گفتوگو با مرد پولداری که به اتهام سرقت دستگیر شد
دستم به دزدی عادت کرده!
شاید باور کردن این موضوع که فردی دست به سرقت بزند تا کلکسیونش را تکمیل کند، خیلی سخت باشد. اما سارق جوان که علاقه شدیدی به عینکهای مارکدار و کلاههای گرانقیمت داشت برای رسیدن به این علاقه خاص، دست به سرقت زد. او با ترفندهای مختلف در خودروهای مدل بالا را باز میکرد وفقط عینکآفتابی و کلاههای مدلدار را به سرقت میبرد.
سرقت، با این سن و سال؟ کمی عجیب نیست؟
اعتیاد که فقط به مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی و سیگار نیست. هر چیزی ممکن است اعتیاد آور باشد، حتی دزدی. من هیچ نیاز مالی ندارم اما دستم عادت کرده برای دزدی و نمیتوانم این عادت را ترک کنم.
به خاطر دزدی وضع مالی ات خوب است؟
من هر چه سرقت کردم با هر بار دستگیری مجبور شدم به عنوان رد مال بدهم. از طرفی مال حرام برای چه کسی برکت کرده که برای من برکت کند. پدر ثروتمندی نداشتم اما در روستایمان زمینهای زیادی داشتیم. پدرم که فوت کرد ارثیهاش به تنها پسرش که من بودم رسید. من که بیشتر عمرم را در زندان سپری میکردم، به بچههایم وکالت دادم و آنها هم زمینها را فروختند و برای خودشان کار و کاسبی راه انداختند. بچههایم دکتر و مهندس هستند و وضع مالی خوبی دارند، خودم هم وضع مالیام خوب است اما نمیتوانم سراغ کار خلاف نروم. دستم به دزدی عادت کردهاست!
با این کار آبروی خودت و بچههایت را که میبری؟
برای همین است که آنها مرا رها کردهاند و اسمی از من نمیآورند. کسی نمیداند من کجا هستم. با آن همه ثروت یا در پاتوقها شبهایم را میگذرانم یا روی صندلی پارکها و گوشه خیابان.
چه شد به این راه کشیده شدی؟
پدرم مرد با آبرویی بود، اما من در سودای زندگی شهری راهی تهران شدم. به محض اینکه پایم را از اتوبوس روی زمین ترمینال گذاشتم، یک نفر از خدا بی خبر که از چهره و حالم فهمیدهبود در تهران غریبم، سراغم آمد. او به من محلی برای خوابیدن داد و کاری برای کسب روزی؛ اما ای کاش که این کار را به من یاد ندادهبود.
چه کاری به تو یاد داد؟
اولین کار خلافی که کردم جیب بری بود. درآمد خوبی داشت و برای من شرایط خوبی بود. بعد کم کم از جیب بری به کیف قاپی و بعد هم سرقت روی آوردم. الان هم به خاطر سرقت لوازم خودرو با همدستم دستگیر شدهایم.
همدستت پسر جوانی است؟
بله. دیدم اعتیاد شدید به مواد مخدر دارد و لنگ پول است، او را با خودم همراه کردم. وگرنه من با این تخصص و سابقه به همدست نیازی ندارم. با او سوار بر موتورسیکلت در خیابانهای شهر پرسه میزنیم و با دیدن خودروی مناسب من از موتور پیاده میشوم و وسایل داخل خودرو را سرقت میکنم. همدستم هم به عنوان بپا و زاغزن مراقب است که کسی ما را نبیند.
با وسایل سرقتی چه میکنی؟
رضا، همدستم بچه زرنگی است و به فضای مجازی و اینترنت تسلط دارد. او عکس وسایل سرقتی را در سایتهایی که آگهی مجانی منتشر میکنند، میگذارد و از این طریق مشتری پیدا میکنیم.
چطور گیر افتادید؟
از طریق همین سایتها. یک مشتری به ما زنگ زد و ضبطی را که تازه سرقت کردهبودیم، خواست. به محل قرار که رفتیم به جای مشتری با پلیس مواجه شدیم.
با رضا چطور آشنا شدی؟
هم پاتوقی هستیم. او هم مثل من خانوادهاش رهایش کردهاند و بیکسوکار است. خب من هم دلم برایش سوخت و گفتم تا سر حال هستم و میتوانم، شگردها را به او یاد بدهم که مشکلی برای کسب درآمد نداشتهباشد.