مروری بر كتاب «حكایت خوبان»
حكایت بابا رضا و خوبان
نویسنده:
رضا بابایی
انتشارات:
قبسات
144 صفحه
8000 تومان
نجمه نیلیپور / روزنامهنگار
بابا رضا از آن معلمهای سختگیر اما
تو دل برو بود؛ از آن معلمهایی كه سر كلاسش نفس نمیتوانستی بكشی، اما كلاسش آنقدر شیرین و جذاب بود كه هیچكدام از شاگردها حاضر نمیشدند حتی دقیقهای از كلاس را از دست بدهند. من خودم كلاس اول راهنمایی یا به عبارت امروزی كلاس ششم شاگرد بابا رضا بودم. یادم نمیرود دو هفتهای طول كشید كه من به جای بابا، آقا، بابا رضا را صدا بزنم. دقیقا همان خاطره تكراری كه همه بچههایی كه شاگرد پدر و مادرشان بودهاند، در دفتر خاطرات ذهنشان دارند.
بابا رضا چند ویژگی داشت؛ اول اینكه خیلی میخواند. مثل خیلی از ما كه الان هر وقت حتی یك دقیقه وقت خالی گیرمان بیاید، سریع رمز گوشی همراهمان را باز میكنیم و پیامهایمان را چك میكنیم، او هر وقت فرصتی پیدا میكرد یك كتاب دم دستش داشت، سریع باز میكرد و حتی چند سطری هم كه شده مطالعه میكرد.
همیشه سر كلاس میگفت: «بچهها هر آدمی فرصت یه بار زندگی كردن رو داره، ولی اگه همون آدم عادت به مطالعه داشته و داستان بخونه، به اندازه همه آدمهای داستانهایی كه خونده میتونه زندگی جدید، تجربه كنه، پس از من به شما نصیحت تا میتونید كتاب داستان بخونید؛ قصههای خوب برای بچههای خوب، قصههای صمد بهرنگی و مجلات داستانی بخونید، هر چی بخونید توی زندگی موفقترید.» بله... بابا رضا عادت داشت وقتی میرفت به قول بچهها «رو منبر» و از داستان خوانی میگفت دیگر كسی جلودارش نبود. یادم میآید یك وقتی كتابی را آورد سر كلاس و گفت: «امروز میخوام یه كتاب عالی و درجه یك بهتون معرفی كنم. این كتاب اسمش هست حكایت خوبان، به نظرتون خوبان كیا میتونن باشن؟» یكی دیگه از ویژگیهای بابا رضا معرفی كتابهای خوب به بچهها، البته با كلی شگرد بود. یكی از شگردهایش همین بود كه عنوان كتاب را میگفت و از بچهها در مورد موضوع كتاب سؤال میكرد. بچهها یكی یكی دست میگرفتند و هر كدام یك چیزی میگفتند. آقا در مورد پیامبرانه؟ آقا ما بگیم؟ در مورد آدمای معروفه. آقا فكر كنم در مورد شهدا باشه! نه آقا در مورد امامان است و همین موقع كه یكی از بچهها نزدیكترین جواب را میداد سریع بحث را متوقف میكرد. بابا رضا گفت: «بله، آفرین به علی، كه درستترین حدس رو زد. این كتاب مربوط به اهل بیت(ع) است. كتابی كه پره از قصههای معصومین كه هیچ وقت از خوندنش خسته نمیشین.» از دیگر ویژگیهای بابارضا این بود كه بعد از معرفی كتاب به یكی از بچههای خوش صدا و مسلط میگفت، قسمتی از كتاب را بخواند. «حسین امروز تو بخون» و حسین دو داستان كوتاه از حضرت علی(ع) خواند:
« ــ چه گفتی؟ برای قضاوت نزد من آمده ای؟
ـ بله. ــ من گمان میكردم تو مهمان منی. ــ چه فرقی میكند؟ آمده ام كه هم مهمان تو باشم و هم درباره من و شریكم قضاوت كنی. ــ نه؛ اگر برای قضا آمدهای، حرمت مهمان نداری. اگر برای غذا و مهمانی آمدهای، بر چشم من جای داری.» «شقههای گوشت را آویخته بود؛ جوری كه چشمها را بفریبد. علی نگاهی به گوشتهای شرحه شرحه كرد و گذشت. مرد قصاب، با لحنی مشتری پسند، گفت: ــ گوشت نمیخواهید یا امیرالمؤمنین؟ ــ نه. ــ تازه است. همین امروز قربانی كردهام. ــ پول ندارم. ــ گوشت را ببرید. پولش را بعدا بدهید. من صبر میكنم. ــ چرا تو برای پول صبر كنی؟ من برای خوردن صبر میكنم.»
بعد از اینكه خواندن حسین تمام شد، بابا رضا گفت: «بچهها این كتاب شامل داستانها و نقلقولهایی آموزنده از اهل بیت(علیهمالسلامه) كه آقای رضا بابایی نویسندهاش هستند، آقای بابایی یكی از اون نویسندههایی هستند كه در زمینههای مختلف مثل دینپژوهی، مولویشناسی، فلسفه و بسیاری از زمینههای فرهنگی و ادبی دیگه فعال هستند. من این كتاب رو به تعداد همه شما خریدم، یه هفته فرصت دارید اون رو بخونید، هفته دیگه سهشنبه، میخوام ازش یه مسابقه برگزار كنم، هر كس بالاترین نمره رو بگیره جایزهاش یه دست بازی شطرنج با خودمه.» بچهها كه هم از هدیه گرفتن كتاب و هم از جایزه مسابقه به وجد آمده بودند سریع كتابها را از دست حسین كه داشت یكییكی بینشان پخش میكرد میقاپیدند و شروع میكردند به خواندن. حالا 15 سال از آن روزها میگذرد و دیگر بابا رضا در بین ما نیست، اما یاد و خاطرهاش و تمام قصهها و كتابهایی كه برای ما به یادگار گذاشت، همیشه در دل و جان ما زنده و جاودانه خواهد ماند. شبهای قدر است، كتاب حكایت خوبان را بر میدارم و به نیت بابا رضا قسمتی از آن را میخوانم. «لبهای خونین و بیرمقش میجنبید. هر كس او را میدید، میخواست بداند كه در این دمهای آخر عمر، با خدای خود چه میگوید: سبحانا... میگوید یا ا... اكبر یا الحمدلله؟ صدای علی یك لحظه بلند شد؛ اما از ذكر خبری نبود. نام قاتلش را تكرار میكرد! حسن بن علی نزدیك رفت. مولا با صدایی كه همه شنیدند، گفت: پس از من مبادا شمشیر انتقام بركشید و به جان خلق خدا بیفتید. او را آزار ندهید. با او همان كنید كه با من كرد: یك ضربت، نه بیشتر.