
بعد از سه سال تلاش در قامت معلم و كمك معلم، یكباره ازتدریس ریاضیات و فیزیك دست كشیده بودم و معلم كتابخوانی شده بودم. كلاسی كه خیلیها حتما فكر میكنند زنگ تفریح طولانیتری است در بین ساعات درسی یا هواخوری است بین هندسه و جبر و ادبیات. اما برای من اینطور نبود. برای من كه هر كتاب كلاس درس بود؛ بیگمان كتابخوانی اكلاس كلاسهاب میشد. تعبیری كه هربار به آن فكر میكنم یاد اپادشاه فصلها پاییزب میافتم. شاید ناخودآگاهم میخواست مثلا بچهها بعدها درباره كلاسم بگویند اپادشاه كلاسها كتاب خوانی!ب و چه تعبیر ناب و جالبی میشد برای ما كتاببازها!
این اولینبار نبود كه به عنوان معلم سركلاس میرفتم. پیش از این نیز بارها در كلاسهای مختلف، مقابل دانشآموزان مختلفی ایستاده بودم، اما اینبار سختتر از همیشه بود. قرار بود معلمی باشم كه میخواست اكلاس كلاسهاب را اداره كند. قرار بود یك دستم را بگذارم توی دست نویسنده كتاب و دست دیگرم را دراز كنم و دستهای كوچك و جستوجوگر بچهها را برسانم به دست او. قرار بود بهانهای شوم برای پیوند ناگسستنی نسل تبلت و آیپد، با بازماندگان دوره چاپ سنگی و ماشین تایپها و همین قرارهای نانوشته بود كه كار مرا خیلی سخت كرده بود. قرارهایی كه هیچ كارفرمایی در قرارداد استخدامش آنها را نمینویسد. قرارهای دلی!
بالاخره اولین جلسه كلاس كتابخوانی تشكیل شد. روبهروی بیست جفت چشم كه از شدت شیطنت كودكی دو دو میزد ایستاده بودم و توی خیالاتم قرار بود با یك شروع جنجالی همه را سخت شیفته خودم كنم. قرار بود من و كلاسم از آن كلاسهایی بشویم كه آخر ساعت همه دور میز معلم جمع میشوند تا فقط كمی بیشتر با او همكلام شوند. اما خب، شما كه غریبه نیستید، هیچكدام از این اتفاقها نیفتاد. نه از آن شروع توفانی خبری شد و نه بعد از پایان كلاس كسی دور میز من آمد. چشمتان روز بد نبیند، هنوز پنج دقیقه از شروع سخنرانیام نگذشته بود كه كلاس شد صحرای كربلا. یك به یك، دستها بود كه بالا میرفت و به بهانه نوشیدن كمی آب میرفتند و چرخی هم توی حیاط میزدند. خلاصه خیلی خراب كردم!
آن روز بعد از پایان ساعت كاری یكراست رفتم توی پارك نزدیك مدرسه و ساعتها قدم زدم. قدم زدم و فكر كردم. اگرچه بعد از آن قدم زدن طولانی سرمای بدی خوردم، اما بیشك به یافتن ایدههایی كه بعدها كلاسم را دگرگون كرد میارزید.
هفته بعد داستان كوتاهی از آرشیو سالهای دور رشد كودك را با خودم به كلاس بردم و خواندم. آن هم نه یك خواندن معمولی، مثل یك بازیگر زبردست تئاتر حس گرفته بودم. با فراز و فرود داستان صدایم را بالا میبردم و پایین میآوردم. عصبانی میشدم، میخندیدم. نقش بازی میكردم. در هیبت پلیس داستان بودم وآنقدر توی نقشم فرو رفته بودم كه هرجا پلیس قصهمان سوت میزد بیآنكه به كلاس كناری فكر كنم سوت میكشیدم. بچهها به وجد آمده بودند. خودم هم. داستان كه به پایان رسید چشمهایشان از هیجان برق میزد. اخانم خیلی باحال بود، ایول!ب بهترین بازخوردی كه میتوانستم از آن نمایش محیرالعقول بگیرم! اما این آخر ماجرا نبود، قرار بود خیلی بیشتر از این غافلگیر شوم...