نسخه Pdf

کوهی از دلتنگی!

کوهی از دلتنگی!

 مبینا، تمام دنیای من شده بود. انگار نیمه گمشده‌ام را پیدا کرده‌ام و به تیپ و قیافه‌ام می‌رسیدم. برای مبینا یک روسری و کلی هدیه خریدم. موضوع را به مادرم هم گفتم. خوشحال شده بود. رخت‌وکلاه کردیم و خواستگاری رفتیم. پدر و مادر مبینا بعد از تحقیقات جواب رد دادند و می‌گفتند خودتان حاضر هستید دخترتان را به یک جوان معتاد بدهید؟

مادرم دلداری می‌داد و می‌گفت قحطی دختر نیست؛ یک زن خوب برایت پیدا می‌کنم. تو فقط قول بده ترک اعتیاد کنی. چند روزی پکر بودم. به خودم قول دادم ترک اعتیاد کنم. می‌گفتم دوباره خواستگاری می‌روم و به آرزوی دلم می‌رسم. زنگ زدم با مبینا حرف بزنم و بگویم چه تصمیمی گرفته‌ام. خیلی سرد جواب داد و گفت ما وصله هم نیستیم. گفته‌هایش را جدی نگرفتم. تصور می‌کردم نمی‌تواند فراموشم کند. با هزار امید و آرزو دنبال یک مرکز ترک اعتیاد بودم که فهمیدم مبینا ازدواج کرده است. دنیا روی سرم خراب شد. از آن به بعد نه‌تنها ترک اعتیاد نکردم بلکه داشتم به سرنوشت خودم گند می‌زدم. ولی حالا بعد از چند ماه به خودم آمده‌ام. از این وضعیت خسته شده‌ام. به آینه نگاه می‌کنم و حیفم می‌آید. می‌خواهم خودم را اصلاح کنم و پاک شوم. مرکز مشاوره آخرین پناهم شده است. از شما چه پنهان دوران کودکی سختی پشت سر گذاشتم. بچه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند. می‌گفتند ازدواج‌شان اجباری بوده است. مادرم قول داد سایه سرم باشد. پدرم رفت و زن گرفت. 3 ــ 2 سال بعد مادرم هم با اصرار پدربزرگ و مادربزرگم ازدواج کرد و دنبال سرنوشت خودش رفت. من ماندم با یک کوه دلتنگی. کلاس اول همه بچه‌ها با مادر یا پدرشان آمده بودند، ولی دایی‌ام با موتور مرا جلوی مدرسه گذاشت و رفت. دلم می‌خواست بترکد. نشسته بودم و گریه می‌کردم. زنی جوان آمد و گفت پسرم چرا ناراحتی؟ دلم قرص شد. دستم را گرفت. با پسرش دوست شدم و از آن به بعد احساس دلگرمی می‌کردم. 17ساله بودم که پسر همسایه پیشنهاد داد کار کنم و پول دربیاورم. از مدرسه فرار می‌کردم و برای او بسته‌های کوچک موادمخدر توزیع می‌کردم. گاهی هم از این مواد زهرماری می‌کشیدم. سربازی نرفتم و سرگردان بودم. تا این‌که با مبینا آشنا شدم و... . من اگرچه خیلی سال است پدرم را ندیده‌ام و گرمای دست‌هایش را حس نکرده‌ام ولی همیشه برایش دعا می‌کنم. برای مادرم هم دعا می‌کنم و حالا می‌خواهم در حق خودم دعا بگویم. اگر مراقب نباشم به فلاکت می‌افتم. پدر و مادرم حق زندگی دارند. نمی‌خواهم مزاحم زندگی‌شان باشم. برای همین سراغ هیچ‌کدام‌شان نرفته‌ام.

غلامرضا تدینی‌راد - تپش
ضمیمه ویژه نامه