printlogo


دزد خانه ما نارفیق بود!

 تمام ذهنم جایی هست که آدرسش را نمی‌دانم. جایی که نه درخت دارد و نه برکه. شب‌هایش ستاره ندارد و آسمانش مه گرفته است. دلم در ماتمکده نیست فقط یک نا کجاآباد پیدا کرده و آنجا ماندگار شده است. شل و خسته‌تر از همیشه قدم برمی‌دارم. راهروهای تنگ و باریک مترو به نظرم از همیشه طولانی‌تر شدند. با هر قدمی که برمی‌دارم زانوهایم برای برداشتن قدی بعدی شل‌تر می‌شوند. چند قطره اشک پشت در چشمانم منتظر کسب اجازه‌اند. هر دو دقیقه یکبار بی‌دلیل صفحه گوشی تلفنم را نگاه می‌کنم و بی‌آن‌که منتظر معجزه یا اتفاق خاصی باشم دوباره آن را خاموش می‌کنم و درون کیفم می‌گذارم.
به قسمت ایستگاه قطار که رسیدم خودم را روی اولین صندلی‌ای که به چشمم خورد رها کردم. قطار آمد. مردم سوار شدند. قطار رفت. من نگاه کردم. ایستگاه خالی شد. آدم‌های جدید آمدند. ایستگاه پرشد. قطار آمد. سوار شدند. رفت. با هر قطار فکر جدید می‌آمد و می‌رفت. قطار افکار، یکی پس از دیگری می‌آمد. انگار بعد از دو سال هنوز عادت نداشتم برادرم را در آن وضعیت و در قفس ببینم. همیشه بعد از روزهای ملاقات همین وضعیت را داشتم. یک لحظه به خود آمدم و اطرافم را برانداز کردم. چشمم به زنی خورد که با دو دختر کوچک خود روبرویم ایستاده و جوری نگاهم می‌کند که انگار منتظر است جوابش را بدهم.
منگ‌و گیج نگاهش کردم که با لبخندی مهربان گفت:کجایی خانمی؟ببخشید انگار بد موقع سوال کردم.
سری تکان دادم و به نشانه ادب، تعارفات معمول را تیکه و پاره کردم و از او خواستم سوالش را تکرار کند.آدرس بازار را پرسید و بعد از گرفتن جواب به‌سرعت محل را ترک کرد. شاید می‌خواست زودتر به مغازه‌ها برسد تا اجناس تازه شب عید را بخرد یا شاید هم نمی‌خواست به شلوغی عجیب شب عید بخورد.
دوباره سرم را بالا گرفتم. چه هیاهویی. بوی تازگی می‌آید. دیگر از سال نو و هرچیز مربوط به آن بدم می‌آید. از خانه‌تکانی می‌ترسم. از شستن فرش‌ها وحشت دارم. یک سالی می‌شود تمام فکرم شده وحشت از تمیزی، وحشت از نو شدن، وحشت از زندگی و دزد.
دقیقا یک سال و11ماه و 23روز از این ترس که شبانه‌روز به جانم افتاده، می‌گذرد. شبی که خانواده‌ام را دگرگون کرد.
برای خرید لباس و وسیله‌های نو به بازارچه رفته بودیم. تمام مغازه‌ها تا نیمه‌شب باز بود و حتی دستفروشان کنار خیابان هم قصد خانه رفتن نداشتند. بلند بلند داد می‌زدند و اجناسشان را تبلیغ می‌کردند. همین شلوغی و سر و صدا باعث شده بود صدای گوشی تلفن‌همراهم را نشنوم. پدر بارها به من زنگ زده بود تا بگوید فرش‌ها را از قالیشویی نمی‌آورند و آن شب منتظر نباشم. قرار بود در راه بازار تا منزل، مادر را به خانه مادربزرگ برسانم و خودم هرچه زودتر به خانه بروم تا فرش‌ها را از قالیشویی تحویل بگیرم.
بی خبر از همه جا، برنامه‌ها را یک به یک اجرا کردم و به خانه رسیدم. کسی در خانه نبود. پدر شیفت شب در شرکت می‌ماند و مانی هم دو ساعت بعد به خانه می‌رسید.
فرصت خوبی بود تا به نظافت اتاقم برسم. لباسم را عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم. مانتو و روسری‌ام را هم دم دست گذاشتم تا به محض رسیدن ماشین قالیشویی تن کنم.
تمام اتاق‌های پذیرایی خاموش بود و سکوت همه خانه را فرا گرفته بود. تنها چراغ روشن خانه، چراغ اتاق من بود. من هم مشغول تمیزکاری بودم و ساعت از دستم در رفته بود. زنگ آیفون به صدا درآمد و انگاری قلبم یکدفعه ریخت. منتظر بودم اما نمی‌دانم چرا آنقدر جا خوردم. نگاهی به ساعتم کردم و دیدم از نیمه‌شب هم گذشته. دیگر ممکن نبود فرش‌ها را آورده باشند. با خودم گفتم حتما مانی رسیده. با رخوت تکانی خوردم و تا خواستم به سمت آیفون بروم، صدایی شبیه کلید و قفل در ورودی را شنیدم. فکر کردم حتما مانی دیده من دیر در را باز کردم، خودش می‌خواهد با کلید وارد شود. سریع به سمت در پریدم و حتی از چشمی هم نگاه نکردم. خواستم کمی غافلگیرش کنم. با لبخند در را باز کردم که ناگهان با چهره‌ای ناآشنا و هیکلی غول پیکر روبه‌رو شدم. خشکم زده بود. نمی‌دانستم چه باید بگویم. فهمیدم دزد است، اما نمی‌توانستم عکس‌العملی نشان بدهم. او هم اول غافلگیر شد، اما سریع خود را جمع و جور کرد و من را با یک دست به داخل خانه هل داد و با دست دیگر در را بست.
چنان محکم به سمت عقب هول داد که به دیوار خوردم. دیگر راه فراری هم نداشتم. جلوتر آمد و دهانم را گرفت. نفسم بند آمده بود. سعی کردم کمی دست و پا بزنم و او را از خودم دور کنم اما نشد. حتی می‌خواستم بگویم کاری به تو ندارم هرچه می‌خواهی بردار و ببر ولی مجال نمی‌داد. دهانم را گرفته بود و سعی می‌کرد کتکم بزند.
نمی دانم چقدر طول کشید، اما برای من هزار سال گذشت که دوباره آیفون صدا داد. توجهش به آیفون بود که توانستم از فرصت استفاده کنم و از دستش در بروم. در ورودی را باز کردم و جیغ کشیدم. زن همسایه کناری بیرون آمد و من و دزد را در آن وضعیت دید. دستم را به سمت خود کشید و سعی می‌کرد من را با خود داخل خانه بکشد که ناگهان مرد غول‌پیکر چاقو درآورد و به پهلوی زن فرو کرد. همسایه‌های دیگر هم بیرون آمده و همه با هم درگیر بودند. نمی‌دانم کی در را باز کرد. فقط دیدم مانی روبه‌رویم ظاهر شده و به دزد خانه زل زده. ناگهان بلند گفت خیلی نامردی سعید و به سمت مرد جوان حمله کرد. درگیری بالاگرفت. ندیدم، نمی‌دانم، نفهمیدم، فقط آخرش فهمیدم چاقو به بازوی دزد فرو رفت و شاهرگش پاره شد. اسم دزد خانه ما سعید بود. سعید، دوست مانی بود. مانی به سعید گفته بود آخر سال همه ما تا دیروقت کار داریم و حتی امشب من در خانه تنها هستم. سعید می‌دانست پدر من کلکسیون عتیقه دارد.
نزدیک یک سال از زندانی شدن سعید می‌گذرد. نزدیک یک‌سال از بی‌مادر شدن بچه‌های همسایه می‌گذرد و نزدیک یک سال است وحشت آن شب لعنتی همراه من است.