printlogo


2 روایت از خاطرات محمد قاضی و ترجمه شازده كوچولو؛ از تایید و تمجیدهای فراوان تا مزخرف دانستن قصه اگزوپری!
تخم‌مرغ اضافه به‌خاطر شازده كوچولو!

 آن‌قدر كه درباره شازده كوچولو خوانده‌ایم، درباره حواشی بامزه‌ای كه برای مترجمان این كتاب رخ داده، چیزی نخوانده‌ایم و نشنیده‌ایم. محمد قاضی در كتاب «خاطرات یك مترجم»، با آن طنازی و شوخ‌طبعی زیبایش، كلی خاطره بامزه از ترجمه این كتاب دارد. از این كه یك بار در فرانسه بخشی از هزینه‌های هتل را از او نگرفته‌اند چون مترجم شازده كوچولو بوده، تا این كه نویسنده معروفی، با تمام سختگیری‌های معروفش، كتاب شازده‌كوچولویش را كه به زبان فرانسوی بوده، تغییر می‌دهد، به شازده كوچولویی كه محمد قاضی ترجمه كرده است. اینجا
دو روایت از همین حواشی را برایتان آورده‌ایم.
سال 1345 بود كه محمد قاضی به خرج برادران ناتنی‌اش برای دومین بار به اروپا رفت. در پاریس، هتلی در شمال شهر انتخاب كردند و چند روزی آنجا ماندند. او هنگام ورود برای خانمی كه در پشت پیشخوان هتل بود، توضیح می‌دهد چرا او فرانسوی بلد است و دیگر برادرانش نه. حتی توضیح می‌دهد كتاب‌هایی را هم از فرانسه به فارسی ترجمه كرده و اتفاقا فراوان از آن استقبال شده است. خانم می‌پرسد چه كتاب‌هایی؟ و محمد قاضی جواب می‌دهد: «جزیره پنگوئن‌ها» از آناتول فرانس و «شازده كوچولو» از آنتوان دوسنت اگزوپری. خانم بعد از این كه توضیح می‌دهد این كتاب آناتول فرانس در كتاب‌های درسی بچه‌های فرانسه آمده، درباره شازده كوچولو می‌گوید: «همه لطف آن را درك نمی‌كنند.» و محمد قاضی جواب می‌دهد: «ترجمه آن نیز به زبان فارسی هشت‌بار تجدید چاپ شده است و همین خود نشان می‌دهد باب پسند خوانندگان فارسی‌زبان نیز هست.» 
محمد قاضی بقیه ماجرا را این طور شرح می‌دهد: «از آن روز به بعد خانم لطف و محبت خاصی نسبت به من پیدا كرد. چنان كه صبح‌ها فقط برای من تخم‌مرغ به صبحانه اضافه می‌كرد و در صورتحساب نمی‌نوشت. استفاده از حمام هتل نیز برای من مجانی شد، گاهی هم عصرها شیرقهوه برای من می‌آوردند كه مجانی بود و اگر برادرانم نیز هوس می‌كردند بخورند، بایستی پول آن را می‌پرداختند.» (به نقل از كتاب خاطرات یك مترجم، نشر كارنامه، صفحه 335)
این روزها محمد قاضی و دكتر ابوالحسن نجفی، هیچ‌كدامشان نیستند تا ببیند دیگر به ترجمه‌های آنها از شازده كوچولو اكتفا نشده و امروز بیش از 53 مترجم این كتاب را ترجمه كرده‌اند؛ حالا به این كه از روی دست آنها بوده یا نه، كاری نداریم. از آخرین‌هایش، نمونه‌ای است كه با استفاده از نسخه اصلی تصاویر آن منتشر شده است، با ترجمه آقای رضا خاكیانی كه اتفاقا ترجمه‌ای روان و خوشخوان دارد.
مزخرف‌های بی‌سر و ته!
شازده كوچولو، با این همه استقبالی كه از آن (چه در دیگر كشورها و چه در كشور خودمان) شده، به فهرست آن دسته از كتاب‌هایی راه یافته كه اگر كسی از آن خوشش نیاید، شاید رویش نشود بگوید یا صریح نقدش كند، اما محمد قاضی تجربه نقد شدن صریح درباره این كتاب را هم دارد؛ نقدی در این حد كه كسی به او گفته بود: بی‌خیال این كتاب‌های مزخرف بی‌سروته بشو!
ماجرا از این قرار بوده كه یكی از قوم و خویش‌های آقای قاضی افسر ارتش بوده كه در پایان دوران خدمتش هم به درجه سرهنگی رسیده بود. این مرد گرچه كلا اهل مطالعه و كتاب نبوده است، بارها از محمد قاضی گله می‌كند تو چرا نسخه‌ای از كتاب‌هایی را كه ترجمه كرده‌ای، به من نمی‌دهی؟ و چرا به دوستان دیگرت كتاب می‌دهی و... محمد قاضی هم كه خجالت می‌كشیده بگوید تو اهل مطالعه نیستی، جوابی متفاوت می‌دهد: «وقت گرانبهای شما بیش از آن ارزش دارد كه صرف خواندن ترجمه‌های من بشود و اصلا شما فرصت كتاب خواندن پیدا نمی‌كنید.» ولی آن شخص باز هم اصرار می‌كند.
وقتی چاپ جدید شازده كوچولو منتشر می‌شود، محمد قاضی یك نسخه را امضا می‌كند و به همان آقای سرهنگ هدیه می‌دهد. بعد از دو هفته، در جواب این كه وقت كردید كتاب را بخوانید، سرهنگ با لحن تمسخرآمیزی می‌گوید: «بلی، خوانده‌ام و از تو تعجب می‌كنم كه چرا باید وقت خود را صرف ترجمه این مزخرفات بی‌سروته بكنی!» بعد آن شخص حرفش را این طور ادامه می‌دهد: «آخر یعنی چه؟ خلبانی هواپیمایش در صحرا خراب شده است و با نداشتن دسترسی به هیچ جا و هیچ وسیله‌ای خود سرگرم تعمیر آن است. آن وقت بچه لوسی در جلویش سبز می‌شود و از او می‌خواهد كه عكس یك گوسفند برایش بكشد. این به نظر شما چرند نیست؟» مكالمه محمد قاضی و آن سرهنگ كمی طولانی می‌شود و حتی آقای قاضی سعی می‌كند سر و ته حرف را برای این آدم پرت از ماجرا، با كمی شوخی هم بیاورد، ولی چندان موفق نمی‌شود و گفت‌وگویشان این طور تمام می‌شود: «به او وعده دادم كه اطاعت كنم و از آن پس به دنبال ترجمه «چرندیات»، اعم از این كه در آن درخواست نقاشی گوسفند شده باشد یا گاو، نروم!» (به نقل از خاطرات یك مترجم،  صفحه 382)