس پنج قیراطی و الماس دوازده قیراطی فرق داشت. هرچه وزن الماس بالا میرفت هرچه بیشتر قیراطها كنار هم قرار میگرفتند هرچه كربنهای میلیونها سال قبل اجتماعشان عظیمتر بود، موشكی قیمتش فرق میكرد و خریدار خودش را داشت. قصه ما آدمها همین است. ارزشمان به اجتماعمان است، به كنار هم بودنمان. خبر ساخت بیمارستان ده هزار تخته خوابی چینی در ده روز همینطوریاش به خودی خود خبر هوشربایی است. بیهیچ مقدمه و موخرهای. این خبر از لحظه شنیدنش تا دیروز كه افتتاح شد فكر نیم ساعت قبل از خواب من بود. چند تا مهندس چند تا لولهكش چند تا برقكار، چندهزار متر كاشی. چند تن بتن؟ محاسباتش چند روزه؟ نقشهاش؟ و برای هركدامشان حتما جوابی هست و من ندارم. توی این ده روز كسی با كسی سر این پروژه دعوایش نشده؟ غرنزده؟ زیرآب همكارش را نزده؟ مرخصی ساعتی نخواسته؟ شام جایی دعوت نبوده؟ بوده؟ خرده الماسهای كوچولو چند نفر بودند كه دل یكدله كردند و یكی شدند و یك الماس گنده دههزار تختخوابی درست كردند؟ آن مغناطیس باهم بودن آن كشش كارجمعی آن تصمیمی كه ما بهش میگوییم یاعلی گفتن و كمر همت بستن را انگار ما فقط داعیهاش را داریم و دیگران عملش میكنند. روده درازی كردم. ببخشید. راستی از آزادراه تهران شمال، از مصلای تهران، از آنهمه تابلوی زرد توی جادههایمان وسط بیابان خدا كه: محل احداث فلان، چه خبر؟