مادر شهید مرتضی دوران، مدافع حرم لشكر فاطمیون از روزهای مادر و پسریشان میگوید
آرامش بعد از توفان
همیشه تصورمان از مادران شهید، مادری سن و سالدار و شبیه مادربزرگهایمان بودهاست. مادری كه خطوط روی پیشانیاش، خبر از همه سالهای سختی كه گذراندهاست، میدهد. از همان مادرهای آرام توی فیلمها؛ از همانها كه اتفاقا دقیقترین شباهت را به مادرهای شهدای دنیای واقعی دارند. اما مادر شهید مرتضی دوران با همه آنها فرق دارد و شاید تنها شباهتش به مادران شهیدی كه ما فكر میكنیم، همان آرامش محضی است كه در كلامش وجود دارد. شاید او هنوز سنش به عدد 40 نرسیدهاست، اما حالا پنج سالی میشود كه عنوان مادر شهید را پیش از اسمش به دوش میكشد. مادر شهید دوران، تلخترین اتفاق زندگیاش را در شیرینترین روزهای جوانیاش تجربه كردهاست، اما حالا به اندازه همه مادران شهدا، صبر دارد و آرام است. او حالا و بعد از گذشت پنج سال از شهادت پسر 19سالهاش، از روزهای مادر و پسریشان برایمان میگوید.
خانواده دوران خیلی وقت است كه در ایران روزگار میگذرانند و لشكر فاطمیون تنها نشان پرافتخار آنها از كشور افغانستان است كه آن را هم از پسر شهید 19سالهشان دارند؛ كشوری كه پدر و مادر شهید دوران هم هرچه از آن میدانند، تنها از شنیدههایشان است: «من در ایران به دنیا آمدم، در ایران ازدواج كردم، در ایران بچهدار شدم و در همین خاك هم پسرم به حضرت زینب(س) ارادت پیدا كرد.» پسری كه در بیستوپنجمین روز از فروردین سال 94، در سوریه به خواستهاش رسید و شهید شد: «مرتضی متولد 13 فروردین است. چند روز بعد از تولدش به حرم امام رضا(ع) رفتم و گفتم آقا، هوای پسر من را داشتهباشید. یادم است كه آن روز مهمترین دعایم برایش این بود كه درستكار و خداشناس باشد.» و همان هم شد و عاقبت به خیر شد: «از همان اولین سال تولدش نیت كردهبودیم كه آن روز را به حرم امامرضا(ع) برویم و هم برای كبوترهای حرم، دانه بریزیم و هم غذایی نذری را بین همسایههایمان پخش كنیم. شاید به خاطر همین هم بود كه مهر امامرضا (ع) خیلی در دلش بود و امكان نداشت هفتهای بیاید و برود و مرتضی برای زیارت به حرم نرفتهباشد. هر موقع شبها دیر میآمد، مطمئن بودم که حرم بودهاست.» حالا خانواده دوران این کار را هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از شهادت مرتضی انجام میدهند و روز تولد مرتضی به یك رسم خانوادگی برایشان تبدیل شدهاست: «از همان كودكی به كلاسهای قرآنی علاقه داشت. دوستانش دوستان مسجد محل بودند؛ مثل خیلی از همسن و سالانش به دنبال هیجان و فعالیتهای تفریحی نبود. فكر میكنم زندگی در شهری مثل مشهد، برای مرتضی و در انتخاب مسیر آیندهاش خیلی تاثیر داشت.» او از دوران جوانی و نوجوانی مرتضی میگوید؛ از روزهایی كه
به خاطر اختلاف سنی كم بینشان، ارتباط دوستانهای با هم داشتند: «من و مرتضی 16 سال با همدیگر اختلاف سنی داشتیم. برای همین حرف هم را خیلی خوب میفهمیدیم و رابطهمان بیشتر دوستانه بود تا مثل همه مادر و پسرهای معمولی.» اما مثل رابطه متفاوت و خاصشان، مرتضی هم پسر متفاوتی بود: «با اینكه همه درد دلهایش پیش من بود، اما با اینحال نمیتوانم منكر توداریاش بشوم. مرتضی با اینكه خیلی حرفهایش را به من میگفت، اما مطمئن بودم كه خیلیها را هم نمیگفت. مثلا هیچوقت به من نگفت كه فكر سوریه رفتن چطور به ذهنش افتادهاست؟ مرتضی آرام بود، سربهزیر بود؛ خیلی اهل حرف و سخن نبود، خوشقلب بود، مهربان بود.» اصلا مثل همه شهیدهای دیگر؛ شهدا چه خصلتهای خوب دیگری دارند؟ مرتضی دوران هم شبیه به همانها بودهاست: «خب من مادر هستم دیگر؛ مگر جز خوبی چیزی از فرزندم دیدهام كه بخواهم بگویم؟» آنقدر كه حتی چیزی از شیطنتهای كودكی مرتضی هم یادش نمیآید و آخرش به این نتیجه میرسد كه: «من یاد ندارم كه مرتضی من را در زمان كودكیاش كه خودم هم كم سن و سال بودم اذیت كردهباشد. بالاخره باید یك فرقی با دیگر بچهها داشتهباشد؛ نه؟»
امتحانی برای من
«یك روز آمد و از سوریه و اتفاقات سوریه گفت. همان لحظه دلهره گرفتم؛ نكند هوس رفتن بكند؟» كه اتفاقا كردهبود. همین احساس مادرانه هم باعث میشود كه تمام مدارك پسرش را پنهان كند تا اگر همچنین فكری دارد به نتیجه نرسد: «البته امید داشتم كه فكر و احساسم اشتباه باشد.» ولی نبود و بالاخره مرتضی تصمیمش را علنی میكند: «یك روز با همان لحن دوستانهای كه همیشه با همدیگر داشتیم، آمد و گفت مامان! تو كه نماز میخوانی، روزه میگیری، به مجالس مختلف میروی و حسین حسین میگویی؛ هیچوقت به این فكر نكردی كه امتحانت را پس بدهی؟ اصلا چطور میخواهی شیعه بودنت را به حسین(ع) ثابت كنی؟ به من گفت اگر با رفتنش به سوریه مخالفت كنم، از امتحانم سربلند بیرون نیامدهام.» اما خانم دوران در جواب این حرفها و شاید مثل خیلی از مادرهای دیگر گفت: «آدمهای زیادی هستند كه بخواهند بروند؛ تو برای من بمان.» اما موفق نمیشود و راه به جایی نمیبرد: «با پدرش كه حرف زدیم، به این فكر كردیم كه اگر بگوییم برو دل خودمان را چهكار كنیم؟ اگر بگوییم نرو، بعدا چطور جوابش را بدهیم كه ما خودمان از امتحانمان سربلند بیرون نیامدیم، آنوقت از تو چه انتظاری داریم؟ هر روز میرفت و میآمد و میگفت مامان اجازه بده من بروم، من كاری میكنم كه بتوانی بروی سوریه حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) را زیارت كنی.» هر دو از راهی كه احساسات همدیگر را برانگیزند برای راضی كردن طرف مقابلشان استفاده میكردند: «مثلا او از زیارت میگفت و من از خواهشهای مادرانه. میگفتم مرتضی نرو؛ من و پدرت روزهای پیری داریم. ما به تو نیاز داریم؛ نرو. اما در جواب این حرفهایم میگفت كه مامان شما خدا را دارید؛ امیدی به من نبندید. یادم است كه آن موقع از حرفهایش ناراحت میشدم. آن روزهایی كه اصرار به رفتن داشت، برخلاف همیشه، نه مرتضی حرف من را میفهمید و نه من حال او را درك میكردم؛ برای همین هم بود كه بحثهایمان تمامی نداشت.» اما بالاخره مرتضی با رضایت پدر و مادرش به سوریه میرود.
آرامتر از همیشه
و بالاخره روزهای ناآرامی و بیقراری برای مادر مرتضی دوران شروع میشود:«دفعه اول كه رفت؛ من پشت سرش گریه كردم. اما دفعات بعدی بدون خداحافظی رفت. پشت تلفن كه از مرتضی گله كردم كه چرا بدون خداحافظی رفتی، گفت تو گریه میكنی، من سخت قدم برمیدارم، پاهایم شل میشود.» و همان بار سومی كه بیخداحافظی رفت، دیگر برنگشت:« آن بار كه رفت، هیچچیز در خانه مثل همیشه نبود. مدام از طرف جاهای مختلف كه به مرتضی و سوریه ارتباط داشت، به خانه ما زنگ میزدند و دربارهاش میپرسیدند. دیگر خودمان هم فهمیدهبودیم حتما اتفاقی افتادهاست تا اینكه بالاخره خبر دادند مرتضی در خانطومان به شهادت رسیدهاست. حالا شنیدن نام خانطومان سوریه تا ابد من را یاد مرتضی، یاد پسرم، یاد رفیقم، میاندازد. میدانید؟ مرتضی هنوز 20 سالش هم نشدهبود كه شهید شد. او آنقدر برای رفتن اصرار كرد كه بالاخره به خواسته دلش رسید. حقش بود؛ او باید عاقبت به خیر میشد.»
اما مادر شهید دوران از حال خوب روزهای بعد از شهادت پسرش میگوید:« شاید عجیب باشد اما تمام آن روزهایی كه میگفت میخواهد به سوریه برود، فكر نبودنش و فكر شهادتش من را از همهچیز انداختهبود؛ یك لحظه آرام و قرار نداشتم و تمام فكر و ذكرم همین مساله شدهبود. اما درست از لحظهای كه خبر شهادتش را شنیدم، آرام شدم. نمیدانم چه رازی است كه تمام بیتابیام برای روزهای زنده بودنش و ترس از نبودنش بود اما وقتی كه فهمیدم شهید شده، دیگر آرام شدم و انگار هیچ اتفاقی نیفتادهاست.»
اولش میگوید دلیلش را نمیدانم اما اتفاقا فقط خودش دلیلش را میداند؛ خیلی خوب هم میداند:« آن روزها خیلیها میگفتند چه مادر سنگدلی! آنقدر كه باید و مثل هر مادری برای از دست دادن فرزندش بیتابی نكرد، اشك نریخت؛ اما فقط خدا میداند كه چطور به من صبر دادهاست كه آرام باشم. من مطمئنم كه حضرت زینب(س) به من نگاه كردهاست كه اینطور صبور و آرام هستم.» خودش هم از این حجم از صبر و آرامشش كه در وجودش شكل گرفته، متعجب است:« فكرش را بكن! یك دانه پسر داشتهباشی، بزرگش كنی، به جوانی برسانی و بعد دیگر او را نداشتهباشی. چه حال بدی داری؟ اما من آن حال بد را نداشتم.» انگار میداند مرتضی خوشحال است. اما مادر مرتضی دلیل دیگری هم برای آرامش دارد؛ اینكه درست در همان روزهایی كه فرزند ارشد خانواده دوران با همه سن و سال كمش به شهادت رسید، خدا، پسر دیگری را به آنها بخشید:« خدا هوای بندههایش را دارد. وقتی مرتضی شهید شد،
پسر دیگری به من هدیه داد كه من او را یادگار روزهای سخت بعد از مرتضی میدانم.»