printlogo


پریشانی ما را از همان بالا تماشا كن...
حامد عسکری شاعر و نویسنده

قهوه‌ای كه سرد شد
زیپ بغل كیفش را باز كرد. آیینه تاشوی نقره‌كوب را بیرون آورد. نگاهی به خودش كرد. همه چیز مرتب بود. دستی كشید توی ابروهایش. لب‌هایش را روی هم مالید. رژش ترمیم می‌خواست، بیخیال شد. آینه را تا كرد و سر جایش گذاشت. به سنجاق سینه‌اش نگاهی انداخت، كمی كج شده بود. سوزنش را باز كرد، روی سینه‌ جاگیرش كرد و صاف و مرتب فیكسش كرد. نشست روی صندلی. كمربند را بست. گوشی‌اش را چك كرد. اسماعیل چیزی نفرستاده بود. برایش نوشت: سلام. داریم می‌پریم. فردا صبح برمی‌گردم. ساعت 11 بیا دنبالم. ناهار با هم باشیم. گل گل قلب قلب. چشم قلب‌دار ... دوباره پیام را خواند. برمی‌گردیم را برمی‌گریدم تایپ كرده بود.
 ناخن‌های بلند لاك‌زده‌اش باعث می‌شد اشتباهات تایپی داشته باشد. اصلاح كرد. دوباره نوشت. ارسال را زد. پیام تیك اول را خورد. منتظر تیك دوم نماند. گوشی را توی جیب كتش گذاشت و كمربند را كمی سفت كرد. از پنجره بیرون را نگاه كرد. باند خیس بود. مرد با موهای جوگندمی نشسته بود و تسبیح می‌چرخاند. لب‌هایش تكان می‌خورد. دوست داشت برایش قهوه ببرد و قهوه را بهانه كند تا یك سلفی با مرد بگیرد، برای اسماعیل بفرستد و اسماعیل ذوق كند. لب‌های مرد همچنان تكان می‌خورد. هواپیما به‌راه افتاد. روی باند سرعت گرفت. بلند شد. چرخ‌ها را جمع كرد و توی سیاهی شب گم شد ...


كفتارها زوزه می‌كشند
توی كافه وسط فرودگاه دمشق نشسته بود. دست لاله كرد سیگار دوم را گیراند. دود سیگار ناخواسته یك چشمش را تنگ كرد. كافه‌چی فنجان كاغذی آمریكانو را گذاشت روی میزش. كام عمیقی از سیگار گرفت. نارنجی سر سیگار پررنگ شد و عقب‌نشینی كرد. خاكستر سیگار را توی زیرسیگار، روی تفاله‌های نمناك قهوه تكاند. گوشی‌اش را دوباره نگاه كرد خبری نبود. زنی صامت و لوند توی ال‌سی‌دی بزرگ قهوه‌ای می‌چرخید و مردم را به خریدن یك شیشه عطر ترغیب می‌كرد. یك قلپ از قهوه خورد. دوباره گوشی‌اش را چك كرد. پیامك آمده بود چی شد‌؟ نوشت صبر كن. دوباره از قهوه و سیگار كام گرفت. صدای نرم زنی با لهجه‌ای عربی اعلام كرد: پرواز شماره... شركت هواپیمایی اجنحه‌الشام هم‌اكنون فرودگاه بین‌المللی دمشق را به مقصد بغداد ترك كرد. سیگار را توی ته‌مانده قهوه انداخت. سیگاری خفه فس كرد. بافت توتون و كاغذ، قهوه را سریع به خودش مكید و چركی زشتی همه سیگار را بغل كرد. بلند شد. یك پنج‌دلاری گذاشت روی پیشخوان كافه. بیرون زد. به تابلوی پروازها نگاهی انداخت، درست بود. پریده بود. گوشی را درآورد و پیامك زد: پریدند. توی پرواز بود.



بهارمست
پوست‌های كدو را خرد كرده بود توی یك كاسه جو و مشت مشت به دهن برفی می‌ریخت. سه ماه پیش به دنیا آمده بود. بزغاله‌ای تمام سفید با چشم‌های عسلی و براق. چند وقتی بود كه شیر نمی‌خورد. همان شبی كه به دنیا آمده بود، خانه پدر بزرگش بود. پدربزرگ گفته بود بگذار مادرش لیسش بزند، بعد شیرش بدهد. بعد می‌دمش به تو... تقریبا فقط وقت‌هایی كه توی خواب بود. كنار برفی نبود. فقط از دست او غذا می‌خورد و توی كوچه‌های بغداد دنبالش می‌آمد. پدربزرگ همان اول قول گرفته بود كه فقط تا وقتی كه چاق شود، مال توست بعدش اگر دم ایام اربعین گفتم بده ببریم و قیمه نجفی‌اش كنیم، نرنجی... دلش ریخته بود، ولی نرنجیده بود.
 می‌دانست اربعین با هیچ چیزش نمی‌شود شوخی كرد. همین بود كه سعی می‌كرد از تك‌تك لحظه‌های با برفی بودن، لذت ببرد. قصه از دیروز صبح فرق كرده بود. پدر گفته بود شاید مرد بیاید بغداد. شاید قبول كند بیاید خانه‌شان. پدر گفته بود مهندس قول داده بیاوردش خانه و پدربزرگ گفته بود اگر بیاید، برفی را جلویش سر می‌برد. داشت به برفی جو می‌داد و توی دلش غوغا بود. عاشق مرد بود. برفی را هم دوست داشت. اگر مرد می‌آمد دیگر برفی‌ای وجود نداشت. كاسه جو را انداخت و رفت توی اتاق به عكس مرد كنار پدرش زل زد. هزار برفی فدای یك تار موی مرد...


ما خواب بودیم
دختر هیچ‌وقت نتوانست با مرد مو جوگندمی توی پرواز سلفی بگیرد. قهوه را كه گذاشت جلویش، هی سر زبانش بود بگوید عكس و هی نتوانست. مرد از پرواز پیاده شد. سوار ماشین تشریفات شد و رفت.
همان شب برفی را مار یا عقرب توی آغل نیش زد و مرد. پسرك لكنت زبان گرفته و هنوز بعد از یك سال هفته‌ای نیست كه خواب مرد را نبیند.
ما خواب بودیم. آن شب كه دوربین‌های فرودگاه بغداد نشان دادند. یك هو یك گله‌جا از فرودگاه بغداد یك شعله‌ای گر می‌گیرد و بعد ما خاك برسر می‌شویم. یك و 20 دقیقه امشب دقیقا می‌شود یك سال. یك سال از آن شبی كه بزرگ قبیله ما را زدند... از او فقط دستی ماند به‌جا كه با انگشت سبابه مسیر را نشان می‌داد... چهلم به خاك افتادن آن دست هنوز نشده بود كه دست دادن ممنوع شد. هوای جهان مسموم شد و ما همه پشت نقاب‌هایمان پشت ماسك‌های‌مان پناه گرفتیم...
حاج‌قاسم سلیمانی... سال‌ها شهید زندگی كرد. بزرگ شد. آنقدر بزرگ كه دنیا با همه اقیانوس‌هایش برای این اقیانوس آرام تنگ شد. باله‌هایش می‌گرفت به در و دیوار... به صخره‌ها... باله‌هایش بال شد. نیمه‌شب بال در بال رفیقش ابومهدی مهندس آسمانی شد ...