پس از دستگیری
فاطمه شیخعلیزاده
آنچه گذشت: پیرزنی كه فرزندان و نوههایش او را مامانناز صدا میزدند، دو ماه قبل یكدفعه غیبش زده. دخترش فروغ كه سعی میكرد ردی از مادرش پیدا كند ناگهان خودش هم ناپدید شد. ریحانه دختر فروغ به كمك پدر، همسر و داییاش به نام منصور دنبال مادر و مادربزرگش میگردند.
منصور در كلانتری مشغول توضیح دادن اختلاف قدیمی خود با برادرش است. برادری كه از چند سال قبل در كانادا زندگی میكند. از سوی دیگر ریحانه و روزبه برگهای پیدا كردند كه در آن نوشته شده بود، مادرشان برنمیگردد.
«من رو كشوندین اینجا كه قصه حسین كرد شبستری بگم؟ الان موضوع اصلی كدومه؟ دعوای من با برادرم یا گم شدن مادر و خواهرم؟»
منصور ایستاده بود و سرهنگ به او زل زده بود.
منصور كف دستانش را به هم میزد انگار دارد آرد میتكاند: «برادرم برایم مرده. تموم شده. تموم.»
سرهنگ به او هشدار داد كه موظف است به تمام سوالات پلیس پاسخ دهد.
منصور نشست. پرههای بینی گوشتالودش باز و بسته میشد. چشمانش را بست و نفس عمیقی كشید و گفت: «آقاجان ملاك بود. تا دلتون بخواد زمین داشت و خونه و باغ. می گفت اون وقتا این زمینا ارزشی نداشته. میخریده و روی سند اونا وام میگرفته. هرازگاهی سر و كله شهرداری پیدا میشد و میگفت فلان زمین رو به فلان قیمت بفروشید. بعد هم وسط زمینی كه ما نمیدونستیم تا اون زمان وجود داشته، یه مركز تجاری سبز میشد و بالا میرفت یا یه پاركینگ طبقاتی جا خوش میكرد. پدر خدابیامرزم برای خودش بیاوبرویی داشت. اما برادرم سیرمانی نداشت. سر همین هم هیچوقت با هم میانه خوبی نداشتیم.»
پوزخند تلخی گوشه لبش بود: «اگر هم میخواست بیصدا بشینه، زنش هیزم میریخت توی آتیش طمعش. آخرین بار هم سر همین دعوامون بالا گرفت.»
سرهنگ گفت: «سر خانم برادرتون؟»
- نه سر طمع برادرم. آقاجان ناخوش بود. گوشش درست نمیشنید. بداخلاق شده بود. دكترها میگفتن علائم شروع آلزایمر رو داره. درست هم میگفتن. دیگه بازار نمیرفت. چند دهانه مغازه در بازار پلاستیكفروشا داشت. همه را اجاره داد و قرار شد اجارهها را تقسیم كنیم. اما برادرم گربه میرقصوند. مثل شیطان رفته بود توی جلد مادرم و میگفت لااقل دو تا از بهترین مغازهها باید به نامش بشه. برای خودش حساب و كتاب به هم میبافت. میگفت فلان موقع وام گرفتم و خرج مغازهها كردم و برای همین حق منه كه در ازای اون، مغازهها رو به نامم كنید. ما كه نه وامی دیده بودیم و نه پسدادنی.»
یك نفر در را باز كرد و داخل اتاق آمد و چیزی در گوش سرهنگ گفت. سرهنگ گفت الان تمام میشود.
بعد رو به منصور گفت: برید سر اصل مطلب.
منصور گفت: یك روز وسط بازار جلوش رو گرفتم. نصیر خیلی دلش میخواست آبروداری كنه. نمیخواست جلال و جبروت توخالیاش شكسته بشه جلوی مستاجرا و كارگرا. ولی من خونم به جوش اومده بود. میخواست من رو بكشونه توی مغازش. اما من داد میزدم و میگفتم مثل دختربچهها پشت مادرم پنهان نشه. اون شب وقتی رسیدم خونه زنم گفت كه مادرم زنگ زده و گفته برم خونهشون. میدونستم كه ماجرا از كجا آب میخوره. رفتم خونه مادرم. نصیر هم اونجا بود. من رو كه دید سمتم هجوم آورد. مادرم جیغ میزد و پدرم عصایش را میكوبید زمین. گفتم بذارید ببینم چه غلطی میخواد كنه. بهش گفتم تو اگه وجود داشتی كه زنت آدم حسابت میكرد. نصیر همیشه با زنش مشكل داشت. زنش براش تره هم خرد نمیكرد. براش گرون تمام شد كه مشكلش را توی روش زدم. اون روز هیچ حرف درست حسابی نزدیم. همدیگر رو فحشكش كردیم. اما از اون به بعد دیگه شدیم جن و بسما...حتی وقتی آقاجان مرد، در مراسمش یك طوری میرفتیم و میاومدیم كه همدیگر رو نبینیم. بعد هم كه نصیر رفت و دیگه ندیدمش.»
سرهنگ از او خواست فهرستی از اموال پدرش تهیه كند. منصور پرسید این سوالها چه ربطی به گم شدن مادر و خواهرش دارد و سرهنگ باز هم جوابی نداد. گفت پرونده میرود دادسرا. شاید آنجا بازپرس لازم بداند همه اینها در پرونده باشد.
منصور از كلانتری خارج شد. روزبه و ریحانه داخل آمدند كه ماجرای نامه را ضمیمه پرونده كنند. همان نامهای كه انگار میخواست آب پاكی را روی دست آنها بریزد.
اما ده دقیقه نشده بود كه منصور برگشت. قیافهاش مثل كسانی بود كه از كره دیگری آمدهاند و به هیچ زبان زنده زمین آشنا نیستند. اصواتی از دهانش خارج میشد: «پسرم، پزشك، طرح، بیمارستان كرمانشاه.»
یكدفعه حالت تشنج پیدا كرد. خرخر میكرد و دست و پایش بیاراده به اطراف بدنش پرت میشد. ولو شده بود كف كلانتری.
ریحانه بالای سرش نشسته بود و توی صورتش میزد و صدایش میكرد. روزبه زیر سرش را گرفته بود.
مردم به اورژانس زنگ زدند.
موبایل منصور باز داشت زنگ میخورد. روزبه جواب داد. فقط گفت بله. بعد قطع كرد و تكیه داده بود به دیوار. دستش را گذاشت روی گلویش و انگار به سختی نفس میكشید. چشمهایش بسته بود و هرچه ریحانه صدایش میزد انگار نمیشنید.
ریحانه میكوبید تخت سینهاش و گریه میكرد. روزبه چشمهایش را باز كرد و زنش را هل داد. یك راست رفت در اتاق رئیس كلانتری.
سرباز به روزبه میگفت صبر كند. روزبه گوشش بدهكار نبود.
در چارچوب در ایستاد و گفت: «به عموم گفتن كه یه نفر سر پسرش رو بریده. جسدش توی پاركینگ بیمارستان محل كارش هست.»
روزبه این را گفت و نشست روی صندلی و سرش را میان دستانش گرفت.
سرهنگ از جایش بلند شده بود و همه كسانی كه در اتاق بودند با دهان نیمهباز نگاهشان روی صورت همدیگر گرهخورده بود.