printlogo


غول بزرگ مهربان
هدی برهانی / آموزگار

 نمایشگاه كتاب مدرسه به روز آخر خودش رسیده بود و مادرها آخرین بازدیدكنندگان بودند. عده‌ای از مادرها كتاب بود كه تند و تند توی سبد خریدشان می‌گذاشتند و عده‌ای دیگر هم با جدیت مقابل تقاضاهای بی‌شمار بچه‌ها مقاومت می‌كردند. من هم خسته و كوفته بعد از یك هفته كار سخت و سر و كله زدن با بچه‌ها یك گوشه سالن كتابخانه روی یك صندلی چوبی زهوار دررفته نشسته بودم و گاه گاهی هم بی‌هوا و ناخواسته پلك‌هایم روی هم می‌افتاد. در همین حال خواب و بیداری بودم كه مادر مهدیه را مقابلم دیدم. با یك لبخند گرم و كشدار گفت: خسته‌ای ها!!! من هم لبخند بی‌رمقی تحویلش دادم و گفتم: خیلی زیاد! تعارف كرد تا با ماشین او به خانه برویم. خانه‌های ما دو تا كوچه با هم فاصله داشت. من هم كه از خستگی دیگر توانی برایم نمانده بود بی‌درنگ پذیرفتم! به قول معروف تا تنور داغ بود چسباندم.
از مدرسه خارج شدیم. مامان مهدیه یك رنو پی‌كی نقره‌ای رنگ داشت كه اسمش را «جیمبو» گذاشته بودند. جیمبو اگرچه گلگیرش خوردگی داشت، ولی مثل یك غزال چابك توی اتوبان ویراژ می‌داد. سوار جیمبو شدیم و به سمت خانه راه افتادیم. هنوز از خیابان مدرسه خارج نشده بودیم كه مادر مهدیه سر صحبت را باز كرد. می‌گفت در جوانی خیلی اهل كتاب‌خوانی بوده و شب‌ها بدون كتاب خوابش نمی‌برده. از كتاب‌هایش گفت و از این‌كه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» چقدر برایش محبوب بوده است. می‌گفت اگر دردسرهای بچه‌داری اجازه دهد دوست دارد به روزهای اوجش بازگردد.
برای این‌كه مهدیه را هم در صحبت‌ها مشاركت دهم از او خواستم تا كیسه كتاب‌های خریداری شده را باز كند و یكی یكی عنوان‌ها را برایم بخواند. سه كتاب اول مجموعه داستان بودند. كتاب‌هایی كه معلوم بود سلیقه مادر در انتخابشان سهم بیشتری داشته. كتاب آخر اما با بقیه كتاب‌ها متفاوت بود. «غول بزرگ مهربان» نوشته رولد دال. با شنیدن اسم كتاب لب‌هایم مثل آدامس كش آمد و شروع كردم به خندیدن. مادر مهدیه كه من را لبخند زنان می‌دید گفت: «این كتاب رو به اصرار مهدیه جون خریدیم! از اسمش خوشش اومده! من هم موافقت كردم. چون یه زمانی عاشق این كتاب بودم. خصوصا آنجایی كه غول‌ها فرابس‌كاتل‌ها را سر می‌كشیدند! من؟ من پرت شده بودم به پانزده سال پیش وقتی اولین كلمه‌ای را كه نمی‌توانستم از روی آن بخوانم پیدا كرده بودم. «فرابس‌كاتل». نوشابه محبوب غول‌ها. مهدیه را بخاطر انتخابش تحسین كردم. به خاطر این‌كه محبوب‌ترین كتاب دوران نوجوانی من را برای خواندن خریده بود. من و مادر مهدیه و مهدیه خیلی خوشبخت بودیم. ما نوجوان‌هایی بودیم كه غول بزرگ مهربان را داشتیم. ما می‌توانستیم در سرزمینی كه وجود نداشت گشت بزنیم و با غول‌هایی كه وجود نداشتند دوست شویم و با مهربان‌ترین‌شان فرابس‌كاتل بخوریم. شاید هم دارم اشتباه می‌كنم و آنها وجود داشتند. یك جایی درست گوشه قلبمان، همان‌جایی كه طعم وانیل و خامه و تمشك می‌داد.