شرح یک دیدار
ساعت از 7 گذشته، مادر رشته صحبت را در دست میگیرد: «وقتی راهیان نور رفتم، محل شهادت پسرم نرفتم. خیلی دور بود. چه فرقی داره، همه شهیدان بچههای من هستن. پسرم رو تو آرامستان اقلیتهای دینی تو جاده ساوه دفن کردیم. مرتب سر میزنم بهش. دوروز پیش هم اونجا بودیم. عید پاک هم میریم. تو دهه فجر هم یه روز برای غبارروبی میریم...».
هنگام ادای این جملات است که رهبر انقلاب میرسند. مادر به استقبال میرود. پسرها جلو میروند و عرض ادب میکنند. مادر میگوید: «درود بر شما. درود بر همه ملت ایران.» رهبر میگویند: «خدا شما را حفظ کند.» و مادر جواب میدهد: «در سایه شما.» و آقا دعا میکنند: «خدا فرزندتان (شهید رابرت لازار) را با اولیایش محشور کند.» همه مینشینند و مادر میگوید: «کلبه کوچکم پر شد. خیلی خوشحال شدم شما تشریف آوردید...» بغض نمیگذارد حرفش را ادامه دهد. لحظهای مکث میکند و ادامه میدهد: «به همه میگفتم رهبر مال من هم هست. مگه فقط برای مسلمونهاست؟ برای همه است.»
رهبر انقلاب عذرخواهی میکنند از اینکه دیر آمدهاند و ابراز خوشحالی از این که در شب عید آشوریها این دیدار انجام شده. طبق معمول از شهید میپرسند. آلفرد برادر شهید جواب میدهد: «چند روز مونده بود سربازیش تموم شه، اما قبول نکرده بود برگرده. بعد از قطعنامه شهید شد. اول گفتند اسیر شده، بعدها که رفتیم خونه همرزمش، میگفت تا لحظه آخر پشت تیربار بود. هرچی گفتم بریم عقب، نیومد. تا این که یه خمپاره خورد به سنگرمون و زخمی شد. اسیرمون کردند. گفتند بقیه کجان، گفتیم کسی نمونده. با قنداق تفنگ زدند توی سرم و بیهوش شدم. در بعقوبه به هوش اومدم. پرسیدم کسی هم با من آوردین، گفتن نه.» و این، قصه آغاز هشت سال بیخبری مادر از جوان ۲۲سالهاش بود.
آقا میگویند اینها مایه افتخار است، نه فقط برای خانواده شهید، بلکه برای کل کشور. اشاره میکنند به امنیت کشور که ناشی از همین مجاهدتهاست. بعد در حالی که به مادر اشاره میکنند و میگویند: «اینها را همه میدانند، اما نکته مهم این است که پشت این مجاهدت، مجاهدت این خانم است. این روحیه خیلی باارزش است. یکوقت یکنفر آنقدر بیتابی میکند که مانع بقیه میشود که کار او را دنبال کنند. اما رضایت مادر و پدر و بعد هم صبر او این فضا را ایجاد میکند. هرجا میروم، غالبا مادرها روحیهشان بهتر از پدرهاست. ما مردها نمیتوانیم احساسات مادران را درک کنیم. مردها هم فرزندشان را دوست دارند، اما مادر فرق میکند.» آلفرد حرفهای رهبر را تایید میکند: «من رفتم معراج جنازه رو که دیدم، شناختم. آخه برادرم خیلی درشت بود. از استخوانش شناختم. اما گفتند باید مادرش بیاد تایید کنه.» مادر از خاطراتش بیرون میآید: «پسرم قهرمان بود».