گزیدهای از متن «باغ های معلق»
چشم به راه جنازه!
هر لحظه خبر کشته شدن جوانی در مسیر حلب میرسید. مسلحین در نهایت بیرحمی مردم عادی شهر و جوانان شاغل را که برای کار به حلب میرفتند، با گلوله هدف میگرفتند و میگفتند «یا با مایید یا کشته میشوید.» یکی از این قربانیان بیگناه جاده نبل- حلب، سامر بود.
سامر سی ساله بود و دو دختر داشت. همراه شریکش در دفتر آژانس ماشین در حلب کار میکرد. به خاطر ناامن بودن شهر نمیتوانست هرشب به خانه برگردد. یک شب وقتی در محل دفتر نشسته بوده و برای رفع خستگی کار قهوه مینوشیده مرد ناشناسی وارد دفتر کارش میشود و بدون هیچ هشداری به او شلیک میکند و میگریزد. دوستش وقتی میرسد که مرد در حال فرار بوده و سامر غرق خون نقش زمین شده بوده. رفیقش او را به بیمارستان میرساند اما او دیگر نفس نمیکشیده. رهگذران دیده بودند مردی وارد مغازه شده و بلافاصله بعد از شلیک از آنجا بیرون آمده؛ اما هیچ کس صورتش را ندیده بود. سامر را با آمبولانس به بیمارستان منتقل کرده بودند؛ اما چندین گلوله در شکم و گردن و صورت و سرش داشت که همان جراحات سنگین جان سامر را گرفت تا کشته مظلوم دیگری در این جنگ شود. کشتههایی که نمیدانستند جرمشان چیست در حالی که نه اسلحه داشتند و نه به کسی آسیب زده بودند. سامر درست روزی کشته شد که همسرش در حال تدارک جشن تولد دختر یکسالهشان لین بود که آنشب خیلی ساده همه شادیها و رؤیاهای کوچکش بر باد رفت. دردناک این بود که تا آخرین روز زندگی لین روز شهادت پدر با روز تولد دختر مصادف خواهد شد. همسر جوان سامر با دو دختر تنها ماند. او باید از آن شب به بعد بدون حضور تکیهگاه به مصاف زندگی سخت روزهای جنگی و محاصره میرفت. هیچ کس نمیدانست او چند ماه بعد باید خودش هم هیزم جمع کند و هم برای بچههایش نان بپزد، هم نگهبانی بدهد و هم برای بچههایش مواد اولیه و غذا تهیه کند. قرار شد پیکر سامر را به نبل برگردانند اما عبور و مرور از آن جاده نفرینشده کاری قهرمانانه بود. جاده مدتها بود از خون مردم بیگناه شهر سرخ بود و صدای ضجههای مادرهای جوان از دست داده و بچههای یتیم در آن می پیچید. آن زمان جاده در معرض گلولهباران بود اما هنوز به طور کامل در تصرف مسلحین نبود. گاهی دست دولت بود و گاهی دست آنها. هیچکس مطمئن نبود که جنازه سامر به نبل میرسد یا در مسیر با یک خمپاره تبدیل به خاک میشود. خانوادهاش چشم به راه جنازه او بودند. اما باید یک جوانمرد پیدا میشد که جانش را کف دستش بگیرد و آن پیکر را از جاده حلب رد کند. همه میدانستند اگر خمپارهای شلیک شود، هر کسی همراه او باشد، کشته میشود...




