قفل فرمان و صدای اذان
علیرضا رأفتی روزنامهنگار
صدای اذان که از مسجد بلند شد سر و صداها یک دفعه آرام گرفت. نه به خاطر این که آن دو مردی که با قفل فرمان از ماشینهایشان پیاده شده بودند بخواهند حرمت چیزی را نگه دارند یا این که یک دفعه یادشان بیاید که وسط دعوا باید بروند وضو بگیرند و دو رکعت نماز بخوانند! بلکه به این دلیل که صدای اذان به طرز عجیبی زیاد بود. شاید خادم مسجد حواسش نبود که صدا را تنظیم کند یا این که موذن فاصله میکروفن با دهانش را رعایت نکرده بود یا این که فکر کرده بود برای این که همه شهر صدایش را بشنوند باید با تمام قدرتش فریاد بزند. آن هم پشت میکروفن!
هر چه که بود شروع ا...اکبر اذان مثل صدای انفجار بود. مثل ترکیدن چیزی در آن طرف خیابان که برای لحظهای هم که شده حواسها را به خودش معطوف میکند. حتی اگر دو نفر آدم با قفل فرمان یقه همدیگر را گرفته باشند و با داد و فریاد خانواده همدیگر را زیر و رو کنند برای لحظهای که شاید هم ناخودآگاه باشد، میایستند و به آن طرف خیابان چشم میدوزند.
بلندگوی بوقی مسجد ا...اکبر دوم را که گفت دست هر دو مرد از یقه همدیگر شل شده بود. وقتی برگشتند و دوباره توی صورت هم نگاه کردند لحظهای مکث کردند که اصلا چرا دست به یقه شدهایم؟ سوالی که لحظهای که میزنی روی ترمز و بعد ترمز دستی را طوری که صدایش بپیچد میکشی بالا و قفل فرمان را برمیداری و پیاده میشوی از خودت نمیپرسی. یعنی فرصتش پیش نمیآید که بپرسی. باید همه این کارها را در نهایت سرعت انجام بدهی که جدی به نظر بیاید. و الا میگویند طرف جربزهاش را ندارد فقط خواسته ادا دربیاورد.
بلندگوی بوقی مسجد به رسالت آخرین پیامبر شهادت میداد و دو مرد که حالا آرامتر به همدیگر نگاه میکردند فکر میکردند حالا این که یکیشان بدون راهنما دور زده و آن یکی دو تا بوق ممتد زده، آنقدرها هم مساله مهمی نبوده که بخواهند اینطوری در خیابان دست به یقه شوند.
نام پیامبری که گفته برای به کمال رساندن مکارم اخلاق مبعوث شده در خیابان میپیچید و میتوان به مهربانی و گسترش آن در زمان خشم و هیاهو اندیشید.