printlogo


غرغرهای ویراستارباشی
ویرایش با عشق
فهیمه اسماعیلی / ویراستار

 روزهای اول تولد علی، با همان سرعتی كه قبل از تولدش با واژه‌ها سروكله می‌زدم و تق‌تق صدای صفحه‌كلید لپ‌تاپ در اتاق می‌پیچید، مشغول ویرایش شدم. من كه روزهای پیش از تولد نوزادم نگران بودم با تولد او كارم را از دست بدهم و مجبور شوم از علایقم چشم بپوشم، خرسند و امیدوار شده بودم كه مادرشدنم خللی در كارم وارد نكرده است؛ اصلاً باورم نمی‌شد با وجود طفل تازه متولدشده‌ام بتوانم حتی یك صفحه ویرایش كنم و متنی را پیراسته!
پسركم روزهای اول بیشتر می‌خوابید و كمتر بیدار بود. به‌مرور هرقدر ساعت خوابیدنش كم می‌شد هوشیاری‌اش به فعالیت‌هایی كه انجام می‌دادم، بیشتر شد. كم‌كم علی بزرگ‌تر شد و توانست از پاهایم بگیرد و قدش را بلند كند و دست بیندازد به صفحه‌كلید لپ‌تاپ، ابزار اصلی كارم. البته من هم كم نیاوردم و شدم مصداق آن ضرب‌المثل معروف كه «نیاز، مادر اختراعات بشر است.» كم‌كم یاد گرفتم چطور ساعت كارم را با ساعت خواب پسرك تنظیم كنم. اما مشكل اینجا بود كه ماه‌به‌ماه ساعت خواب پسرك كمتر شد. حالا دیگر میزان خواب علی یازده‌ماهه در طول شبانه‌روز به‌مراتب كمتر از روزهای اول تولدش شده و بالطبع ساعت‌های كاركردن من نیز با كاهش مواجه شده است. باید بگویم میزان كار من در طول روز با خواب علی رابطه مستقیم دارد.  من اما هنوز كم نیاورده‌ام. شب‌ها بعد از تلاش برای خواباندن این كوچك‌پسر، تازه كارم را شروع می‌كنم. وقتی همه خوابیده‌اند در تاریكی لپ‌تاپ را روشن و سروكله زدن با واژگان را از سر می‌گیرم. خدا را شكر با مجموعه‌ای همكاری می‌كنم كه مسوولانش به تولید مصرف‌كننده محتوا (بخوانید فرزندآوری و ازدیاد نسل) به‌اندازه تولید محتوا اهمیت می‌دهند و تاكنون درباره تأخیرهایم در تحویل‌دادن كار ویراسته با هم به مشكل برنخورده‌ایم؛ وگرنه ممكن بود شب‌بیداری‌هایم هم فایده‌ای نداشته باشد!
این بار نه آمده‌ام غر بزنم، نه قصد دارم نكته درست‌نویسی تپلی عرض كنم و نه می‌خواهم زیرآب نویسنده‌ای را بزنم كه مشغول ویرایش كتابش هستم. فقط خواستم بگویم برای رسیدن به علایقت گاهی باید بجنگی! با خواب‌آلودگی، با خستگی، با میل عجیب به بالاپایین‌كردن پست‌های اینستاگرام و توییتر و... گاهی ممكن است خانه‌ات جارونزده و گردگیری‌نشده بماند و از كارهای روزمره‌ات عقب بمانی؛ اما نیرویی تو را هل می‌دهد تا همین كارهای همیشگی هم روی زمین نماند. بعد، شب كه خسته از خواندن و ویرایش سرت را روی بالش می‌گذاری، با خودت فكر می‌كنی كه فقط یك چیز می‌تواند تو را روی دور تند زندگی قرار دهد و هنوز راضی باشی: عشق!