
تا چشمم به ضریح افتاد...
مامان سوسن سومینبار است راهی مشهد شده اما دودفعه قبلی به سالها قبل برمیگردد. 60 ساله است و با توجه به دیابت و آرتروزی دارد، كمی بیشتر از همسن و سالهایش درد میكشد. دو دختر و یك پسر دارد و یكپسرش هم سالها قبل زمانی كه حدودا 15 سال داشت، به خاطر تومور مغزی از دنیا رفت. اهل اراك است و بعد از جدا شدن از همسرش، 9 سالی در اراك در بخش زنان و زایمان یك بیمارستان كار میكرد. اما بعد از آن به تهران انتقالی گرفت و در اینجا ماندگار شد. چند سال پیش به خاطر علاقهای كه همسرش به او داشت، دوباره با هم ازدواج كردند. در بیمارستان او را مامان سوسن صدا میكردند و اعتبار زیادی داشت. همسرش 5 ماهی است فوت كرده و مامان سوسن هم به همراه فرزندانش در مسكن مهر امامرضای پاكدشت زندگی میكنند كه همسر خواهرشوهرش برایشان خریده است. اینبار از طرف یكی از اقوامشان كه مسؤولیت یك هیأت عزاداری را بر عهده دارد، برای این سفر معرفی شدند و بعد از پذیرش آنها، شرایط برای سفرشان مهیا شد. بیست سال از اولین سفرش به مشهد میگذرد. آن سالها، پسرش مهدی، تومور مغزی داشت. قبل از عمل جراحی او را با خود به مشهد آورد تا شفایش را از امام رضا بگیرد. به گفته خودش تا زمانی كه در مشهد بودند هیچ مشكلی نداشت و فكر میكردند بهبود یافته است. اما با رسیدن به تهران بار دیگر شرایطش تغییر كرد و در بیمارستان بستریاش كردند. همزمان با بیماری پسرش، در بیمارستان كار میكرد و روزهای سختی را پشت سر میگذاشت. او را عمل كردند ولی بعد از 8 ماه از دنیا رفت. با تمام سختیهایی كه كشیده شكایتی ندارد و میگوید قسمت هر چه باشد همان میشود. او میگوید: ادر همه این سالها كه در بیمارستان كار میكردم و درد كشیدن بیماران مختلف را میدیدم، از مشكلاتی كه سر راهم قرار میگرفت، شكایت نمیكردم. ما خاك پای حضرت زینب هم نمیشویم و ستمها و سختیهای ما در برابر سختیهایی كه او كشیده، هیچ است.ب
دو سال بعد از فوت پسرش دوباره همراه كاروان راهی مشهد شد و اینبار مهدیه، دختر تهتغاریاش را با خود آورده بود. او چهار ساله بود و به طور مادرزادی حفرهای داخل قلبش وجود داشت. چند سالی دوا و درمانش كرد تا اینكه بالاخره برای شفا او را به مشهد آورد كه پس از مدتی به عنایت امام رضا، شفا گرفت و حفرهای كه در قلبش بود بسته شد و بهبود یافت. مامان سوسن میگوید: اآن موقع شفای مهدیه را هم از امام رضا و هم از امام حسین خواستمب. اینبار بعد از سالها دوباره همراه دخترش عازم مشهد شده و میگوید: اوقتی چشمم برای اولین بار به ضریح افتاد برای شفای همه بیماران و نجات همه گرفتارها و جوانها و برای همه كسانی كه سفارش كردهاند، دعا كردمب. مهدیه 30 ساله است و بعد از این سالها اولین بار است كه زائر امام رضا شده و وقتی فهمید قرار است به مشهد بیاید خیلی ذوق كرد. مهدیه كه موقع حرف زدن هر از گاهی قربانصدقه مادرش میرود و او را میبوسد، میگوید: اوقتی اولین بار داخل حرم چشمم به ضریح افتاد، سلامتی همه بیماران و سلامتی مادرم را خواستم و از امام رضا خواستم تنم را سلامت نگه دارد تا بتوانم از مادرم مراقبت كنم.ب
همه چیز یادم رفت!
فاطمه همراه مادرش از طرف سازمان اوقاف راهی سفر مشهد شده است. مادرش سومین بار است كه به این سفر میآید اما فاطمه اولینبار است كه صحن و سرای امام هشتم را به چشم میبیند. او 19 ساله است و دانشجوی رشته نقشهكشی معماری. فرزند طلاق است و مادرش در همان ماههای اول زندگی به دلیل مشكلاتی كه با خانواده همسرش داشت، به اجبار از همسرش جدا شد و فاطمه از همان كودكی جدا از پدر، با مادرش زندگی میكند. مادرش حالا سرپرست خانواده است و سالها روی پای خودش ایستاده است. او چند بار قرار بود به مشهد بیاید اما هر بار به بهانهای سفرش عقب میافتاد. فاطمه میگوید: اوقتی متوجه شدم برای این سفر انتخاب شدهام، اول شوكه شدم اما چون درسهایم زیاد بود و امتحانات میانترمم شروع شده بود، نمیخواستم بیایم. وقتی مدرسه میرفتم، چندباری برایم پیش آمد كه بخواهم با مادرم به مشهد بیایم اما یا معلمها اجازه نمیدادند یا شرایطم جور نمیشد و مادرم تنها میآمدب. مادر فاطمه هم در این سفر دخترش را همراهی میكند و میگوید: ااولینبار كه به من خبر دادند قرار است به مشهد بیایم، مثل بچهها ذوق كردم. اسم دخترم را هم نوشته بودم اما مدرسه اجازه نداد و تنها همراه دوستم با كاروان راهی مشهد شدم. خیلی حرفها داشتم كه به امام رضا بگویم اما اولینبار كه چشمم به حرم افتاد، همه چیز یادم رفت. حس غریبی داشتمب. فاطمه در ادامه حرفهای مادرش اضافه میكند: ابرایم خیلی عجیب بود كه بالاخره توانستم به مشهد بیایم و تا وقتی به مشهد نرسیدم، باورم نمیشد؛ چون چند بار قرار بود به مشهد بیایم و ممكن نشده بود، فكر میكردم امام رضا من را دوست ندارد و نمیطلبد. لحظهای كه اولینبار چشمم به صحن و حرم امام رضا افتاد قابل توصیف نیست.ب
احساس امنیت
روز خداحافظی از امام رضا سخت است و زائران به سختی دل میكنند. فاطمه یكی از همین زائر اولیهاست، زن جوان 28 سالهای كه اهل تهران است و به تنهایی راهی این سفر شده. خالهاش او را برای سفر مشهد ثبتنام كرده بود و به گفته خودش كاملا ناگهانی بود و وقتی متوجه شدم، فقط گریه میكردم. فاطمه میگوید: ادو روز قبل از این كه اسمم برای مشهد دربیاید، به امام رضا گله میكردم كه چرا قسمت من نمیشود و چرا نمیتوانم به زیارت بیایم و وقتی با من تماس گرفتند، باور نمیكردم. این سفر خیلی خوب بود. اولینباری كه ضریح را دیدم، فقط گریه میكردم. خیلی چیزها آن لحظه در دلم گذشت اما به نظرم جای امنی است و وقتی آنجا هستی احساس امنیت میكنی. شما هر جا میروی، در نهایت دوست داری بروی خانه اما در حرم كه هستی دیگر دوست نداری از آنجا بروی و میخواهی همانجا در حرم بمانیب. مانند خیلی از زائران هنگام دل كندن از امام رضا، فاطمه هم حس و حال بدی داشت و به گفته خودش، موقع خداحافظی مدام گریه میكرد.