
گفتم: ابچهها. لطفا خواهش میكنم التماس میكنم، حتی استدعا دارم...ب
دخترك پرسید: اچی داری؟! استعداد؟ مثل مثلا دلدرد داشتنه؟!ب
خندیدم. اما پیش از آنكه حرفی بزنم، پسرك بهجای من گفت: انه بچهجون! استدعا دارم، همون خواهش میكنمه، اما خیلی غلیظتر و رسمیتر. حالا مامان چه استدعایی داری؟ب
گفتم: ااگه اجازه بدین، یه نیمساعت میخوام بخوابم بعدازظهری.ب
گفت: احالا ما كه چشم! سعی میكنیم سروصدا نكنیم كه یهكم بخوابی، ولی من مطمئنم خودت كه بچه بودی، نمیگذاشتی بعدازظهرا مامانی بخوابه.ب
خواستم با شور و هیجان ادعایش را رد كنم و بگویم كه نخیر! چقدر هم بچه خوبی بودهام كه دیدم هم خوابم میآید و بهتر است وقت گرانقدر را به بحث بیهوده هدر ندهم و هم در همان لحظاتی كه چشمم گرم میشد خاطراتی از اواخر خرداد سال سوم دبستان، جلوی چشمم جان میگرفت و بهخودم سپردم كه وقتی بیدار شدم، داستانش را برای دخترك و پسرك تعریف كنم.
پشت پلكهای نیمهبستهام، حیاط نقلی خانه كودكیهایم جانگرفت و صدای شیرین و خسته مادر از پنجره پیچید توی حیاط كه: ادخترجان! باز شیطنت نكنی! بیا تو نیمساعت بخواب، من و این طفل معصوم هم نیمساعت بخوابیم.ب
چشم به جعبههای میوه چوبی كنج حیاط انداختم و گفتم: اچشم! الان میآم تو.ب
كه البته نرفتم. فقط صبر كردم تا صداهای بیداری خانه خاموش شد.
جعبهها را كشاندم تا انبار و رفتم سراغ جعبه ابزار پدر. سه تا جعبه را بهحالت ایستاده روی هم میخكوب كردم و بعد حاصل كارم را كشاندم بیرون.
بعد رفتم داخل خانه و تمام كتابهای داستانم را با دفترچهای قدیمی و ماژیك و خودكار و چسب نواری آوردم.
روی كتابها تكبهتك شماره چسباندم و توی ردیفهای جعبهمیوهای چیدم.
توی دفتر هم جدول كشیدم و نام كتابها و شمارههایشان را نوشتم.
راستش داستان از این قرار بود كه چند روز قبلش، تازه قَدّم رسیده بود به تابلوی اعلانات و دیده بودم كه روی كاغذی معمولی، دستنویس كردهاند كه كتابخانه مدرسه تازه اتجهیزب شده و از این به بعد از میان دانشآموزان سوم دبستان بهبالا، عضو امیپذیرد!ب
مجذوب آن دو واژه جدید و مخوف اتجهیزب و امیپذیردب شده بودم. رفته بودم از معلم پرورشی معنایش را پرسیده بودم و دلم رفته بود كه من هم كتابهای نو و فراوان بخرم، برچسب بزنم، بچینم توی قفسهها و برایشان دفتر اسامی درست كنم و بعد برای كتابخانهام عضو بپذیرم! رؤیایی كه آن بعدازظهر طلایی بهاری داشتم واقعیاش میكردم. عقب ایستادم و به حاصل كارم نگاه كردم. كتابخانهای باشكوهتر از آن در ذهنم نمیگنجید!
بعد روسری انداختم سرم و بیخ گلو گره محكم زدم و از هیكل بیست كیلوییام بهقاعده دو سانت غبغب انداختم بیرون و رفتم توی كوچه. جلوی اولین در كه ایستادم، دفترچه و خودكار توی مشتم عرق كرده بود، اما رفتم جلو و محكم در زدم. بعد از چند دقیقه خانم میانسال آشفتهمویی كه معلوم بود تندتند چادر كشیده روی سرش، در را باز كرد و تا مرا دید، جویدهجویده گفت: اتویی عزیزم؟ چیزی شده؟ پدربزرگت حالش بد شده؟ مامانت خوبه؟ بیام كمك؟ب گفتم: انه! همه خوبن. خواستم بگم من یه كتابخونه راه انداختم توی خونهمون. براش عضو میپذیرم! به بچههاتون بگین بیان كتاب قرض بگیرن.ب صاف ایستاد و صدایی از سر خشم درآورد: ااز خانم فلانی، بچه مثل تو غریبه والا! تو منو نمیشناسی؟ من زكیه خانمم. من بچه كوچیك دارم آخه؟ سر ظهر اومدی اینجوری در میزنی؟ اصلا وایسا من بیام ببرمت دم خونهتون. لابد مادرت نمیدونه تو داری چیكار میكنی.اینجوری تك و تنها افتادی توی كوچههای خلوت، الاناس كه یكیام خفتت كنه ورداره ببره.ب
این را كه گفت پریدم عقب و با همان سرعت پا گذاشتم به فرار!
دیگر هوا داشت تاریك میشد كه افتان و خیزان برگشتم خانه. اوضاع خیلی بد بود. هیچكس كوچكترین توجهی به حرفم نكرده بود. دفتر عضوگیریام خالی خالی مانده بود و وقتی از سر كوچه وارد شدم، دیدم اوضاع قرار است بدتر هم بشود و مامان خشمگین و عصبانی با چادر مشكی، از سر دیگر كوچه دارد میرسد جلوی در و زكیه خانم هم همراهش است....
مرحله ناجورتر جریان، هفته بعد، سه شنبه رخ داد! روزی كه مامان مثل هر هفته، توی خانهمان جلسه زنانه برگزار میكرد و من كه توی حیاط بودم، دیدم تقریباً دو سوم قیافهها آشناست و همه را روز كذایی عضوگیری برای كتابخانهام دیدهام كه با تمسخر یا بیاعتنایی یا مهربانی الكی، در را رویم بستهاند....
توی عالم خواب و بیداری، به خودم سپردم كه وقتی بیدار شدم و خواستم جریان را برای بچهها تعریف كنم، حرفی از این نزنم كه كتابخانهام بیعضو ماند. فقط بگویم كه كتابخانه ساختم و از بچههای محل خواستم بیایند كتاب قرض كنند. تا همینجایش بس است!