printlogo


روایت‌های یک مادر کتاب باز
لکه‌لکه حکایت
سمیه‌سادات حسینی / نویسنده

  «مامااااان! چه بلایی سر این کتاب آوردی؟!»
صدای دخترک بود که موقع خوراکی برداشتن از توی یخچال، از بالای سر من که روی چهارپایه نشسته بودم و غرق کتابِ پیش رویم بودم، سرک کشیده بود. 
جلد کتاب را نشانش دادم: «کتاب آشپزیه. اولین و آخرین کتاب آشپزی که توی عمرم خریدم.»
با حسی شبیه چندش به جلد مقوایی ساده کتاب و چاپ ابتدایی‌اش و لکه‌های فراوان روی تمام کتاب نگاه کرد و بدون گرفتنِ آن، گفت: «خیلی قدیمیه. آره؟!»
گفتم: «خیلی! اینو وقتی هفده هجده ساله بودم، با پول عیدی‌هام از نمایشگاه کتاب خریدم. پولم به اون کتاب معروفای آشپزی نرسید. ولی از این نسرین‌خانمم خیلی چیزا یاد گرفتم.»
گفت: «آخه اینجوری یاد می‌گیرن؟ کتابو خوندی یا پختی؟!»
راست می‌گفت. 
کتاب کهنه و نامرغوب آشپزی‌ام، پر از انواع لکه‌های مواد خوراکی بود. 
خندیدم. گفتم: «قدیما علما یه رسمی داشتن. کتابا رو حاشیه‌نویسی می‌کردن. اگه درباره متن کتاب، نظری داشتن، حاشیه کتاب می‌نوشتن. حالا منم این کتابو حاشیه‌نویسی کردم.»
دخترک چشم‌هایش را گرد کرد و غبغبش را داد بیرون و گفت: «واع! مامان خوبی؟! با این لکه‌ها چیزی نوشتی؟!»
گفتم: «آره. نگاه کن! این صفحه که داره روش درست‌کردن خامه پفی برای کیک یاد می‌ده، با این لکه‌های خامه نوشتم: البته درست‌کردن خامه برای یک دختر هجده‌ساله که همزن برقی ندارد، خیلی کار سختی است و زود خسته می‌شود!»
دخترک خندید: «ماماااان! شوخیت گرفته؟!»
گفتم: «نه باور کن! خیلی‌ام جدی‌ام! وقتی برای اولین‌بار از روی این کتاب خواستم خامه درست کنم، خسته شدم و نصفه ولش کردم و همینجوری خامه چرب و فرم‌نگرفته رو مالیدم به کیک. کیک تولد خاله‌کوچیکه‌ات بود. جات خالی از بس چرب و خیس شده بود، همه‌مون حالمون بد شد و دل‌درد گرفتیم!»
دخترک غش‌غش خندید. دوباره ورق زدم: «اینجا رو ببین. این لکه چاییه!»
دخترک خم شد و نگاه کرد: «این که صفحه روش پخت قیمه‌س. چایی چیکار می‌کنه اینجا؟!»
گفتم: «آها! حکایت این لکه اینه که می‌خواستم برای بار اول قیمه درست کنم. همه مواد رو طبق دستور ریختم. بعد دیدم رنگ قیمه‌های مامانی نشده هنوز. یادم افتاد چایی رنگش سرخ و خوشرنگه. قوری چایی صبحانه رو آوردم خالی کردم توی خورشت! برای همین با این لکه اینجا نوشتم: برای ایجاد رنگ غذاهای قرمز، می‌توان از چایی استفاده کرد‌. خیلی هم خوشرنگ می‌شود. فقط زیاد نریزید که ممکن است تلخ شود!»
دخترک دیگر کف آشپزخانه ریسه رفته بود از خنده: «ماماااان! پس همینه هرچی من اسلایم درست می‌کنم، فقط یه‌کم غر می‌زنی، ولی می‌ذاری کارمو بکنم!»
کتاب را از دستم گرفت و ورق زد: «این لکه‌های کوچیک زرد چیه؟!»
کمی فکر کردم. صفحه شیرینی بادامی بود. گفتم: «آها یادم اومد. اون روز باد می‌اومد. پنجره‌ام باز بود چون کولرمون خراب بود. منم داشتم خمیر شیرینی رو که زعفرون داشت، ورز می‌دادم. هی باد می‌زد صفحه کتابو ورق می‌زد. منم با دست زعفرونی هی می‌گشتم ورق درست رو پیدا می‌کردم.»
«وای! عجب کتاب کثیفیه پس!»
گفتم: «آره. ولی دیدی گفتم این لکه‌ها حاشیه نویسی داره؟!»
گفت: «آره. انگار کلی قصه نوشتی کنار کتاب.»
لبخند زدم: «اوهوم! هر لکه، یه داستان داره.»
داستان زندگی بود که حاشیه کتاب آشپزی نوشته می‌شد. هر زنی روزهای اول آشپزی‌اش را کنج این کتاب حکایت می‌کرد. مثلا اینکه سال‌های اول ازدواج سراغ غذاهای ارزان کتاب می‌رفته. یا اینکه کِی اولین غذای جدیدش را درست کرده. غذایی که مادر و مادربزرگ درستش نمی‌کرده‌اند و حتی اسمش را نمی‌دانسته‌اند. حکایت غذاهایی که خوب از آب درنیامده و بابتش خجالت نصیب آشپزِ داستان شده... کتاب عزیزی بود کتاب کهنه کثیفم...
دخترک که داشت کتاب را ورق می‌زد، رسید به یک صفحه کاملا تمیز. گفت: «معلومه این غذا رو اصلا درست نکردی. صفحه‌ش هیچ لکه‌ای نداره.»
نگاهی به صفحه انداختم. گفتم: «اتفاقا این یه داستان خیلی مفصل داره. ولی بعدا برات می‌گم. الان می‌خوام تا نی‌نی خوابه، یه نگاهی به دستورهای شیرینی عیدش بندازم.»
«الان که همه‌چی توی اینترنت پیدا می‌شه مامان.»
سرم را روی کتاب خم کردم و گفتم: «درسته. اما این کتاب شیرینی‌هاش شیرین‌تره. چون قصه داره.»