رعایت نشدن پروتکلهای بهداشتی مشکل تازه بیمارانی است که از شهرهای دور و نزدیک به بیمارستان میلاد آمدهاند
درد با دردسر اضافه!
کرونا که به کشور آمد، عملهای جراحی غیراورژانسی ممنوع شد و تعدادی از درمانگاهها و مطبها غیرفعال شدند. بسیاری از پزشکان هم تصمیم گرفتند بیماری بستری نکنند، کار تا جایی پیشرفت که خیلی از بیمارستانها تنها بیماران کرونایی را بستری کردند. حالا اما بیش از چهارماه از ورود کرونا به کشور میگذرد و تعداد بستریها هم کمتر شدهاست. هرچند که ویروس همچنان وجود دارد و آمار ابتلا هم مانند روزهای اول بالاست.
حالا اما مطبها و حتی دندانپزشکان هم به شرط اجرای پروتکلهای سفت و سخت اجازه فعالیت دارند. پروتکلهایی که در همه آنها استفاده از ماسک، استفاده از مواد ضدعفونیکننده و توجه به فاصلهگذاری اجتماعی بهشدت توصیه شدهاست. از بیمارستان که صحبت میشود اما شرایط تغییر میکند و اجراشدن پروتکلهای بهداشتی، سختتر هم میشود، مخصوصا در شرایطی که بیماران با بیماریهای متفاوت و از شهرهای مختلف هم به بیمارستان مراجعه میکنند. ماسک و استفاده از مواد ضدعفونیکننده از موارد ابتدایی همه پروتکلهاست. پروتکلهای بهداشتی اما تا چه حد در بیمارستانها اجرایی میشود؟ چند روز پیش، علیرضا رئیسی، معاون بهداشت وزارت بهداشت و درمان گفتهبود که پروتکلهای وزارت بهداشت، باید اجرا شود
و تاکید کردهبود که وزارتخانه، بر اجرایی شدن پروتکلها، نظارت خواهدداشت. گزارشهای مردمی و میدانی ما اما خلاف این را ثابت میکند. اینطور که به نظر میآید، بسیاری از بیمارستانها با اجرا شدن پروتکلها میانهای ندارند. مشکلاتی که بر درد بیماران اضافه میکند تا جز بیماری خود، دلنگران ابتلا به بیماری کرونا هم باشند.
از تونل که بیرون میآییم، نور میزند توی چشم، اما بعد، چشمها عادت میکنند به نور. اولین چیزی که به چشم میخورد، تابلوی نارنجیرنگ است. تابلویی که روی آن نوشته شدهاست، اورژانس. تا چشم کار میکند، خودرو است و خودرو. حتی زیر تابلوی حمل با جرثقیل هم خودرو پارک کردهاند. درون برخی از خودروها یا در سایه بعضی دیگر، تکهپارچهای آویزان کردهاند، سر آدمها از لای پارچه بیرون زدهاست. یک خودرو با سرعت میراند و بعد درست جلوی اورژانس بهشدت ترمز میکند، صدای جیغ ترمز، سکوت را میشکاند، کمکبهیاری، ویلچیربهدست، میدود به سمت در خودرو و پیرمردی را از بیرون میآورد و روی ویلچیر مینشاند. پیرمرد با پوستی رنگ و رو پریده، چشم میاندازد به ساختمان خاکستری که در شیب جاده سرک کشیدهاست. اینجا بیمارستان میلاد تهران است.
منهای بهداشت، منهای ماسک
روبهروی در اورژانس، صف طولانی از مراجعین ایستادهاند. پشت میز سفیدرنگ، دو پرستار ایستادهاند. هر دو تندتند حرف میزنند و بیماران را راهنمایی میکنند تا به بخشی که باید خدمات بگیرند، بروند. هیچکدام از پرستاران ماسک به صورت ندارند. بیماران اما ماسک زدهاند. از پشت ماسک، خواسته خود را به پرستاران میگویند. پیرمردی، دفترچه به دست، چیزی میگوید، صدایش اما ضعیف است و شنیده نمیشود. مرد پرستار خم میشود به طرف دهان بیمار و از او میخواهد تا دوباره خواستهاش را بگوید، فاصلهشان کم میشود، حالا چشم در چشم هم دارند. صدای نفسهای پیرمرد هم قابل شنیدن است. پیرمرد حرفش را دوباره تکرار میکند، پرستار سر تکان میدهد و او را میفرستد تا پزشک اورژانس ویزیتش کند. پیرمرد در راهروی باریک، در صف طولانی میایستد به انتظار. بخش اورژانس تنها جایی نیست که کارکنانش، ماسک به صورت ندارند. دو پرستاران، در بخش تریاژ (یکی از بخشهای اورژانس که در آن، به بیماران اورژانسی با توجه به شدت وخامت و براساس اولویتبندیهای درمانی رسیدگی میشود) پایشان را روی پا انداختهاند و با هم حرف میزنند. چند تخت در این بخش خالی است. صدای خندهشان سالن را پر میکند. نیروی خدماتی بخش بدون ماسک و دستکش، جاروبهدست، وارد سالن میشود و تی میکشد روی زمین طوسیرنگ. بیماربری، با تخت بیمارستانی وارد بخش میشود، بیماربر هم ماسک
به صورت ندارد و دستکشی به دست نکردهاست. پسر جوان، روی تخت دراز کشیدهاست، مرد، پیچوتاب میخورد روی تخت. بیماربر، دستش را میگذارد روی شکم او و آرامش میکند. نگاه مرد، روی دستهای بدون دستکش بیماربر میماند.
پروتکلی که رعایت نمیشود
یک تابلوی بزرگ زردرنگ زدهاند روی دیوار: «تا اطلاع ثانوی ملاقات با بیماران بستری امکان ندارد.» در بخش جراحی یک بیمارستان باز است، میشود دم در ایستاد و سرک کشید به داخل بخش و یا نه، بدون هیچ دغدغهای راه افتاد و رفت داخل؛ درست شبیه به پسربچه سهچهارسالهای که میدود به داخل بخش و با تعجب نگاه میکند به پرستارانی که سرگرم کار خود هستند. هیچکسی حواسش به او نیست. پسربچه میخواهد به سمت یکی از اتاقها برود که مادرش میدود داخل بخش، او را بغل میکند و بیرون میآورد. یکی از پرستارها که متوجه حضور پسربچه شدهاست، نگاه میکند به لبخند شیطان پسربچه و برایش دست تکان میدهد. اثری از مایع ضدعفونیکننده در بیمارستان نیست. نه در بخش تصویربرداری، نه در کنار درهای ورودی بخشهای بستری، نه در بخشهای دیگر. تا چشم کار میکند، دیوار سفیدرنگ است و بس. جای میخ روی دیوار و یا مستطیل زردرنگی که نشان از یادگاری مایع ضدعفونیکننده هم باشد، وجود ندارد. اینجا همه با مایع ضدعفونیکننده غریبهاند.
چند ردیف صف طولانی سالن را پر کردهاست. زنان و مردان، با عصا و یا با ویلچر، داروبهدست، در فاصلههای نزدیک به هم، ایستادهاند جلوی در فلزی آسانسور. آسانسور که در طبقه همکف میایستد، نیروی انتظامات، 12-10 نفری را راه میدهد به درون آسانسور، روی آسانسور نوشتهاست: «ظرفیت آسانسور محدود است.» افراد درون آسانسور، چسبیده به هم، میایستند درون اتاقک تنگ. دو،خط کشیدهاند،جلوی دو باجه پذیرشهای نسخه داروخانه.چند دایره آبیرنگ هم درون همین خطوط کشیدهاند. دایرههایی که در فاصله 50سانتیمتری از هم قرار دارد. بیماران دفترچه به دست ایستادهاند درون دایرهها، با این حال تنشان به هم میخورد. جلوی بقیه باجه راهنمای دارو و بخش پذیرش داروهای دستساز، این خطهای زردرنگ و دایرهها هم وجود ندارد. جمعیت زیادی ایستادهاند در داروخانه بیمارستان و هیچ صندلیای دیده نمیشود.
در سالن بزرگ، دو ردیف 20تایی صندلی چیدهاند، صندلیهایی که روی آنها برچسبهای سبز و قرمز دیده میشود. بیماران اما حتی روی صندلیهای قرمزرنگ، صندلیهایی که به خاطر فاصلهگذاری اجتماعی نباید روی آنها نشست، هم نشستهاند. همه صندلیها پرند. سالن اینقدر شلوغ است که حتی خیلی از مراجعان ایستادهاند. عرق روی صورتشان نشستهاست. چند نفری خود را باد میزنند. اینجا هوا ندارد.
صفهای طولانی
زن جوان نشستهاست روی صندلی. روی پاهایش دختربچه دو سالهای خوابیده. زن، آرام بچه را باد میزند. روی صندلی دیگردختر بچه پنج، شش سالهاش با گوشی همراه بازی میکند. زن، چشم دوخته به صفحه گرد ساعت. حالا یک ساعتی میشود که منتظر است تا پزشک اطفال بیاید. او میگوید: «سه روز پیش برای امروز اینترنتی وقت گرفتم. حالا اما میگویند شاید پزشکت نیاید. دختر کوچکم سه روز است که بیمار شده.» زن نگاه نگرانش را میاندازد روی صورت ملتهب دختر کوچکش و با نوک انگشت عرق بچه را پاک میکند. صدای فریاد زنی سکوت سالن را میشکاند. زن داد میزند: «سه هفته؟ من مشکلی قلبی دارم، سه هفته نمیتوانم صبر کنم.» متصدی پذیرش چیزی میگوید و زن دوباره داد میزند: «سه هفته دیگر من نیستم... زودتر به من وقت بده. مشکل قلبی دارم.» بحث با متصدی پذیرش فایدهای ندارد. زن دست از پا درازتر برای سه هفته دیگر وقت ویزیت پزشک قلب میگیرد. او تنها کسی نیست که از طولانی بودن وقتش ناراحت است. زن میانسالی که روی صندلیهای انتظار اتاق سونوگرافی نشستهاست هم میگوید:«برای یک سونوگرافی ساده شکم و لگن، دو هفته منتظر شدم.»به گفته او، شده سونوگرافی باید از طرف درمانگاه این بیمارستان حتما نوشته شود و در غیر این صورت مورد تایید بخش سونوگرافی و دیگر بخشها نیست. او میگوید برای نوبتدهی پزشک هم دو هفته در صف انتظار بودهاست. برای انجام یک سونوگرافی ساده در این بیمارستان باید یک ماه منتظر ماند.
بیماران آواره
در الکترونیکی درمانگاه بیمارستان که باز میشود، حدود 20 نفری که روی سکو نشستهاند، سر میچرخانند به سمت در. سکو تنها جایی نیست که بیماران و همراهان بیمار آن را پر کردهاند. دو سه نیمکت حیاط کوچک و تمام چمنهای محوطه پر است. یک زن و دو مرد میانسال نشستهاند زیر سایه کوتاه درختچه. زن دلش پر است. تا از مشکلات بیمارستان دولتی میپرسیم، با لهجه شمالی شروع میکند به درددل کردن: «دیشب توی راه بودم، نوبت داشتیم برای پزشک زنان، حالا اما منتظر ماندهایم تا نوبتمان شود.» میگوید پنجاهودومین نفر است و پزشک هم تازه آمده. درون سالن پرتردد و شلوغ درمانگاه که هوایی هم ندارد، نمیتوانسته نفس بکشد، همین شده که پناه گرفتهاست زیر سایه کمرمق یک درختچه. زن جوان که از صدایش پیداست اهل لرستان است با تلفن حرف میزند: «میگویند چند قلم از داروها را ندارند و بعضی هم بیمه نیست.» زن میگوید که این تنها مشکلش نیست، این که داروهایش در این بیمارستان پیدا نمیشود و باید راهی داروخانههای دیگر شود. او هم مانند بسیاری از بیماران این بیمارستان از شهرهای دیگر آمده و اسکان اولین مشکلش است. برای این که بیمارش را در این بیمارستان بستری کند، دو شب است که در خیابان میخوابد. مشکلات دیگری هم دارد. یکی از آنها بوفه بیمارستان است: «آشپز بوفه، بدون دستکش و ماسک غذا سرو میکند. در شرایطی که کرونا هنوز شایع است و ما مجبوریم به بیمارستان بیاییم، رعایت بهداشت حرف اول را میزند، اما بوفه این بیمارستان بهداشت را رعایت نمیکند.»