printlogo


چرا «تصرف عدوانی» عاشقانه پرطرفداری است؟
شرح درد اشتیاق
زینب مرتضایی‌فرد نویسنده

عشق تصرف عدوانی است، از نوع غیر قابل پیگردش. همه چیزت را می‌گیرد و نمی‌توانی به جایی هم شكایت ببری. نمی‌توانی كه چه عرض كنم... اصلا نمی‌خواهی... شكایتی نداری، این به‌قول ابوعلی سینا بیماری را دوست داری و مدام بیشتر اجازه می‌دهی تصرف شوی. چه داستان‌هایی در جهان كه با همین ماجرای تصرف داوطلبانه شكل نگرفته است... و همه می‌دانیم داستان‌های عاشقانه همیشه پرطرفدارند و هنوز از نوع عامه پسندشان گرفته تا غیرعامه پسند در همه جهان
خوانده می‌شوند. 
یكی از این تصرفات كه البته در بازار كتاب ایران هم می‌توان كتاب فاتح دانستش، «تصرف عدوانی» با زیر عنوان داستانی درباره عشق است. كتابی نوشته لنا اندرشون نویسنده سوئدی كه با ترجمه سعید مقدم از سوی نشر مركز روانه بازار شده و طی چندسال چاپ سی و پنجم خود را هم پشت سر گذاشته است. 
شاید به نظر چندان غیر عادی نباشد، گفتیم دیگر... روایت عشق همیشه پرطرفدار است. اما واقعیت این است كه نوشتن از عشق هم بسیار دشوار است، سوژه مهمی است كه اغلب نویسنده‌های ادبیات داستانی جهان بارها سراغش رفته‌اند، فیلسوف‌ها، روانشناس‌ها و جامعه شناس‌ها همگی از آن گفته و نوشته‌اند، و خلاصه آنقدر درباره‌اش حرف هست كه سخت می‌شود درباره‌اش روایت تازه و متفاوتی ارائه كرد. به همین خاطر می‌رویم سراغ «تصرف عدوانی» تا ببینیم خانم اندرشون چگونه توانسته روایتی پرطرفدار و به تبع آن تاثیرگذار از عشق بنویسد. 
 عشق منهای كلیشه
نوشتن داستان عاشقانه بیش از هر چیزی در جهان آماده كلیشه‌ای شدن است. آماده این‌كه بشود یكی از هزاران داستان دیگری كه خوانده  یا دیده و تجربه كرده ایم. حالا چگونه می‌شود این داستان تكراری را متفاوت نوشت؟ سوال خوبی است، مسلما نویسنده یك روایت شخصی از عشق دارد، یك تجربه زیسته یا از نزدیك مشاهده شده كه توانسته او را به موضوع و اتفاق بسیار نزدیك كند. 
در ابتدای این رمان كوتاه با یك زن موفق روبه‌روییم كه زندگی‌اش دچار تحولات اساسی می‌شود، تحولاتی كه عشق آنها را رقم می‌زند. وقتی «استر نیلسون»، شاعر و مقاله‌نویس 31 ساله به سخنرانی درباره «هوگو راسك»، هنرمند شناخته‌شده دعوت شد، عاشق او می‌شود و احساس می‌كند هیچ‌كس مانند او تاكنون در زندگی‌اش او را درك نكرده است.
صحبت‌های طولانی بین آنان منجر به تصمیمی مهم در زندگی «استر» می‌شود. او گذشته‌اش را رها می‌كند و قلبش را به روی «راسك» باز می‌كند اما انتظارش از عشق برآورده نمی‌شود. مردِ داستان توانایی دل سپردن را ندارد. «استر» را رها نمی‌كند، او را ترك نمی‌كند و از او نمی‌خواهد از زندگی‌اش بیرون برود اما از رویارویی با او اجتناب می‌كند. 
همین موضوع سبب می‌شود «استر» همچنان احساس كند بارقه امیدی به این رابطه می‌تابد كه ارزش ماندن دارد. هر بار تصمیم می‌گیرد او را ترك كند با اشاره‌ای ماندنی می‌شود. در بخشی از كتاب این حس چنین توضیح داده شده است: «وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساس راحتی می‌كند. برعكس وقتی عشق بی‌پاسخ می‌ماند، احساس می‌كند وزنش سه برابر شده است. عشق نوپا روی لبه باریكی می‌رقصد. ممكن است آدم دوباره وزن واقعیش را احساس نكند، كه این خود می‌تواند در آدم‌های مضطرب، باتجربه، و آینده‌نگر، یا در آنهایی كه مثل «استر» این قدر امیدوار و خوش‌باور نیستند، میزانی از تردید پدید آورد.»
 عشق زنانه 
نویسنده دوربینش را زوم می‌كند روی جزئیات و نشان می‌دهد زن چگونه در عشق جزئی‌نگرانه پیش می‌رود، چطور هر حركت ساده و حرف بی‌دلیل مرد را یك چرخه معنایی می‌بیند و خود را در آن اسیر می‌كند. تفسیرهای عجیب و غریب از آن می‌سازد و با همین تفاسیر شخصی هم شاد و غمگین می‌شود. او شكست می‌خورد و به‌زودی از یك زن موفق تبدیل می‌شود به موجودی شكست‌خورده و تنها كه دلداری‌های دوستانش را هم برنمی‌تابد. آیا نویسنده مرد را برای پیش آمدن این موقعیت مقصر می‌داند؟ می‌شود تقریبا به قطع گفت نه. نویسنده نشان می‌دهد زن چگونه دچار تفسیرهای نادرست از عشق می‌شود و همین تفاسیر هم بیش از هر چیز موجب شكست او می‌شود:
«كلمه‌ها می‌توانند مثل خاكستر سبك و سوخته باشند؛ مثل خاكستر راحت و سبك پراكنده شوند، بی‌هدف بچرخند و هر جایی سقوط كنند. كلمه‌ها سنگ بنای ماندگار و نقطه ثقل حقایق و معانی نیستند، آنها می‌توانند فقط صداهایی باشند كه مردم با آنها سكوت را پر می‌كنند.»
هر چند نویسنده حرفش را واضح بیان نمی‌كند، اما می‌بینیم هوگو همه هستی استر را تحت تاثیر قرار می‌دهد، اما حتی حاضر نیست كه مسؤولیت این استثمار را به‌عهده بگیرد. وضعیت استر در رابطه با هوگو به‌شدت پیچیده و در عین حال ساده است. با راهكاری ساده می‌شود به این رابطه پایان داد، اما چه چیز در این میان است كه باعث می‌شود این رابطه عجیب ادامه پیدا كند؟
معلوم است دیگر... استر به تاراج رفته كه حاضر نیست بپذیرد هوگو مانند او عاشق نیست. پس ناامید نمی‌شود و رفته‌رفته تبدیل می‌شود به آدمی دیگر. به زنی كه درگیر یك رابطه بیمارگون است، اصلا بیمار عشق است و نمی‌تواند با واقعیت عشق یكطرفه‌اش كنار بیاید. عشق از او و زندگی آرامش ناآرامی مطلق را می‌سازد كه مخاطب دیگر نمی‌تواند تصویر زنی مستقل را از او داشته باشد، زنی كه عاشق فلسفه است و ابتدای داستان و در مواجهه با عشق هوگو زندگی و رابطه گذشته‌اش را رها كرده حالا به عجیب‌ترین شكل ممكن بدل شده به شخصیتی وابسته و شكننده كه هر لحظه بیم فرو ریختنش می‌رود. 
آنچه نویسنده را بیش از هر چیز موفق نشان می‌دهد، مواجهه‌اش با پیچیدگی‌های درون آدمی است. او عشق را با همه پیچ و خم‌ها و بن‌بست‌هایش به ما نشان می‌دهد. عشقی زنانه را كه با عشق مردانه تفاوت‌های بسیاری دارد. عشق جزئی‌نگرانه در برابر یك احساس كل‌نگر. اولی ویران می‌شود بی‌این‌كه بفهمد و دومی ویران می‌كند بی‌آن‌كه بخواهد. از این‌رو می‌بینیم آنچه استر شخصیت زن داستان تجربه‌اش می‌كند، بیش از آن‌كه عشق به نظر بیاید توهمی گذراست، رابطه‌ای مبهم و پریشان كه حال مخاطب را هم می‌تواند به هم بریزد و درگیر خود كند. مدام به این فكر كند كه آیا هوگو، استر را به بازی گرفته یا قصدی ندارد و تنها مسیر خودش را پیش می‌رود. نویسنده مطلب طبیعتا تا اینجای كار تلاش كرده منطقی از «تصرف عدوانی» حرف بزند، اما این آخركاری می‌خواهد صاف و مستقیم در چند سطر یك خلاصه از ماجرا به شما ارائه كند، انگار كه پرسیده باشد بالاخره ماجرا چه بود... از من بپرسید می‌گویم هوگو از اولش هم عاشق استر نبود، هوگو عاشق پرستیده شدن بود و این همان كاری بود كه استر انجامش می‌داد. شاید هم اشتباه كنم، شما هم بخوانیدش و ببینید چه نظری دارید.