گفتوگو با زوج امدادگر هلالاحمر که عکسشان این روزها پربازدید شدهاست
ایستاده میان حادثه
نه شب دارند و نه روز. نه ساعتکاری برایشان تعیین شده و نه حتی روز تعطیل. محل کار این جنس آدمها، نه در برجهای لاکچری چند ده طبقه قرار دارد و نه شرکتهای بینالمللی اسم و رسمداری که سرمایهشان سر به فلک میکشد. دفتر کار آنها درست در دل حادثه است؛ وسط سرما، گرما، سیل، توفان، زلزله، ماسههای داغ و سوزان کویر.
اگر درماموریت باشند، ممکن است هیچ آب وغذایی برای خوردن یا نوشیدن نداشتهباشند، حتی شاید نتوانند فقط برای یک ساعت خواب و استراحت، چشم روی هم بگذارند. «نمیتوانم»،«میترسم» و نمیروم»، کلماتی است که اصلا در قاموس آنها معنایی ندارد. خوب میدانند هیچ تضمینی وجود ندارد که بعد از ماموریت زنده یاحتی سالم به خانه برگردند. «ازجان گذشته» شاید توصیف خوبی برای این آدمها باشد. این، خلاصهای بسیار کوتاه از زندگی زنان و مردانی است که به عنوان امدادگر در پایگاههای مختلف جمعیت هلالاحمر فعالیت میکنند. گاهی فقط زن یا شوهرعضو این نهاد است، گاهی هم هر دولباس سفید وقرمز و امیدبخش هلالاحمر را با آن هلال ظریف وزیبایش به تن میکنند وعازم ماموریت میشوند. درست مثل محمد صفری و ساناز گزمه، زوج امدادگر و عضو جمعیت هلالاحمرگنبدکاووس که مدتی پیش عکس سلفی دو نفرهشان دریکی ازماموریتها، درفضای مجازی منتشر شد و مردم هم واکنشهای جالبی به حضور یک زن وشوهر هلالاحمری نشان دادند. گفتوگوی تپش را با آنها در ادامه میخوانید.
خانم گزمه، عکس دو نفری که از شما و همسرتان در اینستاگرام منتشر شد، مربوط به کدام عملیات امداد و نجات است؟
سیل اخیر در روستای عباسآباد. به دلیل شرایط خاص آنجا، خانمها روزهای اول حضور نداشتند، اما روز دوم سیل، با دو خانم تصمیم گرفتیم به آنجا برویم که همسرم هم کنارم بود. این اولین ماموریت مشترک من و آقای صفری به عنوان زوج بود. حس بسیار زیبایی بود. به همسرم گفتم مایلیم درعملیات سیل عباسآباد حضور داشتهباشیم که بعد از انجام هماهنگیهای لازم به خانههای مردم سیلزده رفتیم و امدادرسانیکردیم. در این سیلاب از مچ پا بالاتر همه جا پر از گل سنگین بود که با استفاده از بیل گلها را خالی کردیم و حتی لوازمی را که قابلیت استفاده داشت، به بیرون انتقال دادیم.
چند سال است که به عنوان امدادگر فعالیت میکنید؟
از سال 97 فعالیتم را به عنوان امدادگر آغازکردم و عاشق کمک کردن به مردم هستم. شدت این حس در من آنقدر زیاد است که حتی وقتی میخواستم ادامه تحصیل دهم نیز این شرط را با خودم گذاشتم در خلال آن به مردم کمککنم. پدرم نیز خیلی مشوق من بود، البته نگرانیهای خودش را در مورد کارم داشت اما همیشه میگفت دنبال علاقهات برو.بعد از ورود به مجموعه و قبول شدن در دورهها، اعلام شد قرار است مسابقاتی با عنوان «رفاقت مهر» برگزار شود و چون عضو فعال گروه بودم، اسمم را رد کردهبودند. شرایط آنجا بسیار دشوار و هوا گرم بود. چادرزدن برای خانمها بسیار سخت است، اما این کار را هر روز انجام میدادیم. آقایان هم تیم جدا داشتند و به صورت جداگانه تمرین میکردند. ما رتبه 2 استانی را به دست آوردیم و همین انگیزه و مشوق شد به فعالیت در هلالاحمر همچنان ادامه دهم و به عنوان امدادگر نمونه هم شناخته شدم.
در چه رشتهای تحصیلکردهاید؟
لیسانس منابع طبیعی و ارشد مشاور خانواده دارم.
با همسرتان چطور آشنا شدید؟
همسرم نیز مثل من در عملیاتهای مختلف امداد و نجات مانند سیل سال1398 حضور داشت و گاهی همدیگر را میدیدیم اما هیچ ارتباطی با هم نداشتیم و هرکدام جداگانه فعالیتهای امدادی را انجام میدادیم. اینکه چرا همسرم را به عنوان شریک زندگی انتخاب کردم، اخلاقهای خاص و دوستداشتنی در او بود و باعث میشد کنارش احساس آرامشکنم. میدیدم چطور با جان و دل به مردم کمک میکند. احساس مسئولیت او رادوست داشتم. درشرایط سخت زندگی کردهبود وهرگز ندیدم به دلیل نخوابیدن و غذانخوردن، تحمل سرما و مسائلی از این قبیل در ماموریتها، ابراز نارضایتی کند. بارها دیدهبودم لباسگرمش را از تن خارج میکرد و به کسی که لباس نداشت، میداد. حس نوعدوستی دراوقوی بود و درکل رفتارش را زیرنظر داشتم. به نظرم همسرم کسی بود که میشد در زندگی به او تکیه کنم. اواخر سال گذشتهبود که خانواده ایشان تماس گرفتند دوم اردیبهشت امسال هم عقد کردیم.
ازدواج شما بقیه همکارانتان را برای ازدواج ترغیب نکرد؟
چرا اتفاقا. بعد از ازدواج و چند روز بعد شنیدیم یکی از آقایان اداره از مسئولمان پرسیدهبود دختر خوبی برای ازدواج سراغ دارد به او معرفی کند. منظورشان ازدواج هلالاحمری بود. برخی دختران مجرد هم علاقه دارند با فردی که در یک مجموعه فعالیت میکنند، ازدواج کنند.
در مورد حضور درعملیاتها و رسیدگی به خانه بعد ازازدواج با هم صحبت کردهاید؟
بله صحبتکردیم. همسرم میگوید میخواهم یک خانواده هلالاحمری داشتهباشیم و حتی بچههایمان هم بعد از بزرگ شدن باید وارد هلالاحمر شوند و فعالیت کنند.
سختترین عملیاتیکه در این پنج سال فعالیت در هلالاحمر پشت سرگذاشتید چه بود؟
دوره کرونا بود که واقعا با مرگ دست و پنجه نرم میکردیم. افرادی بودند که میدانستیم کرونا دارند و با آنها رابطه داشتیم. چون آن زمان کرونا تازه وارد ایران شدهبود و کمترین اطلاعات را در مورد این بیماری داشتیم و برای همین میترسیدیم. سیل سال 1398 هم خطرناک بود. شرایط بسیار دشواری بود. تا میخواستیم بخوابیم، بیدارمان میکردند تا کاری انجام دهیم. یا بعد از معاینه یک کودک، دچار حساسیت پوستی شدم، در حدی که دستم کهیر زد و این کهیر تا آرنج دستم هم پیش رفت. خیلی وحشتناک بود. آنقدر شرایط پیچیده و سخت بود که حتی فرصت نکردم به داروخانه بروم و دارو بگیرم. دستکش روی دستم کشیدم تا هم به دیگران انتقال پیدا نکند و هم از نظر ظاهری پوشیده شود. چون شکل و شمایل خوبی نداشت و تاثیر بدی روی دیگران میگذاشت.
به عنوان یک خانم هلالاحمری تا به حال کار عملیاتی سنگینی انجام دادهاید که باعث حیرت دیگران شود؟
با توجه به شرایط جسمی و اجتماعی خانمها، کمتر از آنها در عملیاتها استفاده میشود، اما تازگیها این اتفاق در حال رخ دادن است که از خانمها هم به صورت فعال در عملیاتهای هلالاحمر استفاده شود. خاله من وقتی عکس ما را دیدهبود گفت ساناز چرا بیل دستت گرفتهبودی و گفتم داشتیم خانه را تمیز میکردیم. وقتی ازخانهای که گِلهایش را تخلیه کردهبودیم، خارج شدیم، بسیاری از مردان محلی و حتی آقایان مجموعه هم باورشان نمیشد به عنوان یک زن توانستهباشیم خانه را تخلیهکنیم. تخلیه گل سفت از سطح فرش بسیارکار دشواری است، به حدیکه در زمان استراحت، تمام عضلات دست و پا و گردن و کمرمان درد میکرد، با این حال هرگز باعث نشد کمترین احساس نارضایتی را در چهرههایمان نشان دهیم. دیدن خوشحالی مردم بخش اعظمی از درد ما را تسکین میداد.
لیلا حسین زاده - تپش
خانم گزمه، عکس دو نفری که از شما و همسرتان در اینستاگرام منتشر شد، مربوط به کدام عملیات امداد و نجات است؟
سیل اخیر در روستای عباسآباد. به دلیل شرایط خاص آنجا، خانمها روزهای اول حضور نداشتند، اما روز دوم سیل، با دو خانم تصمیم گرفتیم به آنجا برویم که همسرم هم کنارم بود. این اولین ماموریت مشترک من و آقای صفری به عنوان زوج بود. حس بسیار زیبایی بود. به همسرم گفتم مایلیم درعملیات سیل عباسآباد حضور داشتهباشیم که بعد از انجام هماهنگیهای لازم به خانههای مردم سیلزده رفتیم و امدادرسانیکردیم. در این سیلاب از مچ پا بالاتر همه جا پر از گل سنگین بود که با استفاده از بیل گلها را خالی کردیم و حتی لوازمی را که قابلیت استفاده داشت، به بیرون انتقال دادیم.
چند سال است که به عنوان امدادگر فعالیت میکنید؟
از سال 97 فعالیتم را به عنوان امدادگر آغازکردم و عاشق کمک کردن به مردم هستم. شدت این حس در من آنقدر زیاد است که حتی وقتی میخواستم ادامه تحصیل دهم نیز این شرط را با خودم گذاشتم در خلال آن به مردم کمککنم. پدرم نیز خیلی مشوق من بود، البته نگرانیهای خودش را در مورد کارم داشت اما همیشه میگفت دنبال علاقهات برو.بعد از ورود به مجموعه و قبول شدن در دورهها، اعلام شد قرار است مسابقاتی با عنوان «رفاقت مهر» برگزار شود و چون عضو فعال گروه بودم، اسمم را رد کردهبودند. شرایط آنجا بسیار دشوار و هوا گرم بود. چادرزدن برای خانمها بسیار سخت است، اما این کار را هر روز انجام میدادیم. آقایان هم تیم جدا داشتند و به صورت جداگانه تمرین میکردند. ما رتبه 2 استانی را به دست آوردیم و همین انگیزه و مشوق شد به فعالیت در هلالاحمر همچنان ادامه دهم و به عنوان امدادگر نمونه هم شناخته شدم.
در چه رشتهای تحصیلکردهاید؟
لیسانس منابع طبیعی و ارشد مشاور خانواده دارم.
با همسرتان چطور آشنا شدید؟
همسرم نیز مثل من در عملیاتهای مختلف امداد و نجات مانند سیل سال1398 حضور داشت و گاهی همدیگر را میدیدیم اما هیچ ارتباطی با هم نداشتیم و هرکدام جداگانه فعالیتهای امدادی را انجام میدادیم. اینکه چرا همسرم را به عنوان شریک زندگی انتخاب کردم، اخلاقهای خاص و دوستداشتنی در او بود و باعث میشد کنارش احساس آرامشکنم. میدیدم چطور با جان و دل به مردم کمک میکند. احساس مسئولیت او رادوست داشتم. درشرایط سخت زندگی کردهبود وهرگز ندیدم به دلیل نخوابیدن و غذانخوردن، تحمل سرما و مسائلی از این قبیل در ماموریتها، ابراز نارضایتی کند. بارها دیدهبودم لباسگرمش را از تن خارج میکرد و به کسی که لباس نداشت، میداد. حس نوعدوستی دراوقوی بود و درکل رفتارش را زیرنظر داشتم. به نظرم همسرم کسی بود که میشد در زندگی به او تکیه کنم. اواخر سال گذشتهبود که خانواده ایشان تماس گرفتند دوم اردیبهشت امسال هم عقد کردیم.
ازدواج شما بقیه همکارانتان را برای ازدواج ترغیب نکرد؟
چرا اتفاقا. بعد از ازدواج و چند روز بعد شنیدیم یکی از آقایان اداره از مسئولمان پرسیدهبود دختر خوبی برای ازدواج سراغ دارد به او معرفی کند. منظورشان ازدواج هلالاحمری بود. برخی دختران مجرد هم علاقه دارند با فردی که در یک مجموعه فعالیت میکنند، ازدواج کنند.
در مورد حضور درعملیاتها و رسیدگی به خانه بعد ازازدواج با هم صحبت کردهاید؟
بله صحبتکردیم. همسرم میگوید میخواهم یک خانواده هلالاحمری داشتهباشیم و حتی بچههایمان هم بعد از بزرگ شدن باید وارد هلالاحمر شوند و فعالیت کنند.
سختترین عملیاتیکه در این پنج سال فعالیت در هلالاحمر پشت سرگذاشتید چه بود؟
دوره کرونا بود که واقعا با مرگ دست و پنجه نرم میکردیم. افرادی بودند که میدانستیم کرونا دارند و با آنها رابطه داشتیم. چون آن زمان کرونا تازه وارد ایران شدهبود و کمترین اطلاعات را در مورد این بیماری داشتیم و برای همین میترسیدیم. سیل سال 1398 هم خطرناک بود. شرایط بسیار دشواری بود. تا میخواستیم بخوابیم، بیدارمان میکردند تا کاری انجام دهیم. یا بعد از معاینه یک کودک، دچار حساسیت پوستی شدم، در حدی که دستم کهیر زد و این کهیر تا آرنج دستم هم پیش رفت. خیلی وحشتناک بود. آنقدر شرایط پیچیده و سخت بود که حتی فرصت نکردم به داروخانه بروم و دارو بگیرم. دستکش روی دستم کشیدم تا هم به دیگران انتقال پیدا نکند و هم از نظر ظاهری پوشیده شود. چون شکل و شمایل خوبی نداشت و تاثیر بدی روی دیگران میگذاشت.
به عنوان یک خانم هلالاحمری تا به حال کار عملیاتی سنگینی انجام دادهاید که باعث حیرت دیگران شود؟
با توجه به شرایط جسمی و اجتماعی خانمها، کمتر از آنها در عملیاتها استفاده میشود، اما تازگیها این اتفاق در حال رخ دادن است که از خانمها هم به صورت فعال در عملیاتهای هلالاحمر استفاده شود. خاله من وقتی عکس ما را دیدهبود گفت ساناز چرا بیل دستت گرفتهبودی و گفتم داشتیم خانه را تمیز میکردیم. وقتی ازخانهای که گِلهایش را تخلیه کردهبودیم، خارج شدیم، بسیاری از مردان محلی و حتی آقایان مجموعه هم باورشان نمیشد به عنوان یک زن توانستهباشیم خانه را تخلیهکنیم. تخلیه گل سفت از سطح فرش بسیارکار دشواری است، به حدیکه در زمان استراحت، تمام عضلات دست و پا و گردن و کمرمان درد میکرد، با این حال هرگز باعث نشد کمترین احساس نارضایتی را در چهرههایمان نشان دهیم. دیدن خوشحالی مردم بخش اعظمی از درد ما را تسکین میداد.
لیلا حسین زاده - تپش




