مروری سریع بر رمان «كسی در آینه»
درگیری با آینـــــه اتاق
نجمه نیلیپور / روزنامهنگار
«كسیدر آینه»، رمانی است نوجوانانه، در حوزه دفاع مقدس... حوزهای كه با وجود آنكه سالهاست نویسندگان و راویان متعددی در آن قلم زدهاند، اما همچنان جاهای خالی و نقطه چینهای فراوانی دارد كه نیاز به پر كردن آنها با كلمات و داستانهای خلاقانه و پر رنگ كردن خطوط اصلی دارند. حوزهای مقدس كه همچنان به دفاع با قلم نیازمند است.
كلیشهای شدن داستانها و روایتگری آنها یكیاز آفتهایی است كه به جان درخت ادبیات دفاع مقدس افتاده و آنچنان پیش رفته كه ریشههای این درخت را نیز درگیر خود كرده و به نظر میرسد این آفت، كتابهای رده سنی نوجوان را تحت تأثیر بیشتری قرار داده است. ردهای كه قطعا نیاز به توجه افزونتری برای دادن تغذیه روحی دارند و ما روز به روز از آن غافلتر میشویم. غفلتی كه جبهه مقابل به خوبی از آن آگاه و با تمام توان و ظرفیت خود به دنبال بهره برداری از این شرایط است.
«كسی در آینه» قهرمانی هفده ساله به نام راضیه دارد. راضیه با مادربزرگ، خواهر و برادرش زندگی میكند. او كه همیشه از نبود والدینش به دلیل كار بیرون از خانه، شاكی است، در طول داستان ناگهان درگیر آینه اتاقش میشود. از طرفی مادربزرگ سالهاست منتظر پسرش، یعنی دایی راضیه است. همه میگویند شهید شده اما مادربزرگ این را قبول ندارد.
مادربزرگ سالهاست منتظر است كه از پسر مفقودالاثرش خبری بیاید و برای تسلای دلش هر روز برای بچهها قصه دایی بهروز را میگفته. اما در طول داستان اتفاقاتی میافتد كه متوجه میشویم مادربزرگ تصمیم گرفته دیگر برای كسی قصه نگوید و این تصمیم راضیه را بسیار ناراحت و نگران میكند.
اما كمی هم بگوییم از درگیری راضیه با آینه؛ آیینه راه ارتباطی است كه از طریق آن، راضیه با دایی شهیدش ارتباط برقرار میكند. در این داستان آینه به مثابه گوی زمان، شخصیتهای داستان را به هم میرساند و راضیه از این طریق پیگیر احوال دایی شهیدش میشود. اگر بخواهیم با نگاهی نقادانه به داستان نگاه كنیم واقعیت آن است كه موضوع داستان و روایت آن به نحوی است كه مخاطب نوجوان به سختی میتواند با قهرمان همذاتپنداری كرده و با او همراه شود. اتفاقات داستان جایی میان خیال و واقعیت به صورت پی در پی و بدون وقفه در حال انجام هستند تا جایی كه گاه مخاطب را آنچنان سردرگم میكند كه مجبور به بازگشت چشمی و متنی روی داستان میشود، تا حدی كه زمان وقوع داستان را گم میكند و قادر نیست مرز بین واقعیت و خیال را بیابد.
بیایید با هم قسمتی از كتاب را بخوانیم: «راضیه از كنار قفسه كتاب عقبتر میرود. او هنوز احساس میكند، آنچه میبیند و میشنود، خیال است. راضیه به طرف آینه میرود و میگوید: دایی تو آنجایی؟ دایی در درون آینه به راضیه لبخند میزند. راضیه خوشحال است. وقتی نگاهش دوباره به چشمهای آبی رنگ دایی بهروز میافتد، دست دایی از توی آینه روی پیشانی راضیه مینشیند، و تب و سر درد راضیه از وجودش دور میشود.»
كلافگی و سردرگمی شخصیت اول داستان در خیال یا واقعیت بودن حوادث، مخاطب را نیز درگیر خود میكند و به نظر میرسد خواننده نوجوان این كتاب، باید خیلی اهل فضل و كتابخوان باشد كه بتواند كتاب را به آخر برساند. ضمن اینكه انتشارات آستان قدس رضوی یا همان به نشر و طراح كتاب هم هیچ تلاشی برای بهبود خواندن این كتاب نكردهاند. نه به لحاظ تصویری و نه به لحاظ صفحه بندی و ردیف كردن كلمات داستان در كنار یكدیگر. آقای حسن احمدی در این كتاب كوشیده تا راوی متفاوتی باشد از دفاع مقدس و با تركیب خیال و واقعیت كشش داستانی ایجاد کند. ولی به عقیده نگارنده نه تنها در این امر موفق نبوده كه مانع پیشرفت داستان هم بوده است. با توجه به اینكه دفاع مقدس مسألهای است كه در حدود سیواندی سال پیش رخ داده و قطعا نوجوانان دهه هشتاد و نود هیچ ذهنیتی از آن هشت سال قهرمانی و دفاع نداشته و ندارند، غیر از تصوری كه نوشتهها، فیلمها و داستانها برایشان به وجود میآورند؛ همین امر، وظیفه ما را به عنوان راویان آن دفاع، سنگینتر خواهد كرد. به هر ترتیب «كسی در آینه» جزء گنجینه رمان نوجوان انتشارات «به نشر» در 48 صفحه به ثبت رسیده و تلاش كرده تا قسمت كوچكی از مسائل مربوط به مادران شهدا و خانوادههایشان را با یاری كلمات به تصویر بكشاند. قسمتی از این كتاب را با هم بخوانیم:
مادربزرگ با صدای بلند، طوری كه راضیه بشنود، میگوید: همیشه همین طور بود. زود تصمیمش عوض میشد.
- چه كسی مادربزرگ؟
دایی بهروزت! راستی، وقتی به اتاق تو آمد، چه گفت؟
- كی؟
چند روز پیش بود. صبح بعد از نماز سر و كلهاش پیدا شد.
- دایی؟
پس كی؟ حواست كجاست؟ جز دایی كس دیگری هم مگر هست.
- دایی كه نیست؟!
ولی آمده بود. آمد به اتاق تو
راضیه فكر میكرد: دایی گفت كسی از آمدنش خبر ندارد!
ولی مادربزرگ! دایی پیش من نبود. سالهاست دایی را ندیدهام.