دیار فراموششدگان درجنوب تهران، روستایی است که وحشت از مار و موش جزو روزمرگیهای مردم آن است
زندگی در «لهک» نیش خورده است
دخترها لباس گلگلی پوشیده و مادرها حنا به سرشان بسته بودند، دخترها بوی گل میدادند و مادرها بوی عطر. قند توی دل دخترها آب میشد، هیپچپچ میکردند و میخندیدند. زنها دیشب خوابشان نبرده بود، نشسته بودند به خمیرکردن و چانه گرفتن، هسته خرماها را درآورده بودند، دستشان را در کاسه آب برده بودند، با دست خیس، خرماها را گذاشته بودند لای خمیر و وردنه کشیده بودند و کلوچه خرمایی را چسبانده بودند به دل تنور. آتش، چشمشان را آب انداخته بود، با دنباله روسری چشم را خشک کرده بودند وخندیده و خندیده بودند. مردها بوی خاک نمیدادند، بوی علف تنشان رفته بود، به ترکهای دستشان کِرم مالیده و سر و ریش را صفا داده بودند. یقه پیراهنهای نو اذیتشان میکرد، یقهها هنوز آهار داشت و بوی نفتالین بقچه میداد. دخترها و پسرها زودتر نشسته بودند روی صندلیها، آفتاب چشم شان را زده بود و پوستشان را سوزانده بود. سینی خوراکیها داشت می آمد، داشت دست به دست میشد، بوی کلوچه همه جا را برداشته بود و ضعف به دل بچهها افتاده بود. زنها بوی کلوچه خرمایی میدادند، بوی هل و گلاب و زعفران. پول روی هم گذاشته بودند و آرد، تخممرغ و خرما خریده بودند و پارچها را پر کرده بودند از شربت؛ شربت پرتقالی تگری بود. مردها بنری بزرگ را با طناب از این سر به آن سر بسته بودند، باد افتاده بود زیر بنر و واژهها رفته بودند سمت آسمان. کلمات خوشآمد گفته بودند، مهمان نوازی کرده بودند و مهمانها پا گذاشته بودند روی چشم کلمهها.
آفتاب رسیده بود وسطهای آسمان، هوا گرم بود، کمر شهریور شکسته بود ولی خورشید زیر آسمانِ بیابر هل من مبارز گفته بود. ماشینهای پلاک دولتی بالاخره آمده بودند، زنها روی خاک آب پاشیده بودند و از دل خرابهها راه نمناک باز شده بود. کفشهاینو و واکس خورده بود به سر و صورت راه، آج کفشها روی راه شکل انداخته بود، عکس آجها از کنار خرابهها گذشته بود، از جلوی خانهها رد شده بود و رسیده بود کنار صندلیها. صدای صلوات آمده بود، بچهها توی دلشان صلوات فرستاده بودند، مردها آمین گفته بودند و اشک دویده بود توی چشم زنها. کلنگ آورده بودند، به دستهاش روبان صورتی بسته بودند و نوک تیزش وسط دایره گچی خورده بود به زمین. مسوولان بخشهای مختلف دور دایره گچی بودند، کلنگ زمین خورده و صورتها خندیده بود. آفتاب چشم خاله کبری را میزند، امروز نرفته است سرکار، حلیمه هم دندانپزشکی نرفته، زهرا هم خمیر نکرده هنوز، زنهای "لَهَک" ماندهاند روستا تا خاطرات روز کلنگزنی را بگویند، که بگویند دوسال پیش چه شد، که چه گفتند و چه شنیدند و چهها که ندیدند.
اشک روی مردمک چشم خاله کبری بازی میکند، خنده هم دویده به صورتش. بین گریه و خنده دو دل مانده او، یاد اسپندهای دود شده روز کلنگزنی و منقل کوچک برنجیاش افتاده، یاد آن همه قول، آن همه حس خوب. زهرا درست یادش مانده که لهکیها 19 شهریور97 لباسهای پلوخوریشان را از لای بقچهها درآوردند و ترگل و ورگل منتظر مسوولان ملی و محلی ماندند تا کلنگ ساخت50 خانه برایشان به زمین بخورد و درعرض پنج ماه که مصادف بود با دهه فجر، بار و بنهشان را جمع کنند و بروند به خانههای نوساز. خانههای روستای لهک خشت و گلی است، چهره خانهها کویری است و رنگ خاک دارد. خانههای لهک، لهیده است، مچاله است، توسری خورده و مفلوک است، یک سرپناهِ از سرِناچاری است؛ تن خانههای لهک و مردمش مدام می لرزد.
مسوولان سر قرار نیامدند
قرارشان شده بود چهارشنبه هفته بعد، 9 روز بعد از دوشنبه کلنگزنی. هر روز از این 9 روز 9000 امید در دل مردم جوانه زده بود و 9000 تصویر از خانههای جدید به ذهنشان آمده بود. لهکیها 160 نفری، جلوجلو رفتهبودند درخانههای نو، هرکدام به خودشان گفته بودند این همه که طاقت آوردیم، پنج ماه دیگر هم روی آن همه صبر و به خودشان تسلی داده بودند که روزگار بدبختی تمام شده. در این 9 روز هر کدام از آنها 9000 بار پیش خودشان حرفهای روز کلنگزنی را مرور کرده، کلمات را از صندوق حافظه بیرون کشیده بودند، آورده بودنشان نوک زبان و مزهمزهاش کرده بودند و آن وقت دلشان غنج رفته بود از آن همه خوشی. «از مسؤولان نهادها و دستگاههای اجرایی کشور درخواست دارم سفری به حاشیه شهرتهران داشته باشند و مردم را در کپرها و آلونکهایی ببینند که بیش از صدسال از عمرشان میگذرد و هر لحظه احتمال فروریختن سقف آنها بر سر مردم روستا میرود.» لهکیها این جملهها خوب یادشان مانده، یادشان است که چه لذتی از این کلمات برده بودند، که به خودشان گفته بودند بالاخره کسی یاد ما هست و آلونکهای ما از یاد نرفته. چهارشنبه صبح علیالطلوع جنبوجوش دوباره آمده بود به لهک، شهریور داشت تمام میشد و خشتهای امید لهک داشت روی هم چیده میشد. خاله کبری دوباره اسپند دود کرده بود، زهرا و زنهای جوان دوباره کلوچه پخته بودند، شربتها دوباره تگری بود، شیرینیهای دانمارکی را چیده بودند روی میز و همه آمده بودند کنار دایره گچی. باد میآمد، زمینهای خاکی گرد وخاک میکرد و غبار مینشست روی لباسهای پلوخوری. لهکیها چشمشان برق داشت و لبشان به خنده باز بود. آنها منتظر لودرها بودند، مرد و زن آماده بودند تا آستینها را بالا بزنند و اگر کارگرها کمک بخواهند یاعلی بگویند. 28 شهریور97 اما همهاش به انتظار گذشت. خنکی صبح تمام شده بود، آفتاب کوچیده بود وسطهای آسمان، وقت ناهار شده بود، از وقت ناهار گذشته بود، بوی عطر لباسها رفته بود، شربت لیمویی و پرتقالی گرم شده بود، کلوچهها از دهان افتاده بود، برق ناامیدی جهیده بود توی صورتها، کمرهای شق و رق خم شده بود،عدهای رفته بودند دراز بکشند، بچهها خسته شده بودند، زنها رفته بودند غذا گرم کنند و به خورد بچهها بدهند،عصر شده بود، لودرها نیامده بودند، خاله کبری هی اسپند ریخته بود و جانِ آتشش گرفته شده بود. شب شد، منقل خاله رفت سرجایش، لباسهای نو پیچیده شد لای بقچه و سنگینی یک روزِ پر از چشمانتظاری مثل سیلی خورد به صورت لهکیها. مسوولان آن چهارشنبه سرقرار نیامدند، چهارشنبههای بعد هم نیامدند، هیچ کدامشان حتی یادشان نماند که چهارشنبه روزی با لهکیها قرار داشتهاند، که مردم اینجا خانه میخواهند، که این خانهها که دارند خانه نیست، آلونک است، قتلگاه است. الان یک سال و 9 ماه است در روستای لهک اسلامشهر همه قول و قرارها فراموش شده است.
نفرین به باران
ریشههای لهک به زمان قاجار میرسد. قدیمیها میگویند لهک زمین اربابی بوده که جمعی رعیت رویش کار میکردهاند و بعد از انقلاب سفید، بخشی از زمینها از دست ارباب درآمده و به رعیت رسیده است. لهک جایی بوده که آبهای سطحی تهران به سمتش میآمده و آنجا تهنشین میشده و برای همین اسمش شده است لَهَک. لهک حالا اما جای لِردهای آبهای حیران تهران نیست، مثل قدیم چشمه جوشان هم ندارد ولی آب هنوز پیوندی ناگسستنی با لهک دارد. مردم روستا آب چاه میخورند، آب چاه هم به شوری میزند، همین آب وقتی پای بوتههای بامیه و گوجهفرنگی و بادمجان میرود لهکیهایی که نصفه کار روی زمینها کار می کنند محصولشان خوب میشود و آنهایی که هنوز رعیتاند و روی زمینها کارگری میکنند در فصل برداشت لااقل صاحب شغل میشوند.
رگ و ریشه مردم لهک هم به آب وصل است. اصالت این مردم سیستانی است که دیو خشکسالیِ سرزمین رستم آنها را دههها پیش از دیار اجدادیشان تاراند به سمت گلستان ولی سیل سال 72 این سامان که زندگی مردم را مثل پنبه حلاجی شده تکه تکه کرد آن را این بارکشاند به حاشیه تهران. بودن و نبودن آب برای این مردم درطول زمان هر دو دردسرساز بوده، حالا هم که این آب مینشیند در دل ابرهای بارور و بارانزا بازهم بساط شان را به هم میریزد. حلیمه دل نازک است و زود به گریه میافتد آنقدر که بغض، دیفتریوار راه گلویش را میبندد. حلیمه میخواهد بگوید وقتی هوا بارانی میشود و نخستین قطرههای باران میچکد روی سقفهای کاهگلی او چطور تنش میلرزد و همه فکر و ذکرش میشود گذاشتن هرچه کاسه و کوزه در خانه است زیر سوراخهای آبفشان. خانه حلیمه بوی نا میدهد، خانه زهرا هم بوی نا میدهد، خانه کبری و لیلا و بقیه آلونک های لهک هم همین بو را میدهد. زهرا میگوید باران که میبارد نمیدانیم شکر کنیم یا نفرین، بگوییم نعمت است یا نقمت، بگوییم خدایا شکر یا بگوییم خدایا بس است، دیگر...
جنگ با مار و موش
دیوارهای خانه حلیمه و ردیف همسایههایش از پشت شکم داده وعنقریب است بریزد. حلیمه میگوید بعضی از دیوارها آنچنان قاچ خورده که یک آدم درشت هیکل درسته در آن جا میشود. او وقتی بامیه میچیند و تره فرنگیها را دسته میکند و دستهایش قاچ قاچ میشود از شدت درد خواب از سرش میپرد و برای تسکین به همین دیوارها تکیه میدهد. بالای سرحلیمه و بقیه اهالی لهک اما چیزهایی هست که از دیوارهای شکسته خطرناکتر است. لیلا گوشه فرش کهنه ماشینی را بالا میآورد و تکهای که نیست را نشان میدهد و میگوید موش خورده است. موشهای لهک قلچماق و گردن کلفتاند، ازآن موشهای قهوهای درشت که گربهها را میترسانند. خانه این موشها توی سقف آلونکهای روستاست و شب که چراغها خاموش میشود رژه موشیشان شروع میشود. زهرا بچه شیر میدهد، هم بچه شیر میدهد و هم کشیک موشها را می کشد.
چند شب پیش موشی آمد و انگشت پای زهرا را گاز گرفت. جای سالم در رختخوابها و لباسهای بقچهای خانهها نیست و فاطمه کم مانده از این همه رنج دق کند. نرگس میدود و گوشی موبایلش را میآورد و عکسی را درشت میکند. عکس متعلق به یک مار است، یک مار باریک و بلند که لهکیها در یکی از خانهها گیرش انداخته و سرش را کوبیدهاند. جنگ با مار و موش در لهک جدی است، جنازه یک موش قهوهای لهشده هم به عنوان مغلوب این جنگ کنار پای ماست. زهرا دوباره یاد چهارشنبه دوسال پیش افتاده، یاد تبدیل آن همه امید به ناامیدی. او و بقیه اهالی هنوز سر قرارند اما آنهایی که قرار را فراموش کردهاند حتما به خاله کبری ومنقل اسپندش اصلا فکر نمیکنند. او میگوید: خانم جان! به خودم میگویم شاید ما گناه کبیره کردهایم که وضعمان این است.