printlogo


مروری بر رمان تاریخی «خنجر سپید شب»
داستان متفاوت یک آقازاده اموی
زینب آزاد / روزنامه‌نگار

اغلب اوقات همسو شدن با موقعیت و اساسا تغییر، سخت است. این‌كه مسیر طی شده تا اكنون را رها كنی و تبعیت محض را در مسیر نو برگزینی، جگر شیر می‌خواهد و حمایت آفریدگار می‌طلبد و لا غیر. «محمد» اینچنین عمل كرد، راه را به چاه ترجیح‌داد. نه از سر اجبار بلكه از روی فطرت پاك. 
مسلم ناصری در آخرین كتاب منتشر شده خود سراغ داستانی گمشده در تاریخ رفته و در قالب رمانی شیرین و روان از آن پرده‌برداری كرده است. رایحه «من كنت مولا فهذا علی مولا» در اوایل زندگی محمد به مشام می‌رسد، اما تلخی سقیفه آن را ناگوار می‌سازد. این آغاز اتفاقاتی است كه در بطن تاریخی خود پرورانده و تا كنون از نظر نویسندگان پنهان مانده است.
محمد ابن هشیم ابی حذیفه، برادرزاده هندجگرخوار، به خلاف پیشینیانش كه مرید و سینه چاك امویان بودند، از محبان و مریدان مولا علی(ع) است. او كه در خفقان شكنجه‌ها و آزاردادن‌های تازه مسلمانان به دست امویان، در دورانی كه مهاجران به حبشه پناه برده بودند، چشم به جهان گشود، كودكی را در جوار پیامبر(ص) و همبازی شدن با اولاد مطهر ایشان گذراند و سال‌های سختی را در عمر كوتاه خود سپری كرد. وی در راه دفاع از حق و حقیقت، مبارزه را به باغ‌های وعده داده شده دنیا ارجح دانست‌ و آخرت خود را با شهادتش تضمین کرد.
این اثر كه براساس مستندات تاریخی به رشته تحریر درآمده است، دارای زاویه دید منحصر به فرد و مجذوب‌كننده‌ای است و رضایت مخاطب را تضمین می‌كند. نویسنده در سفر تاریخی‌اش به عصر خلفا، تا جایی كه ممكن است جزئیات را وارد سیر داستان كرده و برای تتمه كار، شخصیت‌هایی را خلق كرده است. این آفرینش ادبی خللی به اصل واقعه وارد‌نكرده و صرفا جنبه فنی دارد.
قرابت تبار و پسردایی معاویه بودن نه تنها حُسن نیست كه شرّ است و برای مقابله با او باید صبوری پیشه كرد و مبارزه نمود. طبیعتا در چنین شرایطی دشمنی كردن با هم‌خون خود دشوار است، اما محبت آل‌ا... آنچنان قدرتمند است كه موانع را از مسیر سعاتمندی برداشته و راه هموار می‌كند. 
نكته‌ای كه از نظر نویسنده از اهمیت چندانی برخوردار نبود، پرداخت به شخصیت عالم یهودی، ابوهریره مشهور است. این شخصیت كه از جُعّال خِبره حدیث بوده یكی از حریفان اصلی محمد به حساب می‌آمده است. مبارزات محمد با این قشر ظالم و فاسد حكومتی تا آنجایی پیش می‌رود كه در قیام مردم مصر علیه امویان نقش كلیدی را ایفا كرده كه سرانجامش به فرمانروایی و حكومت‌داری مصر ختم می‌شود و از پس آن صفین و جمل است كه در ركاب مولا امیرالمومنین مبارزات جانانه‌ای را به نمایش می‌گذارد.
تصویرسازی دو زن، مادر و همسر محمد در دو نقطه مقابل دنیاطلبی و آخرت گرایی، از مواردی است كه با دقت نظر پرداخت و بیان شده است. «سهله» كه آثار دنیاطلبی‌اش در رفتار و كردارش نمایان است و گاهی از اعمال محمد رنجیده خاطر می‌شود، درمقابل حبیبه‌ای قرار دارد كه در تمام مراحل در كنار محمد و شانه به شانه او حركت می‌كند. 
راوی در این اثر منحصر به یك شخصیت نیست. تقسیم روایت به دیالوگ شخصیت‌ها در فضای مكالمه رمان را به نمایشنامه‌ای شبیه كرده و اتفاقات را خیال انگیزتر جلوه می‌دهد.
معمولا داستان‌های تاریخی درون‌مایه مبارزه با ظلم دارند و بیان‌گر اثرگذاری یك فرد یا یك جریان، بر فكر و مشی گروهی برای مبارزه علیه استبداد سلطه‌گران هستند. در این اثر نویسنده، محمد را از دل تاریخ بیرون كشیده و با اندكی خیال آمیخته و شخصیتی را ساخته و پرداخته است كه حاضر به معاوضه هیچ امر دنیوی با تقوای خود نیست. نمونه‌اش را آن‌جا می‌خوانیم كه خطاب به پسر ابوبكر گفت: 
«زمانه عوض شده پسر ابوبكر. مگر نمی‌بینی مسابقه جمع‌آوری ثروت مدینه را گرفته است. همه می‌خواهند بیشتر داشته باشند. شاید تصمیم دارند نگه دارند تا گران‌تر شود. نمی‌دانی من در خانه خلیفه چه چیزها كه نمی‌بینم. این همه پول كه به مدینه می‌رسد همه را فریفته است.»
در آخرین تصویر این كتاب شاهد یك روایت ایرانی از یك واقعه تاریخی هستیم! نویسنده با الهام گرفتن از روایت رستم و سهراب در شاهنامه، روایت بخشش انگشتری محمد به همسرش را بیان می‌كند. خلاقیت در این بخش از روایت، باورپذیری آن را كاهش داده و عامدانه به مخاطب اطلاع می‌دهد كه این بخش ساختگی است و استناد تاریخی ندارد.
«خنجر سپید شب» علاوه بر این‌كه یك رمان مذهبی است، تاریخ را در 212 صفحه با زبان لین به مخاطب ارائه می‌دهد. در بخشی از كتاب، وصف مولا را از زبان محمد این‌گونه می‌خوانیم: « ــ ولی علی با همه فرق دارد. من هم شگفت‌زده شدم كه این چه تصمیمی است و چرا چنین میكند. دستور داده خرمای ینبع و نخلستان‌های دیگرش را بفروشند و سكه‌هایش را جمع كنند.
ــ پس چرا لباس‌های ساده می‌پوشد و...؟
پسر ابی حذیفه با شنیدن صدای گام‌هایی ساكت شد. همان‌طور كه سبد بزرگ خرما را خالی می‌كردند آهسته گفت:
 ــ گاهی كه او را می‌بینم گریه‌ام می‌گیرد. فقیرانه لباس می‌پوشد.
ــ حتما این كارش معنایی دارد.
 ــ خدا بهتر می‌داند.»