داستان جنایی(قسمت چهارم)
اتاق مهمان
خلاصه داستان: مددکار اجتماعی، آلما به درخواست پلیس برای حل پرونده قتل نویسندهای معروف به نام نویل شارپ، به همکاری دعوت شدهاست. آلما پس از بررسی خانه مقتول و محل جنایت که اتاق مهمان است، سراغ دوستان و اقوام وی میرود تا نویل و شوهرش مگنوس را بهتر بشناسد. با جستوجو در حسابهای شبکههای اجتماعی، بیمه و حسابهای بانکی متوجه میشود آنها مشکلات مالی زیادی داشتهاند و بهرغم تعریفهای نزدیکان این زوج، مشخص است مگنوس به گونهای انگلوار از ثروت و شهرت همسر مقتولش بهره میبردهاست. مگنوس شغل مناسب و پردرآمدی ندارد و هرچه نویل از فروش کتابها به دست آورده، خرج زندگی و بدهکاری مگنوس شدهاست. در ادامه داستان را به روایت آلما میخوانید:
در راه رسیدن به محل کار مگنوس، به عشق بیحد و حساب نویل فکر میکردم. این که مگنوس چه ویژگی شخصیتی داشته که نویل این چنین شیفته او شده و همه چیزش را تقدیم کردهاست. حتی اگر از دست دادن تمام ثروتش به خاطر مگنوس را کنار بگذارم، زنی با شهرت و ثروت نویل باید تا چه حد عاشق و دلباخته مردی باشد که بپذیرد در یک محله متروک و دور از تمام محافل هنری و ادبی زندگی کند؟
به یک خانه که نه، به یک انباری بزرگ رسیدم و در مقابل سطلهای متنوع رنگ، پارک کردم. پیاده شدم و به رنگها دقت کردم. بنفش ارغوانی، سبز چمنی و انواع متنوعی از خاکستری مقابلم بودند. آن تکهای را که از فرش تا شده داخل کمد قیچی کردهبودم، از جیبم درآوردم و با طیف گسترده خاکستری که پیش رویم قرار داشت، مقایسه کردم. بیفایده بود. رنگ فرش نباتی بود و همخوانی نداشت.
من در مکانی کهنه و کثیف بودم که از زمان ساختش حتی یکبار هم رنگ نشدهبود. همه جا رنگ زرد کرهای بود و همه چیز فرسوده به نظر میرسید. این که چه چیز صاحبش را مجاب کرده بعد از این همه سال، دستی به سر و روی این خانه بکشد و نونوارش کند، پرسش جالبی است. پیرمردی با ژاکت قرمز مندرس در را به رویم باز کرد. او کمشنوا بود و چشمانش چنان در صورتش فرو رفتهبود که فکر کردم او هم نمیتواند خوب ببیند. خودم را معرفی کردم: آلما ساویچ، بازپرس خصوصی. از او پرسیدم آیا با مگنوس شارپ برای نقاشی خانهاش، قراردادی امضا کردهاست؟ او تایید کرد و از این گفت که چگونه این شخص خانهاش را خوب رنگ کردهاست. او نه تنها از نقاشی خانه راضی بود، بلکه توانستهبود برای خود در این مدت همصحبت نیز پیدا کند. گفت با مگنوس نوشیدنی خوردهاند و در مورد بیسبال هم حرف زدهاند. داشتم به حرفهایش گوش میکردم که زن جوانی با چهره گلگون و موهایی مجعد حرف ما را قطع کرد:
- پدرم آلزایمر دارد. خانه مدتهاست رنگ نشدهاست. البته از ظاهرش هم پیداست.
از زن جوان پرسیدم آیا هر یک از آنها با پلیس صحبت کردهاند؟ او گیج به نظر میرسید. احتمالا پیرمرد با کارآگاه هربرت تماس تلفنی داشتهاست.
به خانه مقتول بازگشتم و در مقابلش پارک کردم. از ماشین پیاده نشدم. دفترم را باز کردم و دوباره با چند نفر از دوستان و اقوامشان تماس گرفتم. از آنها خواستم هر چیزی را که در مورد نویل و مگنوس به یاد دارند، برایم بازگو کنند. خاطرهها اگر چه گرانبها هستند اما اغلب اشتباه بوده و دقیق در ذهنها باقی نمیمانند. همین خاطرات اما گاهی تنها سرنخهایی هستند که آدم باید دنبالش را بگیرد.
کتی گرین بهترین دوست نویل بود. اولین باری که تماس گرفتم آنچنان شوکه و حیران بود نتوانست با من صحبت کند اما این بار با من گفتوگو کرد؛ هنوز غمگین بود و صدایش میلرزید.
- من هر ماه با آنها شام میخوردم. مگنوس بهترین غذاها را میپخت.
مگنوس؟ نویل چطور؟ آشپزی او چطور بود؟
- نه نویل آشپزی را دوست نداشت. هر وقت تنها بودیم، همیشه بیرون غذا میخوردیم.
کتی به صحبت کردن ادامه داد، به وضوح خوشحال بود کسی را دارد که با او صحبت کند:
آنها خیلی بچه میخواستن اما نویل یکبار سقط جنین داشت. این اتفاق آنقدر برایشان تلخ و دردناک بود که دیگه هرگز دوباره تلاش نکردن بچهدار بشن. مگنوس نتونست این جریان رو تحمل کنه. برای همین هم وازکتومی کرد.
از او بیشتر در مورد سقط جنین پرسیدم. این که دقیقا چه زمانی اتفاق افتادهاست؟ کتی مطمئن نبود اما گفت حدودا باید چهار یا پنج سال پیش بودهباشد. تلفن را قطع کردم و به داخل خانه مقتول رفتم. وارد اتاق مهمان شدم و به همه جا را با دقت بیشتری نگاه کردم. دریافتم این اتاق اندازه مناسبی برای یک اتاق کودک است. دیوارهای آبی آسمانی که بعدا با شلختگی رویش را با رنگ سفید پوشاندهاند، قاب عکسهایی که از دیوار کنده شدهاند و دیگر اینجا نیستند و فرشی به رنگ نباتی...
همه این جزئیات نشان میداد نویل و مگنوس این اتاق را نه برای مهمان که برای کودکشان تزئین کردهاند. بچه سقط شده و با خود تمام رویاها و شادیهای آنها را نیز بردهاست. شاید در اصل به خاطر حامله شدن نویل تصمیم گرفتهاند به خارج از شهر و این شهرک متروکه بیایند. کم نیستند زوجهایی که آرزوی بزرگ کردن فرزندشان دور از هیاهوی شهری و در محیط روستایی را دارند.
بچه مرده اما آنها به این فضای رو به زوال چسبیدهاند. شاید به این دلیل که فضای سرد و از هم پاشیده این شهرک متروک، بازتابی از خانوادهای باشد که قبل از تشکیل شدن، از هم پاشیدهاست. احتمالا نویل به عنوان یک مادر نتوانسته فرزندش را در رحمش حفظ کند، افسرده و ویرانتر از مگنوس بودهاست.
***
روی کاناپه اتاق نشیمن دراز کشیدم و متوجه شدم آنقدر سفت و آزاردهنده است که هیچکس نمیتواند حتی برای یک شب هم رویش دوام بیاورد. مشخص است تاکنون هیچکدام از دوستان و اقوام این زوج یک شب هم در این خانه نخوابیدهاند.
در حالیکه هنوز روی کاناپه با آن همه برآمدگی دراز کشیدهبودم، به کارآگاه هربرت زنگ زدم:
- نیاز دارم موردی را برایم بررسی کنید.
آلما، تویی؟
- آره منم. میخوام از پزشکیقانونی بپرسی که حامله بوده یا نه؟
منظورت نویل شارپه؟
- آره
باشه؛ بهت زنگ میزنم.
مترجم: آیسا اسدی - تپش
به یک خانه که نه، به یک انباری بزرگ رسیدم و در مقابل سطلهای متنوع رنگ، پارک کردم. پیاده شدم و به رنگها دقت کردم. بنفش ارغوانی، سبز چمنی و انواع متنوعی از خاکستری مقابلم بودند. آن تکهای را که از فرش تا شده داخل کمد قیچی کردهبودم، از جیبم درآوردم و با طیف گسترده خاکستری که پیش رویم قرار داشت، مقایسه کردم. بیفایده بود. رنگ فرش نباتی بود و همخوانی نداشت.
من در مکانی کهنه و کثیف بودم که از زمان ساختش حتی یکبار هم رنگ نشدهبود. همه جا رنگ زرد کرهای بود و همه چیز فرسوده به نظر میرسید. این که چه چیز صاحبش را مجاب کرده بعد از این همه سال، دستی به سر و روی این خانه بکشد و نونوارش کند، پرسش جالبی است. پیرمردی با ژاکت قرمز مندرس در را به رویم باز کرد. او کمشنوا بود و چشمانش چنان در صورتش فرو رفتهبود که فکر کردم او هم نمیتواند خوب ببیند. خودم را معرفی کردم: آلما ساویچ، بازپرس خصوصی. از او پرسیدم آیا با مگنوس شارپ برای نقاشی خانهاش، قراردادی امضا کردهاست؟ او تایید کرد و از این گفت که چگونه این شخص خانهاش را خوب رنگ کردهاست. او نه تنها از نقاشی خانه راضی بود، بلکه توانستهبود برای خود در این مدت همصحبت نیز پیدا کند. گفت با مگنوس نوشیدنی خوردهاند و در مورد بیسبال هم حرف زدهاند. داشتم به حرفهایش گوش میکردم که زن جوانی با چهره گلگون و موهایی مجعد حرف ما را قطع کرد:
- پدرم آلزایمر دارد. خانه مدتهاست رنگ نشدهاست. البته از ظاهرش هم پیداست.
از زن جوان پرسیدم آیا هر یک از آنها با پلیس صحبت کردهاند؟ او گیج به نظر میرسید. احتمالا پیرمرد با کارآگاه هربرت تماس تلفنی داشتهاست.
به خانه مقتول بازگشتم و در مقابلش پارک کردم. از ماشین پیاده نشدم. دفترم را باز کردم و دوباره با چند نفر از دوستان و اقوامشان تماس گرفتم. از آنها خواستم هر چیزی را که در مورد نویل و مگنوس به یاد دارند، برایم بازگو کنند. خاطرهها اگر چه گرانبها هستند اما اغلب اشتباه بوده و دقیق در ذهنها باقی نمیمانند. همین خاطرات اما گاهی تنها سرنخهایی هستند که آدم باید دنبالش را بگیرد.
کتی گرین بهترین دوست نویل بود. اولین باری که تماس گرفتم آنچنان شوکه و حیران بود نتوانست با من صحبت کند اما این بار با من گفتوگو کرد؛ هنوز غمگین بود و صدایش میلرزید.
- من هر ماه با آنها شام میخوردم. مگنوس بهترین غذاها را میپخت.
مگنوس؟ نویل چطور؟ آشپزی او چطور بود؟
- نه نویل آشپزی را دوست نداشت. هر وقت تنها بودیم، همیشه بیرون غذا میخوردیم.
کتی به صحبت کردن ادامه داد، به وضوح خوشحال بود کسی را دارد که با او صحبت کند:
آنها خیلی بچه میخواستن اما نویل یکبار سقط جنین داشت. این اتفاق آنقدر برایشان تلخ و دردناک بود که دیگه هرگز دوباره تلاش نکردن بچهدار بشن. مگنوس نتونست این جریان رو تحمل کنه. برای همین هم وازکتومی کرد.
از او بیشتر در مورد سقط جنین پرسیدم. این که دقیقا چه زمانی اتفاق افتادهاست؟ کتی مطمئن نبود اما گفت حدودا باید چهار یا پنج سال پیش بودهباشد. تلفن را قطع کردم و به داخل خانه مقتول رفتم. وارد اتاق مهمان شدم و به همه جا را با دقت بیشتری نگاه کردم. دریافتم این اتاق اندازه مناسبی برای یک اتاق کودک است. دیوارهای آبی آسمانی که بعدا با شلختگی رویش را با رنگ سفید پوشاندهاند، قاب عکسهایی که از دیوار کنده شدهاند و دیگر اینجا نیستند و فرشی به رنگ نباتی...
همه این جزئیات نشان میداد نویل و مگنوس این اتاق را نه برای مهمان که برای کودکشان تزئین کردهاند. بچه سقط شده و با خود تمام رویاها و شادیهای آنها را نیز بردهاست. شاید در اصل به خاطر حامله شدن نویل تصمیم گرفتهاند به خارج از شهر و این شهرک متروکه بیایند. کم نیستند زوجهایی که آرزوی بزرگ کردن فرزندشان دور از هیاهوی شهری و در محیط روستایی را دارند.
بچه مرده اما آنها به این فضای رو به زوال چسبیدهاند. شاید به این دلیل که فضای سرد و از هم پاشیده این شهرک متروک، بازتابی از خانوادهای باشد که قبل از تشکیل شدن، از هم پاشیدهاست. احتمالا نویل به عنوان یک مادر نتوانسته فرزندش را در رحمش حفظ کند، افسرده و ویرانتر از مگنوس بودهاست.
***
روی کاناپه اتاق نشیمن دراز کشیدم و متوجه شدم آنقدر سفت و آزاردهنده است که هیچکس نمیتواند حتی برای یک شب هم رویش دوام بیاورد. مشخص است تاکنون هیچکدام از دوستان و اقوام این زوج یک شب هم در این خانه نخوابیدهاند.
در حالیکه هنوز روی کاناپه با آن همه برآمدگی دراز کشیدهبودم، به کارآگاه هربرت زنگ زدم:
- نیاز دارم موردی را برایم بررسی کنید.
آلما، تویی؟
- آره منم. میخوام از پزشکیقانونی بپرسی که حامله بوده یا نه؟
منظورت نویل شارپه؟
- آره
باشه؛ بهت زنگ میزنم.
مترجم: آیسا اسدی - تپش




