printlogo


چای خوردن با شیطان...
حامد عسکری روزنامه‌نگار


  ده هزار تومنی را دو روز پیش از پدرش پول تو‌جیبی گرفته بود. مچاله و عرق كرده گذاشت روی پیشخوان عطاری و قرص‌ها را گرفت. توی یك پاكت كوچك كاغذی. چشم‌هایش دو دو می‌زد و خدا رحم كرد وقت گرفتن پاكت قرص‌ها پیرمرد عطار لرزش دست‌هایش را ندید. از عطاری بیرون زد. نفس‌نفس می‌زد. تشنه‌اش بود. به مهران و حرف‌هایش فكر كرد. افت لاتی داشت. لفظ آمده بود و نمی‌شد بزند زیر میز. 16 سالش بود. اینقدری عقل و شعور داشت كه خودش بفهمد با كی بگردد و با كی نه‌! حالا مهران سیگار و قلیان می‌كشید به او چه ربطی داشت. چه معنی داشت مادرش زنگ بزند به خانواده مهران و بگوید پسرتان با پسرم بگردد شكایت می‌كنیم... همینجای فكر و خیال‌ها بود كه خودش را جلوی در خانه دید. زنگ زد وارد شد. بوی قورمه‌سبزی و برنج دم‌كشیده قبل از مادر به استقبالش آمد. سنگین سلام كرد و رفت توی اتاقش. تلفن مادر‌ش زنگ خورد... مادر مشغول صحبت بود. قرص‌ها را از جیبش در آورد و آرام سمت آشپزخانه رفت. توی همین مسیر چندثانیه‌ای قرص توی دستش عرق كرده بود. در قابلمه خورش را برداشت. روغن سبز غلیظی روی خورش بود. سطح خورش مثل یك منظومه تاریك بود كه لیموعمانی‌ها سیاره‌اش بودند. قرص را انداخت توی خورشت. قرص سیاركی بود كه منظومه تاریك و سبز سفیدی‌اش را بلعید. برگشت توی اتاقش. هندزفری توی گوشش گذاشت و خوابید. با صدای مادرش برای ناهار بیدار شد. گفت میل ندارم. توی مدرسه ساندویج خورده‌ام. صدای موسیقی را توی گوشی بیشتر كرد كه صدای برخورد قاشق و بشقاب را نشنود. دلهره افتاده بود به جانش... می‌خواست بدود توی پذیرایی و به پدر و مادرش بگوید توی خورش قرص برنج ریخته نخورید. می‌خواست برود بگوید... كه مهران پیامك داد چه خبر‌؟ خیلی كسر شأنش بود بنویسد نتوانستم... نشد. با اقتدار نوشت: انجام شد... ریختم... و دكمه ارسال را زد... جواب آمد ای‌ول... یك ساعتی از ناهار گذشته بود... خبری نشد... هم خوشحال بود هم ناراحت. وسوسه ولش نمی‌كرد. فردایش با مهران مطرح كرد... مثل بره مطیع حرف‌هایش بود. گفت حتما قرص برنج‌هایش قلابی بوده... باید فكر دیگری می‌كرد. حرف‌هایشان را... فكرهایشان را روی هم ریختند. قول داده بود رفاقت را جبران كند. قول داده بود در رفاقت سنگ‌تمام بگذارند. قرص‌های خواب‌آور را از توی در یخچال برداشت و دوباره ریخت توی غذا... دوباره همان سناریو این بار با قرص خواب... این بار دلشوره‌ها كمتر بود. قبح مرحله اول ریخته شده بود. قدرتی شیطانی توی رگ‌هایش خزیده بود و احساس غرور می‌كرد. قرص‌خواب‌ها را ریخت توی ظرف؛ این بار غذا قیمه بود... یك منظومه نارنجی با سیارك‌هایی خیلی ریز‌تر.. قرص‌ها توی خورشت محو شدند. مادرش ناهار كشید و خورد و او دوباره ساندویج مدرسه را بهانه كرد. مادرش خوابید و دریغ كه نمی‌دانست آخرین قیمه عمرش را خورده و آخرین باریست كه سرش را روی بالش می‌گذارد. خواب مادر سنگین شد... نفس‌هایش آرام شده بود. توی اتاق رفت. شال سرمه‌ای را برداشت. همان شالی كه خیلی به مادرش می‌آمد... همانی كه پدر توی تولد برایش خریده بود. همان شالی كه پوست مهتابی مادر را روشن‌تر می‌كرد چهره مادرش را قاب می‌كرد... همان را برداشت. بویش كرد. بوی مادرش بوی موهایش هوریز كرد توی مشامش... حالا شیطان بلند توی كله‌اش قهقهه می‌زد... یك استادیوم شیطان كوچولو انگار تشویقش می‌كردند... شال را آرام از زیر گردن مادر كه توی خواب عمیقی بود رد كرد. دو پر شال را به هم نزدیك كرد. گره زد... مادر تكان نمی‌خورد. قرص‌ها كار خودشان را كرده بودند. گره را سفت كرد... همه زور شانزده سالگی‌اش را توی بازوهایش جمع كرد و كشید. تا جایی كه رمق داشت... چند دست و پای بی‌رمق زد... نشسته بود و به مادرش زل زده بود... به رژلب‌ها. به عطرها... به عكس خودش توی بغل مادرش روی میز آرایش... شیطان‌ها ساكت شده بودند... گریه‌اش گرفته بود... نمی‌خواست كم بیاورد. هوا سنگین بود. توی ریه‌هایش راحت رفت و آمد نمی‌كرد. توی موهایش دست كشید. بغض كرده بود. بغض تركید... سه چهار قطره اشك نریخته بود هنوز كه صدای زنگ خانه به صدا در آمد... ادامه دارد...